تبليغاتX
" دست نوشته ها "

امشب طولانی ترین شب سال است و امروز کوتاهترین روز. امشب آمدن زمستان و سرما را یکجورهایی جشن می گیریم. آنهایی که وضعشان خوب است آجیل می خورند و حافظ می خوانند. می دانید که پسته و بادام خیلی گران است. آنهایی هم که ندارند مثل همه شبهای خدا شامشان را می خورند و می خوابند تا فردا بتوانند سر موقع به کارشان برسند. اما امشب شب خوبی است. شب خافظ است. شب غزلهای سراسر معنا. در ادبیات ما ، زمستان همیشه منفور بوده جز شب یلدا و جالب است که ما با شعر و غزل به استقبال زمستان می رویم. باز خوب است که یک بهانه ای پیدا شده تا کمی از اشعار خافظ بخوانیم. خدا کند شبی هم پیدا شود کمی از سعدی بخوانیم و فردوسی و مولانا.

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

 

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

 

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

 

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

 

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

 

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

 

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

 

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت 16:16  توسط مهر  | 

وقتی دیدم که این تلویزیون مرتب می گوید بروید و کارت هوشمند سوخت بگیرید گفتم نکند خبری است و می خواهند چیزی بدهند و این کارت را بهانه کردند که مردم بدون چشمداشت و توقع بروند سهمشان را بگیرند. بالاخره هفته گذشته دل را زدم به دریا و رفتم اداره پست محل و گفتم آقا یک کارت سوخت هم به من بدهید. گفتند باید فرم پر کنی . فرم را که پر کردم و دادم، کارمند پست یک قبض دستم داد و گفت۴۵۰ تومان بده. پول را که دادم گفتم بعدش؟ گفت برو تا وقتش که شد کارت را به آدرستان می فرستند. از یکی پرسیدم که حالا این کارت به چه دردی می خورد. گفت با آن سوخت می دهند. گفتم هان؟ گفت می گویند می خواهند بنزین را کوپنی کنند. گفتم آهان فهمیدم. وقتی به قبضی که در دستم بود نگاه کردم دیدم نوشته هزینه پست ۴۴۰ تومان. تازه امروز فهمیدم که این کارت ۵۰۰۰ تومان قیمت دارد تا کسی فکر نکند چیز بدرد نخوری است. اما خدا کند تا چند ماه دیگر سیستم پمپ بنزینهای ما برای خواندن این کارتها راه بیفتد. می گویند برخی از پمپ بنزینها هنوز تلفن هم ندارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 22:6  توسط مهر  | 

این یکی دو روز سجاد مخملک گرفته بود. دو آمپول پنی سیلین هم دکتر برایش تجویز کرده بود. الحمدالله دیشب حالش خوب بود. برای همین بساط اسباب بازی پزشکی اش را آورد و گفت مثلا شما مریض شو من درمانت می کنم. گفتم چگونه مریض شوم . گفت بهترین راه  این است که مار نیشت بزند. مار که نیشم زد حامد با سجاد پزشک تماس گرفت. سجاد گفت مریض را بیاورید مطب. گفتم من نمی توانم راه بروم. او هم گفت اگر من بیایم آبرویم می رود. تازه الان مطبم شلوغ است. راضی شد بیاید. وقتی آمد دیدم دارد دندانهایم را معاینه می کند. خنده ام گرفت. گفت کسی که مار نیشش زده نمی خندد. گفتم آخر انگشتم نیش خورده نه دندانهایم. آخر سر هم نسخه ای برایم تجویز کرد. وقتی خواست برود گفتم آقای دکتر حساب و کتاب ما چند شد. گفت قابل شما راندارد. گفتم خواهش می کنم. گفت پانصد تومان. گفتم من صد تومن بیشتر نمی دهم. گفت تاره من کم گفتم. گفتم به هر حال من نمی دهم. او هم از این رفتار من در عالم بازی ناراحت شد و مرا خواباند و یک آمپول زد. گفتم این چه بود. گفت با این آمپول، درست و حسابی مریض می شوی تا دیگر حق و حقوق پزشک را بدهی. من دیشب حدود ۱۵دقیقه در عالم بچگی سیر کردم و لذت بردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت 14:24  توسط مهر  | 

۱- پارسال یکی از همسایگان بی آزارمان بشدت مریض شد. پس از دو سه ماه بستری در بیمارستان با آن هزینه های سنگین وقتی مرخص شد به عیادتش رفتم. بر خلاف هیکل تنومند و ورزشکاری اش که به پوست و استخوانی تبدیل شده بود دل نازک و پر دردی داشت. پدرش در یک حادثه تصادف جاده ای جان باخته و تمام بار زندگی بر دوش او افتاده بود. سرحال که آمد یکی دو بار او را دم در منزلشان دیدم. از سه ماه پیش تا دیشب از او بی خبر بودم.

۲- دیشب یکی از همسایگان مردم آزارمان را دیدم. مرا که دید بابت مزاحمت بچه هایش عذر خواهی کرد. اعتراف می کرد که برخی مواقع بچه هایش غیر قابل کنترل می شوند. گفتم بچه ها باید یاد بگیرند که به همسایگان احترام بگذارند. بلند کردن صدای ضبط ماشین و فوتبال بازی شبانه و از این کارها باعث سلب آسایش دیگران می شود. خود او هم به من کمک کرد و بعنوان نمونه به آن همسایه بی آزار اشاره کرد که اکنون مریض است و نیاز به استراحت و آرامش دارد. پرسیدم مگر او سفر نرفته است؟ گفت نه . دوباره بستری شد. گفتم مرضش چیست؟ گفت سرطان کبد.

۳- دیشب همان همسایه مردم آزارمان مقدمات مراسم جشن عروسی برپا کرده بود. خود مراسم آنها سه چهار شب دیگر است. همین که چشمانم سنگین می شد یکهو صدای سوت و پایکوبی و ترانه بیدارم می کرد. آخرین باری که چشم بر هم گذاردم تا بخوابم ساعت از یک نصف شب گذشته بود. قضاوت با شما.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 14:44  توسط مهر  | 

آیا کسی می داند چرا  صدا و سیما در مناسبتهای مذهبی مانند شهادت ائمه اطهار (ع)، سریالهای ایرانی را پخش نمی کند اما سریالهای خارجی را پخش می کند. در ظاهر تفاوت این سریالها تنها در نوع حجاب بازیگران زن این سریالها و سانسور فیلمهاست که برخی فیلمهای خارجی اصلا سر و ته ندارد. راستی همین بحث حجاب زنان در سیما هم حکایتی است. صدا و سیما هنگام پخش فیلمها و سریالهای خارجی تصاویر زنان را با استفاده از تکنیکهای تلویزیونی جور دیگری نشان می دهد. در کارتونها که برای بچه ها پخش می کند سر مرغها روسری می کند تا نشان دهد که تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.اعضاي ستادهاي انتخاباتي آقای احمدي نژاد هم از اعزام تيم دو و ميداني بانوان به مسابقات قطر انتقاد کرده اند. چرا ؟ چون این بانوان محترمه با لباس خاص زن مسلمان دویده اند؟ ما فقط اهل انتقاد کردن و ممنوع کردن هستیم. اینهایی که اینقدر انتقاد می کنند بیایند طراحی کنند که یک زن مسلمان اگر قرار هست در یک مسابقه بین المللی دو و میدانی شرکت کند چه لباسی را باید بپوشد که فرهنگ اسلام را تبلیغ کند. البته اگر نگویند در صدر اسلام زنان نمی دویدند چون آنوقت بحث به جاهای دیگرهم کشیده می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 14:29  توسط مهر  | 

مطالب قدیمی‌تر