۱- امروزبا برخی دوستان خاطرات سالهای گذشته را مرور می کردیم. یاد دوستی افتادم که موذن بود. یک روز که میکروفون دستش بود و داشت اذان می خواند بعد ازاشهدان محمد رسول الله گفت حی علی الصلوه و اذان را ادامه داد. وقتی به حی علی خیر العمل رسید به یکباره فریاد زد اشتباه اشتباه . بعد ادامه داد اشهدان علیا ولی الله. تازه یادش آمده بود که بخشی از اذان را نخوانده است.
۲- مسجد محل ما موذنی داشت که اذان را با صدای قشنگی می خواند. او معمولا وقت نماز ظهر و عصر به مسجد می آمد و وقتی هم که مردم برای نماز جماعت صف بسته بودند او اذان می خواند. جالب اینجاست که وقتی اذان تمام می شد و نماز جماعت شروع می شد خود او گوشه دیگری نمازش را تنها می خواند. من هیچوقت نفهمیدم این دیگر چه جور رفتاری است.
۳- سجاد بر خلاف گذشته چند روزی است یک خط در میان دعای سفره را می خواند. دیروز نهارم داشت تمام می شد که گفت دستها بالا می خواهم دعا بخوانم. گفتم دیر گفتی گفت فرقی نمی کند. شما فقط آمین بگو.
۴- اگر کسی بپرسد این سه موضوع چه ارتباطی به هم دارند می گویم نمی دانم.شاید وجه مشترک اینها، سادگی وخلوص نیت آدمهای این سه قصه است.