تبليغاتX
" دست نوشته ها "

دریکی ازاین سایتهای خودی خبرمصاحبه سرداررحیم صفوی با روزنامه همشهری جوان نظرم را جلب کرد. وی در پاسخ به سوالی درخصوص ميزان حضورجوانان در جنگ احتمالي گفت: " احتمال اينكه جوانان زيادي عازم جبهه‌ها شوند را مي‌دهم و ..." خبر را اینجا آورده ام. من نمی دانم چرا برخی خبرنگاران وقتی با یک مقام نظامی مصاحبه می کنند جوگیرمی شوند و فکر می کنند که سال ۵۹ است و چرا برخی نظامیان هم همین اشتباه را می کنند. شرایط امروز کشورما حساس است. این را همه می دانند. همه مردم هم تا حدودی نگران شعارها و تهدیدات جنگی اسرائیل و آمریکا هستند. اما علیرغم این تهدیدات دارند زندگی می کنند و شبها فقط غصه نان فردا را دارند و بس. اینکه یک مقام نظامی براحتی در مورد حضورجوانان در جنگ احتمالی سخن می گوید نگران کننده است. مگر قرار است بطور جدی جنگی اتفاق بیفتد و این جبهه ها کجا هستند که آقای صفوی احتمال حضور جوانان زیادی را در جبهه ها می دهد. درتمام ژستهای نظامی و تهدیدات اسرائیل و آمریکا و پاسخهای ما هیچ نشانی از نیروی انسانی وجود ندارد. خود آقای صفوی می دانند که هیچیکس ازتعداد نیروی انسانی و داوطلبان بعنوان یک برگ برنده سخن نگفته است. برای اینکه اشغال خاک موضوع تهدید غربیها نیست. آنها دیوانگی نخواهند کرد. آنها از توان موشک شهاب سه نگرانند و درعوض تحویل بمبهای هوشمند بتن شکن را به اسرائیل تبلیغ می کنند.مضطرب کردن مردم به بهانه اینکه ممکن است اتفاقی بیفتد وظیفه هیچکس نیست. راههای دیگری هم برای هوشیارکردن مردم وجود دارد.  

نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/07/15 ساعت 0:11 | لینک ثابت |

 امروزغروب کمی نگران بودم. یکماه مهمان سفره خداوند بودیم و دارد می رود و ما دوباره دلتنگش می شویم. مدتها بود با خودم خلوت نکرده بودم و امروز این مجال دست داد. به خیلی از موضوعات فکر کردم. به سرنوشتی که خدا در این ماه برایمان رقم زده و ما از آن بی خبریم. به خوبیهای دیگران درحق ما و به بدیهایمان در حق دیگران فکر کردم. به مسیر سخت زندگی و سرنوشت فرزندانمان و به خیلی از موضوعاتی که نه می توان گفت و نه می توان نوشت فکر کردم. به کاروانی از انسانها که آرام آرام از کنارمان عبور می کنند و ما خیره خیره فقط نظاره گررفتنشان هستیم. آخرش هم چون دیدم این معادله خیلی مجهول دارد همه را به خدا سپردم تا خودش حلش کند.همین دلمشغولی موضوع گفتگوی چند روز پیش من با یکی از برادران اهل سنت بود که نشستیم و دو کلمه حرف حساب اختلاط کردیم. گفت فلانی برخی شبها از بیم اینکه سرنوشت خودم و فرزندانم به کجا ختم می شود خواب به چشمانم نمی آید.همیشه به این فکر می کنم که بعد از من چه اتفاقی خواهد افتاد. می گفت برخی شبها تا صبح این دغدغه و اضطراب مرا رها نمی کند. گفتم تا حالا نهج البلاغه خوانده ای. گفت برایم غریب نیست. گفتم حضرت علی ( ع ) درگذر از قبرستانی گفتگویی با قبور دارد که من بارها خوانده ام و بسیارشنیدنی است. می فرماید: " یا اهل الدیار الموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة یا اهل التربة یا اهل الغربة یا اهل‏الوحدة یا اهل الوحشة انتم لنا فرط سابق ونحن لکم تبع لاحق اما الدورفقد سکنت واما الازواج‏فقد نکحت واما الاموال فقد قسمت هذا خبرما عندنا فما خبر ما عندکم؟" و بقیه سخن و ماجرا. این مسیری است که حضرت علی (ع) برای همه ترسیم کرده است.

نوشته شده توسط سجاد در سه شنبه 1387/07/09 ساعت 1:23 | لینک ثابت |

دوست عزیزم آقای مرتضی سرهنگی چند سال پیش به نقل از یکی از اسرای عراقی در ایران مطلبی را در روزنامه جام جم نوشته بود که بخاطر قشنگی و اهمیت این مطلب و به بهانه هفته دفاع مقدس من آن را قریب به مضمون می نویسم. آقای سرهنگی نوشته بود که عراقیها یکی از نیروهای اسیر ایرانی را کتک می زنند. اتفاقا ژنرال ماهر عبدالرشید شاهد این صحنه است. به سربازان عراقی می گوید چرا اسیر را می زنید. سربازان عراقی پاسخ می دهند چون به [ امام ] خمینی ناسزا نمی گوید. ماهر عبدالرشید می گوید مگر هر کسی را که به رهبرش توهین نکرد باید زد. عراقیها در جواب می گویند آخر این اسیر مسلمان نیست و مسیحی است. ماهر عبدالرشید خطاب به اسیر ایرانی می گوید [ امام ] خمینی شیعه است و تو مسیحی . چه ارتباطی بین این دو وجود دارد که بخاطر آن حاضری کتک بخوری. اسیر ایرانی می گوید حرف امام خمینی حرف مسیح است. در این لحظه ژنرال عراقی رو به سربازانش می کند و می گوید ببینید ما با چه کسانی در جنگیم.

نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/07/08 ساعت 1:26 | لینک ثابت |

 بعد ازنوشتن مطلب هفته دفاع مقدس یکی از دوستان گفت چرا اینقدر تلخ؟ گفتم کجایش تلخ بود. گفت بحث جنگ. گفتم شما ازشیرینی آن بگو من بنویسم. به این دوست گفتم آیا شیرین ترین خاطره جنگ ما آزادی خرمشهربود یا نبود؟ گفت بود. گفتم ما یک خرابه ازعراقیها گرفتیم و بحق هم خوشحال بودیم. پرسیدم شکست حصر آبادان خبر خوشحال کننده ای بود یا نبود؟ گفت بود. گفتم شهری با دیوارهای پرازترکش و برخی خانه های خراب را آزاد کردیم و خوشحال بودیم. من قصد مقایسه دفاع مقدس با جنگهای جهانی را ندارم. اما همین فرانسویها که بخشی ازآتش جنگهای جهانی ازگوراینها بلند شده بود و میلیونها نفر کشته و بخشی از اروپا تخریب گردید و پایتختشان اشغال شد امروز وقتی سالروز پیروزی خود را در جنگ جشن می گیرند در خیابانهایی رژه می روند که نشانی از خرابه های جنگ وجود ندارد. مسکو، ژاپن، آلمان و بقیه کشورهای درگیرجنگ همین حکایت را دارند. گفتم شما سری به برخی ازشهرهای جنوب بزنید. از برخی ازهمین کوچه هایی که موشک خورده و من نوشتم و شما گفتید تلخ بود وقتی گذر می کنی - که من تابستان امسال گذر کردم - بوی جویهای لجن گرفته آزارت می دهد. من سالهاست آبادان و خرمشهرنرفته ام اما شنیده ام و خوانده ام که مشکل آب آشامیدنی آنها هنوز حل نشده است. به دوست خوبم گفتم بزرگترین سرمایه این مملکت نجابت این مردم است. گوهری که برخی هنوزآن را باورنکرده اند و برخی نیز به بازی گرفته اند.

نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه 1387/07/07 ساعت 1:25 | لینک ثابت |

 سردرگم برخی موضوعات بودم که از کدامیک بنویسم. ازاینکه کسی در شب قدر بجای اینکه خودش وخلق خدا را موعظه کنند با سوء استفاده از منبر و تریبون و بی توجه به نیت مردمی که فقط برای دعا و مناجات آمده اند، حساب و کتاب خود با خدا را رها کرده و می خواهد امر کند که به حساب بنده خدا برسند. گفتم ازنامه آقای مشایی به رهبرمعظم انقلاب بنویسم اما با دیدن متن نامه حاج اسفندیار بیاد جمله اسی دربدر در فیلم آدم برفی افتادم که با غیض گفت " تو که همش غلط غلوطی عباس". بعد هم به این فکر کردم که اگر آقای مشایی آنگونه که آقای رئیس جمهورگفتند سی سال خدمت صادقانه کرده که الان ایشان باید بازنشسته و یک فرصت شغلی آزاد شود. دیدم این حرفها خوشتر ازسخن دوست نیست.برای همین مناسبت هفته دفاع مقدس را بهانه ای دیدم و رفتم سراغ کوچه پس کوچه های شهرمان دزفول و مردمی که شبها از خوف نمی خوابیدند. مردمی که در کنار دز خیمه زده بودند و به موجب اینکه از آب بهره مندند از مسئولان فقط نان می خواستند. من در موشکباران شهرم صحنه هایی دیده ام که مپرس. شبی دخترکی را در حالی که عروسکش را بغل کرده بود از زیرآواربیرون کشیدیم. هردو خوابیده بودند. مش سلطانعلی، سبزی فروش محل و همسرش به امید نجات بچه هایشان بر خرابه های خانه چنگ می زدند و می گریستند اما صدای ناله فرزندانشان در زیر آوار خاموش شد. باور کنیم که خاطرات این کوچه پس کوچه ها از خاطرات دوکوهه بیشتر است.نیازهای امروزاین کوچه ها نیز از خاطراتشان خیلی خیلی بیشتر است.

نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/07/01 ساعت 18:3 | لینک ثابت |

امروز با دوست خوبم آقای زبیب گفتگو کردم. همانند تماسهای مستمر این چند ماه، جویای احوال پدر بزرگوارشان بودم. اما از پاسخش بسیار متأثر شدم. گفت چند روز پیش پدرش را با اشک بدرقه کردند. حاج حسین مردی آرام بود. از چند ماه پیش بیمار شده و خانه نشین شده بود.من در اکثر سفرهایم به دزفول به بهانه ای دم مغازه اش به دیدارش می رفتم. امروز حیفم آمد از ایشان بعنوان پدری که سالها داغ شهیدی بزرگ را بر قلب داشت ننویسم. آن مرحوم پدر شهید امیرزبیب بود. شهید امیر زبیب از نسل جوانانی بود که از همان روزهای آغازین جنگ لباس خاکی رزم پوشید و در کنارشهیدان بزرگی چون سیف الله صبوراز بخشی از نوارمرزی جنوب حراست و با عناصر ضد انقلاب مبارزه کردند. شهید امیرزبیب بعد از آن تا زمان شهادت بعنوان فرمانده در جبهه دالپری و تپه بلتا خدمت کرد. این نکته مرموزی است که ما وقتی از امیر زبیب می نویسیم ناخودآگاه به این سمت می رویم که از قهرمانانی چون حمید عنبرسر و یدالله صبورو خیلی از سرداران بی قپه آن دوران که برخی از آنها هنوز هم نفسشان گرم است بنوبسیم. چشم بازمی کنیم و می بینیم فوت مرحوم حاج حسین زبیب بهانه ای شد تا پای دیگران را هم به این قصه بکشانیم. اما حاج حسین زبیب از نسل پدرانی بود که فرزندان خوبی تربیت کردند. نسلی که اگر تمامی آنها بروند شاید حلقه ارتباطی ما با بخشی از دوران درخشان این سرزمین قطع شود. اینکه نسل حاضر چقدر تمایل دارد و چگونه می تواند به طرق دیگر این رابطه را حفظ کند موضوعی است که هر کسی می تواند بدان پاسخ دهد.

از خدای بزرگ برای مرحوم حاج حسین زبیب طلب مغفرت و برای خانواده محترم ایشان بخصوص دوست خوبم آقای زبیب صبر خواهانم.

نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/06/25 ساعت 22:39 | لینک ثابت |

 چند روز پیش رفته بودم شهر لیون. این شهر دومین و یا بعبارتی سومین شهر بزرگ فرانسه است. در یکی از نقاط بلند این شهر کلیسای عظیمی واقع شده که شاخه ای از کلیسای نوتردام پاریس و وابسته به کلیسای بزرگ واتیکان است. البته در اغلب شهرهای اروپا شاخه ای از این کلیسا وجود دارد. شکل و معماری همه آنها هم شبیه به هم است. از نکات جالب قریب به اتفاق شهرهای اروپا این است که همیشه در مرکز شهر یک کلیسا وجود دارد. بعبارت روشن تر نقطه مرکزی شهر را یک کلیسا تشکیل می دهد.

در کلیسای بسیار زیبای نوتردام شهر لیون با یکی از این کشیش ها دقایقی گرم صحبت شدیم. از تقریب مذاهب گفت و برای اثبات این ادعا دو مجسمه از حضرت مریم (ع) ، حک شده بر روی دیوار داخل کلیسا نشانم داد که یکی از آنها برداشت از انجیل و دیگری با استناد به قرآن بود. گفتگوی ما ادامه یافت. اینکه همه ادیان الهی پیام واحدی دارند و ریشه همه آنها یکی است. اینکه هیچ دین آسمانی منادی جنگ و مبلغ تفنگ نیست. از افغانستان و عراق گفتیم. در مورد تهدیدات آمریکا و جهان غرب علیه ایران گفتگو کردیم. آقای کشیش نظرات خوبی داشت. معتقد بود که کاتولیکها بعنوان معتقدان به مسیحیت اصیل اعتقادی به جنگ ندارند. وی حتی در مورد شاخه پروتستان هم - علیرغم سفت و سخت بودن و کمی حالت تهاجمی داشتن -  با احتیاط در کلام سخن می گفت و یکجورهایی معتقد بود که حتی آنها هم طرفدار جنگ نیستند. او جنگ در افغانستان و عراق را نتوانست در قالب مسحیت یا اسلام تعریف کند و می گفت آنچه که جرج بوش در افغانستان و عراق کرد از دایره مسحیت خارج است و نمی توان نام خاصی بر آن نهاد. می گفت حرکت آمریکا در عراق و افغانستان گسترش زاویه انحراف در فهم از مسیحیت است. همانگونه که برخی در عراق و افغانستان این زاویه انحراف در برداشت از اسلام را درعمل نشان دادند. کشیش طرف صحبت من طرفدارجنگ نبود. از ارتباطش با ایران گفت و اینکه هر ساله نشستی در همین کلسیا در موضوع تقریب مذاهب برگزار می شود.عکسهایی هم که سال گذشته گرفته بود نشانم داد. وقت خداحافظی هم دست برد توی کشوی میزش و یک جلد انجیل با ترجمه فارسی به من هدیه داد که برسم یادگاری برای خودم نگه داشته ام.

نوشته شده توسط سجاد در شنبه 1387/06/23 ساعت 1:42 | لینک ثابت |

امروز فرصتی دست داد و مقاله " داستان شیخ و سید" محمد قوچانی را خواندم. راستش را بخواهید مرا به یاد لطیفه ای انداخت که صرف مزاح می نویسم. " می گویند یکی از اهالی جهنم از یکی از اهالی بهشت تقاضای آب یخ کرد و فرد بهشتی این خواسته را اجابت نکرد. فرد جهنمی در پاسخ به این رفتار فرد بهشتی گفت گذر پوست به دباغ خونه می افتد روزی خواهد آمد که شما هم برای چای، آب جوش لازم دارید. ما هم نمی دهیم." اما در مورد این مقاله، از کسی که در رشته علوم سیاسی تحصیل کرده این نوع نگاه به انتخابات ریاست جمهوری و چانه زنی و سهم خواهی برای شیخی که مردم فقط دوستش دارند بسیار بعید بود. نگاه آقای قوچانی به  لزوم تبادل حمایتهای شیخ و سید که فرجام آن باید در انتخاب شخص دوم مملکت نمود پیدا کند نه نگاهی سیاسی که کاسبکارانه است. مقاله قوچانی دارای تناقضاتی است که هر نکته آن قابل مناقشه است. وی با ذکر نمونه ای از جسارت شیخ در قضایای لقمانیان و کرباسچی و آغاجری و بقیه موارد بگونه ای به تمجید از عملگرایی شیخ یاد کرده که گویی مأموریت شیخ این است که رئیس جمهور شود تا به جنگ خودیهای نظام برود.به همین دلیل است که من در این مقاله پارامتری بنام نظام بین الملل و روابط بین الملل و تأثیر تحولات این نظام بر نوع انتخاب افراد بعنوان نفر دوم کشور چیزی ندیدم. در این راستا اولویتهای یک کشور نمی تواند در طول چند سال ثابت بماند. آنچه که مردم در دوم خرداد از خاتمی خواستند با آنچه امروز از ایشان - اگر بیایند - می خواهند از یک جنس نیست.چه برسد به اینکه مردم هنوز نمی دانند از آقای کروبی چه می خواهند و چه باید بخواهند و چقدر باید زمان بگذرد تا شیخ کروبی ثابت کند که او هم می تواند کارکرد خاتمی را داشته باشد. این یکی از نکاتی است که آقای قوچانی در این مقاله از آن غفلت کرده است. شاید لازم باشد که خود آقای قوچانی نیز بعد از یکی دو ماه این مقاله را بخواند.  

نوشته شده توسط سجاد در جمعه 1387/06/22 ساعت 1:15 | لینک ثابت |

من وقتی خبر نامزدی آقای کروبی برای انتخابات ریاست جمهوری را خواندم فکر کردم شوخی است. اما وقتی سماجت و جدی بودن ایشان را دیدم باورم شد که آقای کروبی مانند انتخابات گذشته می خواهد دوباره سهمش را در انتخاب آقای احمدی نژاد ادا کند. از مزخرف ترین قوانین انتخابات کشور ثبت نام از هزار نفر برای انتخابات ریاست جمهوری بود و از فاحش ترین خطای احزابی که می توانستند با اندکی چانه زنی به درک مشترکی از این انتخابات و فراتر از آن از اهداف بلند توسعه کشور برسند معرفی چند نامزد بود که شد آنچه که امروز پس از سه سال و اندی در انتقاد از اقدامات دولت از هر سری صدایی بلند می شود. اقدام آقای کروبی در نامزدی این انتخابات از این منظر که احزاب خرامان خرامان می خواهند وارد معرکه شوند و ثابت کنند که احزاب آدمهای خوب هم دارند خیلی خوب است اما آقای کروبی با استناد به کدام نظر سنجی از میزان محبوبیت خود اراده کرده تا وارد این بازی شود. ایشان حتی اگر شب انتخابات هم تا صبح نخوابند و مواظب صندوقهای رأی از یکسو و حمله شبانه اسرائیل - که سارکوزی هشدارش را داده - از سوی دیگر باشد باز نتیجه اش شکست آرای مردمی است که نمی توانند به دو نفر رأی بدهند. اما بطور جدی تر طرح مقرری پنجاه هزار تومانی ایشان از عوامانه ترین طرحهایی بود که یک نامزد در قد و قواره ریاست جمهوری هرگز آن را بعنوان نقطه قوت خود طرح نمی کرد. نتیجه اینکه اگر امروز انتقادی بر دولت آقای احمدی نژاد وارد است قبل از آن این انتقادها بر کسانی وارد است که بدون ارزیابی بازی حریف چنین نتیجه ای را باعث شدند.

نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه 1387/06/20 ساعت 2:1 | لینک ثابت |

 بچه های دزفول که خاک جبهه را خورده اند حتما محمود دوستانی را می شناسند. پر انرژی بود و در عین حال آرام. سخت گیر بود و در عین حال مهربان. این تعریف امروزی از محمود دوستانی است که سال ۶۴ در نخلستان کناره بهمنشیرماندگار شد. من محمود را زمان حرکت به سمت آبادان قبل از سوار شدن به اتوبوس دیدم. گفتگوی کوتاهی کردیم و از او خداحافظی کردم. بعد از آن حادثه تلخ در طول این بیست و سه سال تنها یکی دو بار خوابش را دیده بودم و دیگرهیچ.

از چند شب پیش که بی مقدمه خواب او و جمعیتی از بچه ها مانند عبدالرضا شریفی را دیدم بخودم امیدوار شدم که هنوز هم نیم نگاهی به ما دارند. درحالی که دست محمود در دستم بود و با هم قدم می زدیم از او پرسیدم مدتی است به ما سر نزدی. گفت بیست سالی می شود که نیامده ام و بعد هم دستم را رها کرد و تنها رفت. دورو برم را نگاه کردم. از آن جمعیت هیچکس نمانده بود جزمن. دو سه روزی است که این خواب کلافه ام کرده است. دو سه روزی است که بقول امروزیها سی دی مغزم دارد حوادث آن سالها را می خواند. قصه روزی را که محمود را از انگشتان قطع شده دستش شناختند. خدایشان غریق رحمت کناد.

نوشته شده توسط سجاد در سه شنبه 1387/06/19 ساعت 1:53 | لینک ثابت |