۱- این سال هم مثل پارسال و بقیه سالهای گذشته گذشت.عمر، آرام آرام می رود و چشم که برهم بزنی تمام شده و ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت. همیشه لحظات آخرسال، سخت وسنگین است. اگرچه زمستان می رود و بهاربا همه طراوت و سرسبزی اش می آید اما کدامیک ازما به یاد داریم که هروقت بهارمی رود و تابستان می آید و یا تابستان می رود و زمستان می آید همین احساس را داشته باشیم. ظاهرا ما با زمستان بیش ازدیگرفصول خو می گیریم. اگرچه آمدن بهاررا جشن می گیریم اما همیشه آن لحظات آخر، دوست نداریم که ازاین سال جدا شویم. شاید این مثال گویا نباشد اما دیدید برخی آدمهای سرد و گرم کشیده و چشیده روزگاربا لباسها وکفشهای قدیمی خودشان خومی گیرند و حاضر نیستند درعوض کفش و لباس نو آنها را رها کنند. ما در انتهای هر سال همین حس را داریم. دعا کنیم سال خوبی را شروع کنیم. برای آنهایی که دستشان ازفرصت دنیا کوتاه شده دعا کنیم. برای خودمان هم دعا کنیم که این فرصت را غنیمت شمریم.
۲- سال نو را با اربعین حسینی آغازمی کنیم. خیلی ها معتقدند این تقارن میمون ومبارکی است و اگرخدا کمک کند این شورحسینی و نشاط زنده نگه داشتن آرمان و مرامش یارمان باشد سال نیکویی را در پیش روی خواهیم داشت. من صرفنظرازاین ایده معتقدم برای بازگشت به خویشتن خویش و تقرب به خدا نیازی به تقارن حوادث تاریخی نیست. هر کدام ازاینها به خودی خود نیز می تواند ما را دررسیدن به هدف کمک کند. بهار فصل تولد دوباره - و به قول استاد قیصرامین پورکه فرمود دفتری نو بخریم و زندگی را درآن پاکنویس کنیم - و رویش مجدد درطبیعت خزان گرفته است واربعین حسینی که من آن را بنام روز زینب ( س ) می نامم روزتولد دوباره فریاد برستم است. السلام عليه يوم ولد و يوم يموت ويوم يبعث حيا.
این پیشنهاد آمریکا برای مذاکره با ایران در مورد عراق هم پیشنهاد جالبی است. فقط من کمی نگرانم و کلی سئوال دارم که آمریکاییها کجایشان درد گرفته که فکر مذاکره افتاده اند بعد هم این درد آنها چه ربطی به ما دارد. دیروز در خبرها از قول آقای لاریجانی، موافقت کشورمان برای مذاکره با آمریکا در مورد عراق اعلام شد. اما امروز آقای الهام سخنگوی محترم دولت حرف همیشگی را زد که اشغالکران باید عراق را ترک کنند. بنابراین وقتی خواسته ما این است خوب همین را هزار بار گفته ایم باز هم می گوییم. این دیگر نیازی به میز ندارد. خود آمریکاییها هم خواسته ما را می دانند. اما من می گویم اگر قرار است برویم پای میز و همین حرف را بزنیم آنوقت بیچاره خلیل زاد سرسام می گیرد. آن دسته از دلسوزان هم که می گویند نفس مذاکره خوب است و از این منظر به این پیشنهاد می نگرند با توجه به موضع اصلی ما یعنی خروج اشغالگران از عراق سازگار نیست. روشن تر بنویسم. ما معتقدیم تا اشغالگران در عراق هستند نگرانیهای امنیتی ما بقوت خود باقی است. اگر قرار باشد آمریکاییها در عراق بمانند و با ما هم مذاکره کنند آیا مشکل ما مرتفع خواهد شد؟ من نمی دانم. البته آنچه که همه معتقدند این است که بهترین وسیله برای رفع اختلافات و رسیدن به بک راه حل مرضی الطرفین در مسائل کلان سیاست خارجی، مذاکره است. این پیشنهاد با اظهارات چند روز پیش جان بولتون نماینده آمریکا در سازمان ملل و تهدید به حملات به تاسیسات هسته ای کشورمان قابل قیاس نیست.
فردا سالروز قتل عام حلبچه است. آن روز دسته دسته، پیر و جوان، زن و مرد با چهره هایی مضطرب و نگران از ارتفاعات مشرف بر حلبچه خود را بالا می کشیدند تا از حوادث بعدی در امان بمانند. کودکان هراسان در حالی که لحظاتی برمی گشتند و پشت سرشان را می نگریستند با پاهای خسته و خون آلود از تیغ صخره ها ره می پیمودند. برخی مردان، کودکان گریان را بر پشت گذاشته بودند و عرق ریزان ارتفاعات را در می نوردیدند. پیرزنی عصا به دست در حالی که گریه می کرد و واژه هایی را که نشان از سوگ داشت فریاد می زد خرامان خرامان قدم برمی داشت.... و امروز سالها از آن حادثه تلخ و عبرت انگیز می گذرد. حادثه ای که نشان داد که جهان امروز سیاست پر است از صخره هایی که گذر از آنها نیازمند گامهایی محکم و چشمانی تیز بین است. حادثه حلبچه قصه تکراری رژیمهای عصیانگری که جواز جنایاتشان را قدرتهایی صادر کرده اند که امروز بصورت آشکار منادی جنگ و مبلغ زبان تفنگ شده اند. این حادثه نه تنها بعنوان یک جنایت یک دولت علیه ملت خود به ثبت رسید بلکه بعنوان خطری که بی مهار که تمامی بشریت را تهدید می کند شناخته شده است. گسترش فرهنگ تولید و استفاده از سلاح های کشتار جمعی اولین ثمره سکوت آمریکاییها در قبال این قبیل جنایات هولناک بود که متاسفانه این رژیم صدام بود که اسیر این توهم شد و در طول هشت سال جنگ با کشورمان از این سلاحها بعنوان برگ برنده استفاده کرد و دیگران نیز سکوت کردند. جمهوری اسلامی ایران آن روزها هشدار داده بود که که این اعمال جهان را نامن می کند و سکوت دولتهای غربی باعث می شود که فردا هر دولتمردی با خود ماسک ضد گاز حمل کند. در این فضای ملتهب چه مرجعی باید ملتها و دولتهای صلح دوست را از شر این خطرات در امان بدارد. بدون شک جهانی که سازمان ملل را تشکیل داد جهانی بود خسته از خودسری دولتها اما این خودسری هنوز هم ادامه دارد. بنابراین مخالفت با سیاستهای آمریکا در منطقه چیزی نیست که مردم جهان یک شبه به آن رسیده باشند. در عراق که این قصه سر دراز دارد.
چند روز پیش سجاد یکبرگ فرم نظر سنجی از مدرسه آورده بود. در باره مدیر، معلم ها، ناظم و خلاصه در باره تمام برنامه های مدرسه نظرخواهی کرده بودند. اولیاء در باره همه آنها می توانستند با انتخاب یک از گرینه های بد تا عالی و درج ملاحظات و انتقادات، نظرات خود را اعلام کنند. نکته مثبت این برگه بی نام بودن آن بود. برای همین اولیاء می توانستند بدون نگرانی از تبعات آن، نظراتشان را بنویسند. گفته بودند برای جمع آوری این نظر سنجی ها یک صندوق هم در حیاط مدرسه گذاشته اند. القصه این برگه ماند توی کمد لحافها. قبلا نوشته بودم که بنده بخشی از کتب و دفترهایم را در کمد لحافها جا داده ام. دیروز سجاد آمد و گفت آقای ناظم گفته اگر برگه نظر سنجی را نیاوری از نمره انضباطت کم می شود. من هم که کلی از این برنامه های مدرسه و رفتار مدیر و ناظم و معلم و برنامه های جانبی آن گله داشتم ماندم که بنویسم یا ننویسم. حالا بماند که آنها از کجا متوجه شدند سجاد برگه را نداده است. به سجاد گفتم که فردا فرم را که دادم ببر توی صندوق بینداز. سجاد گفت بابا صندوق دست خود آقای ناظم است! من هم دیدم دم عید است و تلخ کردن اوقات دیگران خوب نیست. بعد هم این مشکلاتی که من گفتم سلیقه ای است و می شود آن را با گفتگو حل کرد و باید کمی سعه صدر داشته باشم و با تساهل برخورد کنم و با این امید که با آغاز سال و فرا رسیدن بهار ممکن است این مشکلات حل شود برای همه سئوالات گزینه های خوب و عالی را انتخاب کردم و به سجاد دادم و گفتم این را ببرو مستقیم به دست آقای ناظم بده. بعد هم نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر مشکلات سجاد در مدرسه حل شد. مشکلات مدرسه سجاد را هم مدیرش حل می کند. شما بودید چه کار می کردید؟
در مطلب " روز درختکاری" قول دادم که به یاد آن درختی که قطع کرده بودم درختی بکارم. بخاطراینکه حداقل به خودم راست گفته باشم همان روز رفتم و بجای یک درخت سه درخت کاشتم. در باغچه دم در منزل، شبانه در حالی که همان بچه های شلوغ محل فوتبال بازی می کردند دو اصله نهال زیتون به نشان دوستی با همسایه مذکور و این بچه ها کاشتم. کار کاشتن که تمام شد شلوغترین آنها را صدا زدم و گفتم می توانم خواهش کنم مراقب این نهالها باشید او هم با رضایت پذیرفت. اما یک درخت نارنج را هم در باغچه حیاط کاشتم تا در آینده از ثمراتش بهره ببریم. قراراست دو اصله نهال پرتقال هم در کنارنارنج بکارم. دیدم فکر بدی نیست که ما با نهالهای زیتون، دوستی خودمان را به دیگران نشان دهیم و با تشریک مساعی از آنها حفاظت کنیم و خود ما در داخل منزل نیزبا آرامش به پرورش نهالهای نارنج و پرتقالمان برسیم. اصلا چه می شود اگر وزارت کشور بسیج شود و دورتا دور تمام مرزهای کشور را درخت زیتون بکارد تا کشورهای اطراف درست و حسابی به دوستی ما اعتماد کنند. شاخه زیتون نماد صلح و دوستی است. دوستی می گفت صرف کاشت درخت زیتون، دوستی را ثابت نمی کند. من هم موافقم اما کاشت نهال زیتون ازآن مجسمه ماهرعبدالرشید درشهر فاو که بهتر است.