مدتی این مثنوی تأخیر داشت. اولین کسی که ازاین جمله دراین متن خنده اش می گیرد خود من هستم. این مثنوی همیشه تأخیر دارد. اما باور دارم که هر روز از تعطیلی این را روی چوب خطش کشیده بودم و هر روزش را می شمردم. آنقدر هم مطلب بود که می شد نگذاشت به تأخیر بکشد. هرروزهم می آمدم بنویسم دیدم هوش و حواسم بقول ظریفی پیش گوسفنهاست. برای همین نتوانستم چیزی بنویسم. حتی در ماه خوبی مثل رمضان نتوانستم از قشنگیهای این ماه بنویسیم. در عوض تا توانستم نوشته های دوستان خوبم را خواندم و به آنها ناخنک زدم. می دانم که هنوز نامه نگاریهای آقای سعیدی راد با باد و اسمان ادامه دارد. این ماجری کربلا رفتن آقای حبیب پور هم هنوز تمام نشده و احتمالا اگر بخواهد در این ماجرا فلاش بک بزند یعنی برگردد به دوران گذشته احتمالا باز سراز کربلای معلی اما این بار کربلای سال ۶۱ هجری به بعد در می آورد. اما ما که بخیل نیستیم او زحمت نوشتنش را می کشد و ما هم منت خواندنش را. به هر حال این را نوشتم که این دست نوشته ها با دست خودم تعطیل نشود.