تبليغاتX
" دست نوشته ها "

بعضی مواقع آدم یاد خاطراتی می افتد که در عین حالی که خنده دارهستند اما آدمهای این خاطرات دوست داشتنی هستند. آن روزهای اول جنگ که دزفول تا حد زیادی خالی شده بود و در هرمحلی چند خانوارمانده بودند برخی شبها از پادگان ارتش و یا پایگاه وحدتی یا مصدق دزفول - که بالاخره ما نفهمیدیم اسم این پایگاه چیست- غذا می آوردند و بین مردم تقسیم می کردند. یک شب ماشین ارتش غذا آورده بود اما کسی برای غذا مراجعه نمی کرد. یکی از دوستان رفت پای میکروفون و گفت. بسمه تعالی توجه توجه. انا لله و انا الیه راجعون. مقداری غذای گرم در مسجد موجود می باشد و ...  آن مردم باصفا هم وقتی می آمدند که غذا بگیرند کمی با حالت تعجب به این نوع اعلام نگاه می کردند. یا اینکه یک روز بچه گمشده ای را آوردند مسجد و یک نفر رفت پای بلندگو و گفت بسم رب الشهدا و الصدیقین . پسر بچه ای پیدا شده  ... . روزها و شبهای خوبی بود اما خدا کند شهرهایمان دوباره شبها تاریک نشود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 2:34  توسط مهر  | 

من هم دوست دارم مثل آنهایی که همه چیز خوانده اند غیرازعلم سیاسیت اما در سیاست همه کاره شده اند نطق کنم. سه نکته می نویسم. تحلیلش با خودتان.

۱- در محل ما جوانی بود دیپلمه. روزها بنایی می رفت و غروبها سر کوچه با دوستان گپ می زد. خیلی هم اهل خبر بود. فصاحت کلام هم داشت. اما اینکه چرا این بشر دیپلمه بود و بنایی می رفت من بی خبرم. یک روز که داشت اخبار را گوش می کرد به یکباره گفت خدا را شکر. گفتم چی شده؟ گفت مسجد بابری را خراب کردند. گفتم خراب کردن مسجد که شکرگزاری ندارد. گفت اتفاقا برای این مسجد دارد. چون خیال مسلمانان و هندوها راحت شد و دیگر کسی بخاطر آن کشته نمی شود.

۲- چند شب پیش فرصت کردم دوباره نشستم فیلم موج مرده را دیدم. شاید این قصه ملوانان و تفنگداران انگلیسی مرا ترغیب کرد دوباره این فیلم را ببینم. من فیلمهای آقای حاتمی کیا را به هیچوجه صرف سرگرمی نمی بینم. من برای تمام دیالوگها و سکوت فیلمهای ایشان جایگاه قائلم. امروز که انگلیسیها در مراسمی بیاد ماندنی آزاد شدند دلم برای سردار راشد فیلم موج مرده سوخت.

 ۳- خدا را شکر انگلیسیها رفتند. حالا چجوری رفتند به وبلاگ من مربوط نیست. اما اگر انگلیسیها کمی جربزه داشتند این ۱۵ نفر را بجای اینکه ببرند لندن یکراست می بردند اروند تا مأموریتشان را ادامه دهند. تا یادم نرفته بخشی از مطلب دکتر حسین علایی را از یکی از سایتها انتخاب کردم تا با هم بخوانیم. " نيروهاي نظامي مدافع کشور، نشان داده‌اند که در هر شرايطي حتي در ايام تعطيلات نوروزي، با هوشياري تمام در صحنه دفاع از کشور حضور داشته و براي دفاع در مقابل متجاوزين احتمالي، آمادگي کامل داشته و هميشه پاي کار هستند". دفاع در مقابل متجاوزین حتی در تعطیلات نوروز عبارت قابل تأملی است. اگر کسی فهمید من چی نوشتم به من هم خبر بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 2:4  توسط مهر  | 

فضای ملتهب سیاسی که این روزها در منطقه ما حاکم شده اگرعاقلانه و با دوراندیشی مدیریت نشود سامان سیاسی کل منطقه را بهم خواهد ریخت آنوقت کسی نمی پرسد کی راست می گوید وکی دروغ. ما هم آنقدر بلندگو نداریم که از صبح تا شب توی گوش مردم دنیا بخوانیم که ما تنها به حقمان قانع هستیم و چیزی زیاده تر از آن نمی خواهیم. من معتقدم که نظام بین الملل هنوز به آن حد از شعورسیاسی نرسیده که با زبان خوش حق ما را بدهد. یعنی حق هیچکس را نمی دهد. مگردر انتخابات چند سال پیش الجزایر ندیدیم که وقتی مردم الجزایر به اسلامگرایان رأی دادند چگونه حقشان را کف دستشان گذاشتند. در بوسنی، در افغانستان در خیلی از جاهای دیگر. امروز هم که روزگار مردم بی پناه عراق شده عین آخرت یزید. مردم عراق مگر چه می خواهند. طی روندی دموکراتیک یک دولت را انتخاب کردند.به قانون اساسی هم رأی دادند اما برخی دیدند سرشان بی کلاه مانده می خواهند بازی را بهم بزنند. اروپاییها و آمریکاییها و خیلی از اعراب مسلمان منطقه هم خواهان تغییر قانون اساسی عراق هستند. می خواهند به بهانه آشتی ملی کافه را بهم بریزند. پس ما روی دوستی چه کسانی می توانیم حساب کنیم. این "مهره قدرت " است که دست هر کس بیفتد مبصر کلاس می شود. منطقی نیست ولی فعلا همین است که هست. البته تغییراین نظم هزینه دارد. شاید کسانی در کشورما اراده کرده اند که این هزینه ها را بپردازند. خیلی از این کشورها، رندانه منتظر میوه چینی فداکاری ما هستند. اما مواظب باشیم که روزی نیاید که چشم باز کنیم و ببینیم ما دستمان تفنگ برای جنگ است و آنها بیل و کلنگ برای شخم زدن زمینهایشان.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/11ساعت 20:45  توسط مهر  | 

هر وقت آمدم چیزی بنویسم قلم یکجورهایی از زیر کار درمی رفت. هم من مضطرب بودم و هم او مشوش بود. هم من نگران بودم و هم او دغدغه داشت. از اول هم فکر نکردم که چه می خواهم بنویسم مهم این بود که یک چیزی، یک تشویش و یا یک اضطراب تمام خطوط آماده ذهنم را پاک می کرد. نمی دانم این نگرانی را چگونه باید تعریف کرد. دنیای بدی است. هرکسی ساز خودش را می زند و خر خودش را می راند و هر کسی گرفتار خویش است. ما سال نو را آغاز کردیم انشالله که سال خوبی باشد اما برای سیاستمداران دغلباز روس یا برای ناوهای آمریکا در خلیج فارس ۲۹ اسفند با اول فروردین چه فرقی می کند. برای خیلی از ما هم فرقی نمی کند. هر سال را به امید روزهای بهتر آغاز کردیم و تا آخر سال هم این امید را حفظ کردیم اما دیدیم که اجابت بخشی از آرزوهای ما دست بشر افتاده است و این اتفاق تلخی است. یا باید آرزوهایمان را تغییر دهیم و یا ...  اما خوشحال بودن هم سخت شده است. من ناامید نیستم فقط می خواهم به امیدم وعده سرخرمن ندهم. می خواهم حتی امیدها و آرزوهایم منطق داشته باشند و گرنه دعا کردن که خرجی ندارد. خدا هم آنقدر کریم است که کاری به منطق دعایمان نداشته باشد اما ما باید برای روزی که خدا به این منطق کار دارد تمرین کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 3:11  توسط مهر  |