تبليغاتX
" دست نوشته ها "
با اجازه همه دوستان من هم بساطم را جمع کردم و رفتم مسکن مهر. باور ندارید اینجا را کلیک کنید. البته بیشتر از من یکی از دوستان کلی زحمت کشید تا این مسکن قابل سکونت شد.

http://mmehr.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/22ساعت 16:59  توسط مهر  | 

مصطفی کمال یکی از شجاع ترین بچه های گردان بلال بود. بدلیل رفاقت نزدیک او با هادی نادی سراجی گاهی به ما سری می زد. در برخی اعزامها عصر که می شد مصطفی و بقیه بساط زورخانه را پهن می کردند.

قبل ازعملیات والفجر هشت در روستای خضر، دوستان به شوخی به گروهان قائم گروهان اتیوپی می گفتند. البته این فقط یک شوخی بود. برنامه غذایی آنها جوری تنظیم شده بود که آخر شب گرسنه می شدند. گروهان قائم یچه های با انرژی زیادی داشت. نیمه شبی هادی سراسیمه وارد اتاق شد و بخشی از نانها را جمع و جور کرد که ببرد. گفتم هادی نانها را کجا می بری؟ گفت مصطفی دم در است می خواهم به او بدهم گفتم ما خودمان نان نداریم فکر صبحانه فردا هم باش. هادی به حالتی شوخی گفت برو بابا بچه ها از گرسنگی مردند. آمدم دم در مصطفی را دیدم به مزاح گفتم مصطفی انگار جدی جدی گروهان اتیوپی شده اید. گفت چه کنیم.

چند روز بعد از اینکه مصطفی شهید شد منزلشان رفتیم. پدرشان صحبت کرد. از شجاعت و دلاوری و سر نترس مصطفی گفت. بعد گفت شب قبل از شهادت مصطفی خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که یک نفر آمد و حبه قندی در دستم گذاشت و رفت. بعد که خبر شهادت مصطفی را دادند خوابم را برای خودم تعبیر کردم. ما بسیاری از این بچه ها را هنوز هم نشناختیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/12ساعت 20:9  توسط مهر  | 

شب اولی که آمده بود پاریس بمناسبتی شام را با هم خوردیم. اینکه گفته اند وقت خوردن صحبت نکنید ما تمام حرفهایمان را وقت خوردن می زنیم. درمورد فضای رسانه ای فرانسه گفتگو کردیم. ازاینکه خبرنگاران فرانسوی مرده خور خبرنگاران انگلیسی و آمریکایی هستند. آنچه را که در گاردین و تایم و واشنگتن پست و نیویورک تایمز در مورد کشورمان می آید با همان زاویه نگاه در روزنامه هایی مثل لوموند و فیگارو می توان دید. اینکه خبرنگاران فرانسوی در مقالات خود با فقر تحلیل روبرو هستند. به همین دلیل تقلید می کنند. اما در بین همین جماعت خبرنگاران حرفه ای و با شخصیتی هم وجود دارند که تعداد آنها کم است.

کامران نجف زاده می خواست از موانع کار بداند. گفتم سارکوزی با شیراک تفاوت رفتاری دارد. این جماعت برخلاف ژستی که در دموکراسی و حقوق بشرمی گیرند در عمل بدان معتقد نیستند. به کامران نجف زاده گفتم مراقب باش انتخاب سوژه ها کار دستت ندهد چون این فضای آزادی بیان و اطلاع رسانی در فرانسه متعلق به شما نیست و اینها اصلا تحمل انتقادی را که دردشان بیاید ندارند. بنابراین کار در فرانسه سخت است. 

کامران نجف زاده خبرنگار شجاع و مبتکری است. او همان کسی است که اولین بار از آقای احمدی نژاد در باره هاله نور پرسید.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/06ساعت 21:52  توسط مهر  | 

با تبریک سال نو غزل زیبایی را از زنده یاد قیصر امین پور تقدیم می کنم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی‎خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‎های نگران آینه‎ی تردیدند

نشد از سایه‎ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‎وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‎ها را همه با فاصله‎ات سنجیدند

تو بیایی همه‎ی ثانیه‎ها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/05ساعت 20:56  توسط مهر  | 

قصد داشتم دست نوشته هایم را ازعملیات بدربرای فرصت دیگری منتشر کنم اما به نشان احترام به آنهایی که آن شبها به آب زدند بخشی از آن را می نویسم. انشا ءا... تا بعد.

سنگین ترین مسئولیت در عملیات بدر بر دوش بچه های غواص بود. اگرچه همه مراحل شناسایی در مجنون سخت و اضطراب آور بود اما کار نیروهای غواص حساس تر از همه بود. آبراه جمل را ما بطول پنج کیلومتر پارو می زدیم تا به آبراه نینوا برسیم. البته آبراه جمل تا دژ دشمن ادامه داشت اما شناسایی از آن مسیر کمی مشکل بود. در واقع آبراه تنگ و باریک و پیچیده نینوا میان بری برای رسیدن به خط دشمن بود. خدا رحمت کند محمود مرید را که یک شب را در معیت آن مرحوم رفتیم و در برگشت دراین آبراه مسیر را بگونه ای گم کردیم که نمی دانستیم از کدام طرف برویم. ازترس کمین دشمن وارد نی ها شدیم. دیگر فضایی برای پارو زدن نبود. مجبور شدیم از دستانمان کمک بگیریم. آنقدر این نی ها را گرفتیم و با دست بلمها را به پیش بردیم تا از تمام سرانگشتانمان خون بیرون زد. بگذریم. کار بچه های غواص دقیقا زمانی شروع می شد که به کمترین فاصله به خط و فراتر از آن به کمین دشمن می رسیدیم. برخی شبها ما صدای گفتگوی عراقیها را می شنیدیم. در آن هوای سرد این بچه های غواص بودند که باید وارد آب می شدند. من می خواهم این بخش از قصه را بنویسم که این بچه ها وقتی کارشان تمام می شد و به بلم برمی گشتند دیگر توانی برای بالا آمدن از آب نداشتند. برای اینکه سرما تمام  توان آنها را گرفته بود و از آنها فقط صدای برهم خوردن دندانهایشان شنیده می شد. شبی رفتیم و محمدرضا عظیمی و علیرضا شهربانوزاده وارد آب شدند. وقتی هم برگشتند آنها را به زحمت از آب خارج کردیم. این دو نفر تا سنگرهای عقب مانند دو جنازه کف بلم ها افتاده بودند و جلیقه های نجات را بعنوان پتو روی آنها انداخته بودیم و در تمام مسیر آنها را صدا می زدیم تا از بهوش بودن آنها مطمئن شویم. اما سهم ما هم این بود که تمام مسیر برگشت را یک نفره پارو زدیم و از این رهگذار ما نیز بیحال بیحال شدیم. وقتی هم به سنگرهای عقب رسیدیم از بس این پاروها را محکم گرفته بودیم آخر کار آنها را به سختی از چنگمان درآوردیم. آن شب هادی نادی سراجی چقدر روحیه داد. اما غواصان با پای خودشان به سنگر نرفتند. دیگران آمدند و آنها را بردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/22ساعت 22:14  توسط مهر  | 

از عملیات والفجر مقدماتی حدود ۲۹ سال می گذرد. آن شب، شب سختی بود. آنقدر سخت که من تا مدتها هروقت یادش می کردم می لرزیدم. من عصر آن روز دیدم که گلوله تانک در کنار جوانی خوش سیما به زمین خورد و سرش به یک سوی و تنش به سمت دیگر افتاد و شنیدم که کسی مادرش را صدا زد درست مثل کودکی که از بیم حادثه ای مادرش را می خواند. من آن روز هنوز هفده سالم نشده بود. آن شب میدان مین بود و انفجارها و قطع شدن پاهایی که امروز دیگر نای راه رفتن ندارند. فکه آن شب قیامتی شده بود. تمام میدان مین را فریاد ناله پر کرده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید. گلوله های رسام تیربارهای عراق هم زوزه کشان از کنارمان رد می شدند. کسی آن شب روی مین رفت و ترکشهایش هم نصیب صورت من شد و چشم چپم را به روزی انداخت که امروز با عینک هم سازگار نیست. سید مصطفی شاهرکنی همراه نزدیک شهید عبدالعلی ملک ذاکر بعدها گفت وقتی دیدم از دهانت خون می آید از زنده ماندنت ناامید شدم. پس از سالها مدتی پیش من و سید مصطفی گفتگوی کوتاه تلفنی داشتیم. بانی خیر آن هم سید عزیز آشنا بود

سال ۶۹ در جریان انتفاضه عراق سید عزت اله حجازی دنبالم آمد و گفت برای آوردن بچه های میدان مین فکه می آیی؟ پاسخم روشن بود. رفتیم. با تنی چند از دوستان خوب وقدیمی. قبل از آن با حاج احمد سوداگر گفتگویی کردیم و رفتیم. اما نه با تفنگ که با بیل و کلنگ رفتیم. دیدن نقطه ای که آنشب افتادم برایم مثل خواب و خیال بود. لحظاتی همانجا نشستم. تمام صحنه های آن شب را مرور کردم. غلامعلی نیلی پایش قطع شده بود. خودش می گفت بعد عراقیها بالای سرش آمدند اما کارش را تمام نکردند. کیفهای جیره جنگی هنوز بود. هنوز نخود و کشمش آنها بود. در میدان مین جنازه ای افتاده بود که در لای اورکت گم شده بود. به پاسگاه وهب رفتیم. کنار آن نقطه ای بود که گویی عراقیها برخی جنازه ها را آنجا دفن کرده بودند. یکی دو قبر را حفر کردیم اما چیزی ندیدیم. بدنبال جنازه عبدالعلی ملک ذاکر رفتیم. یکی از دوستان از محل آن مطلع بود و می گفت عبدالعلی را درون سنگر تانک گذاشتیم تا وسیله ای برای انتقالش پیدا کنیم. اما آن سنگر تانک پر شده بود از رملی که کل منطقه را بهم ریخته بود.خلیل امیدیان را نیافتیم. یاد جنگل امقر افتادم و کوله پشتی خلیل و محتویات آن یعنی قوری و قند و چایی که همیشه براه بود. به یاد یزله های حسن بویزه افتادم. وقتی که عربهای مامور به گردان بلال ساعاتی قبل ازعملیات شروع کردن به پایکوبی، حسن بویزه را دیدم که بر شانه ها شعار الیوم یوم الافتخار سر می داد. 

اگر عمری باقی بود و دفاترم را - که نمی دانم گم کرده ام یا نه - یافتم جزییات آن روز را می نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 0:46  توسط مهر  | 

قتل اين خسته به شمشير تو تقدیر نبود....

چند روز بعد از پاتك و تحويل خط به گردان كربلا به پادگان كرخه و بعد به دزفول برگشتيم. روزهايي بود كه پيكر شهدا را مي آوردند. يك صبح زود باراني با زنگ تلفن بيدار شدم. حسن معتمدي بود. گفت خبر مسعود شاه حيدر را شنيده اي؟ من كه تا آن روز تصور مي كردم مسعود مجروح و بستري است پرسيدم مرخص شده؟ گفت نه. امروز او را تشييع مي كنند. من چند سالي بود با مسعود ارتباط داشتم به گمانم قبل ازعمليات خيبر به ما ملحق شده بود و من خاطرات زيادي از او دارم. در اروند کنار او و مسعود خشت چین خیلی کمک کردند تا من برخی امور شخصی ام را که به دلیل شکستگی دستم قادر به انجام آنها نبودم انجام بدهم. آن ساعات آخرصورت مسعود شاه حيدر گل انداخته بود. وقت خداحافظي وقتي همديگر را بغل كرديم من بغضم شكست اما او آرام بود. با خبر حسن معتمدي شوكه شدم. باورم نمي شد كه مسعود بدون كوچكترين جراحتي شهيد شود.

چند شب بعد حسن معتمدي دم منزل آمد و گفت فردا براي آوردن وسايل از منطقه به پادگان كرخه مي رويم. گفتم من فردا تا ظهر خودم را مي رسانم. فردا قبل از ظهر خودم به كرخه رفتم. بچه هايي كه آمده بودند فارغ از غصه ها دور هم حلقه زده بودند و از هر دری سخنی می گفتند. سلام كه كردم همگي با داد و فرياد جوابم را دادند. محمود دوستاني به استقبال آمد و پس از احوالپرسي گفت مي آيي؟ گفتم اگر خدا بخواهد آمده ام كه بيايم. اما آن جمع بچه ها حكايتي داشت. برخي با محوريت حسين غياثي به عبدالحسين صحتي بند كرده بودند و سربسرش مي گذاشتند. حسين به صحتي مي گفت بابا دست بردار. شهادت زور زوركي نيست. يكي ديگر از گوشه اي ديگرمي گفت بچه ها گوش كنيد درعمليات ( بدر يا خيبر) كه دندانهاي صحتي تركش خورده بود تا مدتها قادر به تكلم نبود و وقتي هم كه به او سلام مي كرديم عين آدمهاي لال با اداتي نامفهوم جواب سلاممان را مي داد.بعد هم طریقه حرف زدن آن زمان صحتی را تقلید کرد آنوقت شليك خنده به سمت صحتي روانه شد. خود صحتي هم مي خنديد. من دقايقي فرصت كردم با امير ناجي هم در مورد درس و مشق گفتگو كنم. اگر اشتباه نكنم نماز ظهروعصررا پشت سر صحتي خوانديم.

 بعد از نهار، اتوبوس آمد. بچه ها داشتند خودشان را آماده مي كردند كه من كوله ام را برداشتم و به حسن معتمدي گفتم من به دزفول برمي گردم. محمود دوستاني هم كه در كنار حسن ايستاده بود علت را پرسيد. عذرآوردم. گفتم فردا مراسم ختم عبدالصمد بلبلي جولاست و من بايد به دوستان كمك كنم. حسن معتمدي گفت دو روزه مي رويم و برمي گرديم گفتم باور كنيد آمده بودم كه بيايم اما نمي دانم چرا حال و حوصله آمدن ندارم. اين گفتگويي بود كه بين من و محمود و حسن انجام شد. امير ناجي وقتي ديد آمدني نيستم آمد و گفت بيا برويم و زود برمي گرديم. برخي ديگر از دوستان هم درخواست كردند كه با آنها همسفر شوم اما نرفتم. آمدم و دقايقي را در كنار خياباني در پادگان كنار مسعود فتحي و حميد قرباني از بچه هاي مسجد كرناسيان نشستم. هر دو هم در كربلاي 4 شهيد شدند. حميد گفت امروز ظاهرا بچه هاي بلال قرار است به منطقه برگردند. تو نمي روي گفتم نه. در حين گفتگويمان اتوبوس بچه ها از كنارمان رد شد و من برايشان دست تكان دادم و آنها هم دستي تكان دادند و رفتند و بقيه ماجرا كه من در پست مربوط به شهيد عبدالحسين دينوي مشاهداتم را آوردم.

آن روز كه خبرش را شنيدم بارها گفتم و هميشه مي گويم الهي رضي بقضائك. شب هم هادي نادي سراجي دنبالم آمد و گفت نزد عبدالحسين خضريان می رویم. خضريان (ي ) كه در مواقع عادي من مي ترسيدم با او صحبت كنم آن شب به انساني شوريده و ناآرام تبديل شده بود. من شهادت مي دهم كه درعمليات مختلف خضريان تمام تلاشش را براي سلامت نيروهايش بكار مي برد. آنقدر هم نمونه دارم كه حداقل چند پست را مي توانم به اين نمونه ها اختصاص دهم. آن شب تعدادي از دوستان هم كه با خبر شده بودند درواقع براي تسلي دادن به خضريان آمده بودند. قبل از اينكه بچه هاي ديگر برسند حاج عبدالحسين چيزي گفت كه نشان مي داد در درونش قيامتي است. بگذريم. خدا رحمت كند سيد جمشيد را. بعد از این واقعه تلخ در یکی دو نشست با بچه هاي بلال حديثي را مي خواند به این مضمون که مرا سپري است كه تا آن سپر با من است مرا ايمن مي دارد اما آن زمان كه از من دور شود دیگرهيچ تيري به خطا نرود و هيچ زخمي التيام نيابد و آن سپر، مشيت خداست. بعد هم به بچه هایی اشاره کرد که ازحوادث و درگیریهای سختی مانند پاتک روز ۲۷ بهمن جان سالم بدر برده بودند اما مشیت این بود که در حادثه اتوبوس بشهادت برسند.

من از ابتداي بهمن امسال قصدم اين بود كه بخشي از خاطرات روزهاي خوف و خطر را بعد از یک ربع قرن از زندان دفترم آزاد كنم. دو هفته پيش براي رفع ترديد خودم از برادر بزگوار حاج مهدي كياني در مورد حميد پرسيدم و هفته پيش نيز از دوست بسيار نازنين خودم حاجي محمد سعاده سئوال كردم تا هيچ زاويه تاريكي در اين خاطرات باقي نماند. والفجرهشت فراموش ناشدني است. از همه دوستان خوبي كه با يادداشتهاي خود ناگفته ها را گفتند سپاسگزارم. من از ابتداي بهمن ماه به بهانه معرفي شهيد عبدالحسين دينوي با اتوبوس شروع كردم و امروز هم با اتوبوس تمام مي كنم. اگرعمري باقي بود شرح كامل اين تاريخ گرانسنگ را با جزييات بيشترمنتشر خواهم كرد. انشاءا...  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/17ساعت 19:43  توسط مهر  | 

" اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است..."

دو هفته بعد از اعزام ۱۸ آبان ۶۴ و اقامت در پادگان كرخه به پلاژ رفتيم. پلاژمحلي است پشت سد تنظيمي دزفول كه دو مسير ماشين رو دارد يكي از سمت انديمشك و ديگري از روي جاده سد تنظيمي دزفول كه معمولا عبور از آنجا كم صورت مي گرفت. از برنامه هاي سنتي گردان در هر اعزام مسابقه پرسش و پاسخ بود. گروهان مالك در والفجر۸ بدليل برخورداري از عبدالصمد بلبلي جولا دانشجوي رشته حقوق با مطالعات زياد قويتر از ديگر گروهانها بود.هنوز سئوال بطور كامل طرح نمي شد عبدالصمد زنگ مي زد و جواب مي داد. حاج عبدالحسين خضريان مي گفت صمد آچار فرانسه است و در هر زمينه اي مطالعه دارد. در مسجد كرناسيان چنانچه فرصتي پيش مي آمد مي نشستيم و او از درس و دانشگاه مي گفت و هميشه دوستان را به درس خواندن تشويق مي كرد. روزي كه مسير چهار پنج كيلومتري از بالاي سد تا پلاژ را غواصي مي كرديم من بدليل گشاد بودن لباس غواصي عضله هاي پايم گرفته و آنقدر سردم شده بود كه خودم را به آب سپرده بودم. محمدرضا شيخي كه با قايق موتوري مراقب بچه ها بود آمد و حال و روزم را كه ديد كمكم كرد و سوار قايق شدم. چشمش كه به عبدالصمد افتاد رفت و دور و برش چرخيد و موج ايجاد كرد و عبدالصمد را به سرفه كردن انداخت. به محمدرضا گفتم چه مي كني؟ گفت تا ياد بگيرد دفعه بعد در مسابقه اينقدر تند و تند زنگ نزند و جواب ندهد. اما عبدالصمد مثل هميشه آرام بود و لبخند مي زد.

*****

اما آن شب بعد از تحويل اسرا به خضربرگشتیم. فردا به هادی نادی سراجی گفتم عمليات تمام شد و اين سيم برت به هيچ دردي نخورد لااقل بياور و اين گچ دستم را باز کن. او هم سيم برش را آورد و بعد از كلي تلاش و ملاحظه دستم آن را باز كرد. ظهر نهار مي خورديم كه پيك گردان آمد و به حسن معتمدي گفت كه همراه با سيد جمشيد براي تعيين تكليف گردان به قرارگاه برود. حسن لقمه در دهان بدنبال جورابهايش مي گشت. به تمام سوراخ سنبه هاي اتاق سركشيد. آخرش پرسيديم حسن دنبال چه مي گردي گفت جورابهايم.همه زديم زيرخنده. پرسيد چرا مي خنديد. هادي گفت براي اينكه جورابهايت را در دست گرفته اي و بدنبال آنها مي گردي. خود حسن هم خنده اش گرفت. وقتي از قرارگاه برگشت گفت گردان براي تحويل خط مي رود اما بخشي از نيروها مي مانند. قرعه خانه نشيني به نام من افتاد. روز بعد با هماهنگي غلامرضا جوزي وسايلم را جمع كردم و رفتم. همينكه آنسوي اروند از قايق پياده شدم سيد جمشيد جلويم سبز شد. پرسيد كجا؟ گفتم خط. گفت لازم نكرده، برگرد. گفتم چرا گفت بعد با هم برمي گرديم. با سيد به اروند كنار آمديم. سيد حالت خاصي نداشت اما احساس كردم كمي دمق است. پرسيدم سيد چي شده؟ گفت حسين انجيري را زدند. يكي دو ساعت بعد با اجازه سيد به خط رفتم. فكر مي كنم بخشي از نيازهاي خط را هم با خودم بردم. خاكريز يك زاويه نود درجه مي خورد. يك سر آن به جاده فاو- البحار و از سوي ديگر به سمت كارخانه نمك مي رفت. تراكم نيروهاي خودي در زاويه خاكريز به سمت كارخانه نمك زياد بود چون ميدان مانور بيشتري براي پاتك عراقيها وجود داشت. براي همين من به سمت جاده رفتم كه تا پيچ خاكريز كمتر از ۷۰ متر بود. آنجا من و مرتضي سعيدي سه قبضه آرپي جي و دو كلاشينكف و كلي مهمات آماده كرديم. ابتدا عراقيها با خمپاره ۶۰ خط را كم كم زير آتش گرفتند. من تعداد انفجارها را مي شمردم. سه يا چهار خمپاره بصورت متوالي مي زد بعد دقايقي قطع مي كرد. مرحوم عبدالرضا صابر زاده همانجا تركش خورد و با حسرت و ناراحتي به عقب رفت. شدت آتش كم كم بيشتر شد بگونه اي كه به ما مجال تصميم گيري نمي داد.من و رضا طاهردباغ و هوشنگ زين العابديني به سنگري نيم متري پناه برديم. وقتي خمپاره هاي ۶۰ دوباره باريدن گرفت من آنها را شمارش كردم. محل اصابت به سنگر ما نزديك مي شد. من خيلي ترسيده بودم كه آخري كجا مي خورد. دست و بازوي هم را گرفته بوديم و ازهيجان مي فشرديم كه آخرين آنها درست بالاي سنگر به حاشيه بيروني گوني سنگر اصابت كرد و بعد از آن از سنگر بيرون دويديم. پاتك آغاز شد. دقيقا ظهر بود براي اينكه ما نمازهايمان را چند دقيقه پيش خوانده بوديم. شدت آتش و درگیری در سمت زاويه خاكريز ازهمان ابتدا زیاد بود. محمود دوستاني، محمدرضا شاحيدر، حاجي محمد سعاده، امير خادمعلي، سلطانعلي طاهردناك وعبدالعلي پورياقلي و ديگراني كه نامشان خاطرم نيست مشغول دفع پاتك بودند. حسن معتمدي مراقب آرايش نيروها بود. من و مرتضي سعيدي با دو قبضه آرپي جي تمام جاده فاو – البحار را در زاويه ديگر خاكريز ناامن كرده بوديم. هر قبضه كه شليك نمي كرد سومي را برمي داشتيم. البته در سمت ما تانكهاي عراق از سنگر خارج مي شدند و پس از شليك، دوباره به سنگرشان برمي گشتند.اما تك تيراندازهايشان خاكريزمان را ناامن كرده بودند. حميد سعاده با كلاشينكفي قنداق تاشو امان نمي داد. سرش را از ديد تك تيراندازان عراق پنهان كرده بود اما تفنگش را بالا گرفته بود و شليك مي كرد. تمام فضا را دود انفجار و بوي باروت پر كرده بود. عراقيها با همه سلاحها مي زدند.

مهمات آرپي جي من و خالو مرتضي كه تمام شد به سمت زاويه خاكريز دويدم. امير خادمعلي روي خاكريز افتاده بود. عينكش از چشمانش جدا شده و خون ازدماغش سرازير بود. اميردقيقا جايي افتاده بود كه چند ساعت قبل بر پيشاني حسين انجيري و محمود علي نژاد با قناسه گلوله زده بودند. محمد رضا شاحيدر از بس آرپي جي زده بود ازگوشش خون مي آمد. قيافه اش ازغبار ناشي از انفجارها سياه شده بود. هرچه تلاش كردم و فرياد زدم كه با او صحبت كنم فايده نداشت چون اصلا نمي شنيد. من هم صداي او را كه داد مي زد نمي شنيدم. به زبان اشاره چند كلمه اي در مورد شهيد امير خادمعلي گفتگو كرديم. در كنار خاكريز آمبولانسي كه براي حمل مجروحين و شهدا آمده بود درحال سوختن بود و دو جنازه هم روي زمين در كنار آمبولانس افتاده بودند كه رويشان را با پتو پوشانده بودند. ازحسن معتمدي كه نزديكم بود پرسيدم كيستند؟ او هم در حالي كه داد مي زد گفت بچه هاي ديده باني هستند. گفتم اسمشان؟ گفت برو كه تانكها آمدند. بعدها حسن تعريف كرد كه آن جنازه ها حميد كياني و عبدالصمد بلبلي جولا بودند. درتشيع جنازه اين دو من شاهد بودم كه تابوت حميد كياني بر دوش دانش آموزاني تشييع شد كه گريه امانشان را بريده بود و به هيچ وجه حاضر نبودند ازتابوت معلمشان فاصله بگيرند. من هم به پاس قدرداني از معلمي كه قبل از عمليات چند روزي به من وغلامرضا ابركار و منصورعبايي و امير ناجي عربي درس مي داد لحظاتي زير تابوتش را گرفتم. من جنازه آنها را نديدم اما محمود دوستاني در خاطراتش گفته بود كه حميد كياني از كمر به پايين به دو نيم شده و سرعبدالصمد نيز از تنش جدا شده بود. مشکل تر ازهمه این بود که من و سید حبیب کاشانی مجبور شدیم خبر را به عموی عبدالصمد بدهیم. این خبر دادن چقدر سخت بود.دقايقي بعد كه آتش آرام گرفت حاج عظيم محمدي آمد و به تمام سنگرها سركشي كرد.عباس رهنما از بچه هاي شهريارهم با يك فلاكس چاي او را همراهي مي كرد. در پدافندي پاسگاه زيد و بعد از آن عباس مدتها با گردان بود. ما ماهها در يك سنگر بوديم. آن روز آخرين ديدار من و عباس بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/13ساعت 20:49  توسط مهر  | 

صبح بخشي از اسرا را به عقب بردند. حوالي ظهريكي از افسران عراقي را اسير كردند و او را با احترام به سنگر فرماندهي يگان مجاورما بردند. اما اين افسر بيش از هر چيز از ديدن جوانان كم سن و سال متحير بود و به قيافه ها خيره خيره مي نگريست. هنوز تعدادي از عراقيها در درون نخلستان پنهان شده بودند و شب كه شد كم كم ازمخفي گاههايشان بيرون آمدند. يكي از آنها روي يكي از سنگرها قايم شده بود و نزديك بود حسن معتمدي را بزند كه حسن پيش دستي كرده و كارش را تمام كرده بود. شبي پراز خوف و خطررا گذرانديم. فردا گفتند گردان بلال براي بازسازي به عقب مي رود. من و علي خادم فقرا مسير كوتاه تا قايقها را پياده رفتيم. آنجا حدود سي تا چهل اسير را آورده بودند تا به عقب منتقل كنند اما كار انتقال آنها كمي سخت بود. هم قايق كم بود و هم نيرو و از ما خواستند كه ده نفر را با قايق با خودمان ببريم.بچه هاي تخريب با قايقها مين مي آوردند و بنا شد ما با همان قايقها اسرا را منتقل كنيم. آنجا بود كه ابراهيم ميرزاپور تيري سرگردان به پهلويش اصابت كرد. در آن دقايق صبر و انتظار چشمم به اسيري افتاد كه گوشه اي آرام نشسته بود.عينك ظريفي بر چشمان داشت. رفتم و روبرويش نشستم. فارسي را كمي دست و پا شكسته صحبت مي كرد. گفتم چه كاره اي. گفت من مهندسم . گفتم اينجا چه مي كني. گفت خدمت نظام وظيفه آمدم كه گرفتار شدم و الان هم خوشحالم. وقتي كه ده نفررا تحويلمان دادند من كه فقط با يك دست توان كار داشتم به كمك علي رضا بندهاي جليقه هاي نجات را پاره كرديم و دستان ده نفر را بستيم. بعد هم يكي يكي سوار قايق كرديم و همه را رو به جلوي قايق نشانديم. علي رضا نوك قايق نشست و من هم پيش سكاني و پشت سرعراقيها ايستادم. قبل از حركت پرسيدم كداميك از شما فارسي بلد است. بجز آن مهندس يك نفر ديگر كه كرد بود دستش را بلند كرد. گفتم من مي گويم تو به اينها بگو. ما قرار است آنسوي اروند برويم. قرارمان اين است كه سالم برسيد. اگر كسي در ميانه راه قصد فرار داشته باشد يا بخواهد حركتي انجام دهد ما همه را مي كشيم. وقتي اينها را ترجمه كرد همه با نگاههاي نگران قول دادند و زير لب هم چيزهايي گفتند. قبل از ادامه اين بخش جرياني شبيه به اين را كه چند ماه بعد در همين خط پدافندي فاو اتفاق افتاد مي نويسم.

يك روز با فرياد نگهبان خط از سنگر بيرون آمدم و به سمت نگهبان خط دويدم. پرسيدم چه شده گفت عراقي دارد مي آيد. تا آمدم بروم روي خاكريز ديدم يك عراقي در حالي كه از تمام لباسهايش آب مي چكيد اين طرف خاكريز آمد. دستم خالي بود و هاج و واج مانده بودم. داشت طرف من مي آمد. وقتي به من رسيد محكم بغلم كرد و مرا بوسيد. او را از خودم جدا كردم. بچه ها يكي يكي رسيدند و دورش حلقه زدند. آن روز نه سيد جمشيد بود و نه حاج عبدالحسن خضريان. اما غلامرضا جوزي كه الحق مدير خوبي است حاضر بود. او را درون سنگر برديم. كسي هم عربي بلد نبود. غلامرضا جوزي تكه چوبي بدست گرفت و رو به عراقي كرد و خطي روي زمين كشيد و گفت هذا مواضع الايراني. عراقي هم با حركت سر تأييد كرد. به فاصله چند سانتي متر خط ديگري كشيد و گفت هذا مواضع العراقيه. عراقي باز تأييد كرد.غلامرضا خط سوم را بين دو خط قبلي كشيد و گفت هذا شط. بعد مكثي كرد و اما اين بار به فارسي پرسيد حالا بگو ببينم شما كجاي اين منطقه ايد. وقتي اين را به فارسي گفت صداي خنده من و حسين موتاب و يكي دوتن از ديگر دوستان بلند شد و بقيه ماجرا...

به هرحال ما اسرا را سالم منتقل كرديم و با كمك محمد علي بي باك آنها را با همان دستان بسته سوار بر كمپرسي كرديم. قبل از حركت داخل كمپرسي رفتم و با چراغ قوه داشتم دستهايشان را چك مي كردم كه يك نفر از پايين داد زد آقا تو خجالت نمي كشي رفتي آن بالا و وسايل شخصي آنها را بر مي داري. فقط علت كارم را گفتم و بعد سكوت كردم چون باور نمي كرد. به سمت كمپ اسرا حركت كرديم. هوا خيلي سرد بود و من و علي رضا و محمدعلي بي باك هم رفته بوديم بالاي تاج كمپرسي نشسته بوديم و هواي سرد مثل تيغ به سر و صورتمان چنگ مي انداخت. اما در همان هواي سرد من حسابي تشنه ام شده بود. قمقمه ام را در آوردم كه آب بخورم.همينكه آن را نزديك دهنم بردم كمپرسي وارد دست اندازي شد و بخشي از آب روي سر همان اسير مهندس عينكي ريخته شد. من صداي آهش را از شدت سرما شنيدم. بعد سرش را بلند كرد و نگاه غريبانه اي به من انداخت. خودم دلم خيلي سوخت براي همين دو بار از او عذرخواهي كردم. در كمپ اسرا علي فرد علي را ديدم. مثل هميشه شاداب و خندان بود. علي هم مسئول انتقال بخش ديگري از اسرا بود. دوستي مي گفت قبل از رسيدن شما علي آنجا فرياد زده كه كسي حق ندارد اموال شخصي اسرا را بگيرد. اگر كسي بگيرد اين از خون سگ هم نجس تر و حرامتر است. بعد از چند دقيقه ديدم علي به نقطه اي زل زده است. از علي پرسيدم به چي زل زدي؟ او هم در جواب به يك عراقي اشاره مي كند و مي گويد اوركت اين عراقي دقيقا اندازه تن من است. البته همه اش در قالب شوخي و خنده بود و كسي از آنها چيزي نگرفت. اسرا را تحويل داديم و به روستاي خضربرگشتيم. فردا صبح وقتي به جاي خالي دوستان سر زديم روز اسارت ما بود. ما خودمان را درچنگال غم فراق دوستان اسير ديديم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 22:18  توسط مهر  | 

چند روز قبل از عمليات،عراق منطقه خسروآباد را زير آتش گرفت و چند گلوله هم به دور و بر ما در روستاي خضراصابت كرد. متأسفانه دراين جريان بر اثر يك اتفاق دستم شكست. اولش حاج عبدالحسين خضريان عصباني شده بود. وقتي از بيمارستان آبادان با دست گچ گرفته و آويزان به گردن برگشتم خضريان را كه ديدم گريه امانم نداد اما خود ايشان براي دلجويي آمدند. شب عمليات مجبور شدم تا صبح در قايق منتظر بمانم. صبح سيد جمشيد صفويان تماس گرفت و گفت آب كه مد شد حركت كن و تا مي تواني برانكارد بياور. وقتي به آنسوي اروند رسيديم سيد حسين آذرنگ و حميد كياني و تعداد ديگري از بچه هاي غواص مشغول جمع كردن سيمهاي خاردار و باز كردن مسيري براي رفت و آمد بودند. پشت خاكريز سراغ سيد جمشيد رفتم. پوتين عراقي پوشيده و در سنگري دراز كشيده بود. پرسيد برانكارد آوردي؟ گفتم آوردم. سيد صالح موسوي از بچه هاي شناسايي گردان به محض اينكه مرا ديد زد زيرگريه و به جنازه نبي پورهدايت كه گوشه اي افتاده بود اشاره كرد و گفت اين نبي است كه ديگر برنمي خيزد. در گوشه اي ديگر پيكر رشيد فرج الله پيكرستان و در كنار او جثه كوچك علي يار خسروي افتاده بودند. علي يار را از بچگي مي شناختم. سالها همسايه بوديم. اما اسماعيل جنگ از بچه هاي تخريب در گوشه اي ديگر آرام آرميده بود. آنسوي تر حسين انجيري با جمع ديگري در سكوت كامل زانوي غم بغل كرده بودند. من همين صحنه را در عمليات بدر ديدم. وقتي كه محمدحسين اكرمي فرمانده گروهان فتح شهيد شد بچه هاي گروهان ماتم گرفته بودند كه سيد جمشيد دستور داد جنازه اكرمي را فورا به عقب منتقل كنند. من وقتي به پيكرفرج الله نگاه مي كردم ياد رشادت او درشب عمليات بدر مي افتادم. آن شب وقتي به خط زديم چند سنگردشمن مقاومت مي كردند. فرج الله نارنجكي برداشت و با شدت به سمت سنگري كه نور فانوس آن پيدا بود پرتاب كرد. نارنجك به پتوي دم سنگر خورد و افتاد و منفجر شد. آن روز تا عصر كار انتقال پيكر شهدا به دلايلي انجام نشد و آب كه مد شد از ترس اينكه جنازه ها را با خود نبرد دوباره آنها را به پشت خاكريز منتقل كرديم تا در نهايت اين كار انجام شد.

گويند وقتي كه علي يار را بخاك سپردند شخصي كه اين شهيد را در فبر جاي داده بود مي گويد من سالهاست كه به كندن قبر مشغولم و جنازه هاي زيادي را در لحد گذاشته ام اما هرگزمانند اين بچه نديده بودم. وقتي علت را مي پرسند مي گويد زماني كه جنازه را در قبر گذاشتم دستاني از لحد بيرون آمدند و جنازه را تحويل گرفتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 20:55  توسط مهر  |