پس ازمدتی طولانی دیشب فرصت که نه، توفیقی دست داد و دریک مراسم دعای کمیل شرکت کردم. خیلی وقت بود که دعای کمیل نخوانده بودم. اما این به معنای آن نبود که ازدل برود هرآنچه ازدیده برفت که وقتی به دعا نشستم تازه فهمیدم چقدردلتنگش شده بودم. هرذکرآن را بدقت می خواندم ومعنایش را نیز. بالاخره آدمها خیلی ازرازهای نهفته در درون خود را که مثل یک بغض گلوگیر می مانند و نفس آدم را بند می آورند باید به کسی بگوید. خداست که رازهای نهفته و نگفته را می داند. وقتی این توفیق دست داد با خودم گفتم امشب تمام مشکلات دنیوی خود را که آزار دهنده شده اند با خدا مطرح می کنم. اما وقتی خواندم و خواندم دیدم چقدرمشکل مهمتروجود دارد که آز آنها غفلت شده است. فاصله ما با کسی که به درگاهش خواسته آورده ایم زیاد شده و باید فکری به حال کوتاه کردن این فاصله بکنیم. این که درست شد بقیه مسائل حل است.