آدم همینجوری هم به یاد خاطرات خوب و بد گذشته بیفتد بخودی خود بد نیست. مهم این است که آن خاطرات از یک برجستگی و یا خصیصه ای ماندگاربرخوردار باشند و گرنه غیر از این موارد ما چیزی بنام خاطره نداریم. مثل اینهمه سال که از خدا عمرمی گیریم اما نمی توانیم آنها را درچند ورق کاغذ خلاصه کنیم برای اینکه بخش اعظمی از زندگی ما صرف روزمرگی و فکر نان و آب گذشته است. باز مثل همیشه این مقدمه بی ربط را گفتم تا یک چیزبی ربط تر بگویم. حدود دو دهه پیش که توی خوابگاه دانشجویان اطراق کرده بودیم هر کسی بنا به مقتضیات خودش واحدهای درسی می گرفت. ما توی خوابگاه هم آقای کرباسچی داشتیم. هم آقای احمدی نژاد و هم آقای قالیباف. منتهی بدون اختیارات و بودجه. تنها وظیفه ما جارو زدن اتاق بود و شستن ظرفها. یک روز یکی از دوستان گفت فلانی من این ترم ۲۴ واحد گرفته ام. گفتم به سلامتی. گفت می خواستم بگویم که چون این ترم سرم شلوغ است اگر بشود در طول این ترم شما این وظیفه شهرداری را بعهده بگیرید. خنده ام گرفت .گفتم این هم جوک خنده داری است. باز خدا پدر این دوستمان را بیامرزد که فقط از حیث تعداد واحدها بین من و خودش فرق قائل شده بود. اگر می گفت نت برداریهای کلاسش را پاک نویس کنم آنوقت چی می شد؟ براستی چی می شد؟ مثل همیشه به من عاجز کمک کنید.
مذاکره سفرای کشورمان و آمریکا در عراق بر سر موضوع عراق برای ما از راه رفتن روی لبه تیغ حساس تر است. ظرف این یکی دو روز اخیر برخی از مقامات آمریکا مثل نیکلاس برنز در مورد ایران جور دیگری سخن گفتند. در بحث هسته ای چیزی به نفع ما تغییر نکرده و حتی کشورهای شورای امنیت از این چند کلمه نرم اظهارات البرادعی انتقاد کردند. سئوال این است که چرا آمریکاییها پیشنهاد مذاکره دادند و چرا ما عنوان کردیم که فقط بر سر موضوع امنیت عراق گفتگو می کنیم؟ آیا این خواست ما تأمین کننده نظر آمریکا نبود یعنی آیا آمریکاییها هم بی میل نبودند که فقط بر سر عراق گفتگو کنند؟ من معتقدم این خواست خود آمریکاییها هم بود برای اینکه آنها در بازی پرونده هسته ای دو قطعنامه سخت علیه ما گرفته اند و برای گرفتن سومی هم دارند تلاش می کنند بنابراین دلیلی ندارد که آن بازی را بهم بزنند. آنها فعلا در عراق به مشکل برخورده اند که برای حل آن پیشنهاد مذاکره داده اند. البته این مهم نیست که چه کسی پیشنهاد داده است بلکه مهم این است که کشوری برای حل بحران دامنگیر خود به مذاکره با دشمن چندین و چند ساله اش روی آورده و منافع ملی اش آن را ایجاب کرده است. به همین دلیل است که اگر ما در این میدان دارای مزیتی هستیم باید تا آخر آن را حفظ کنیم. آمریکاییها اگر قصد ادامه مذاکرات را داشته باشند بطور قطع برای خنثی کردن این مزیت مذاکره می کنند.
آن روز سقف آسمان بر سر بابا خراب شد.
من محکوم به این نیستم که که سالی یک روز را به بهانه ای عقده بگشایم و دلتنگیهایم را مثل یک مثنوی زمزمه کنم. من هرگز جایی از حافظه ام را برای ثبت روزی سنگین آزاد نکرده ام. من از یاد آن روز فراری نیستم. اصلا در این مدت پنج سال من از آن روز جدا نبوده ام که بخواهم به آن روز برگردم. تمام لحظه لحظه زندگی ام را با آن لحظات گذراندم. زندگی کرده ام اما بدون دعا برای او، هیچ روزی را آغاز نکرده ام و این تنها کاری است که از من بر می آمده است. سخن از این نیست که من مستحق این بار سنگین هستم یا نیستم بلکه آن روز بخشی از زندگی من است.
چه شبها که با بغض شکسته التماس کردیم
چه آرزوها که آن روز نقش بر آب شد
روزی که مادر در دل خاک و خشت خانه کرد
آن روز بام آسمان بر سر بابا خراب شد
روزی که خدا دستهای لرزانمان را به حکمت و مصلحتی خالی برگرداند. از آن روز به بعد مشق صبر کردیم و دعای باران خواندیم. به ما می گفتند گذر زمان مرهم سینه های دردمند است اما زمان چه زود می گذرد. آنقدر تند می رود كه گویی مأموریتی جز عبور ندارد.
برخی وقتها به خودم می گویم رها كن این پیچ و شكنج دهر را كه جز خستگی به كسی نبخشیده است اما هر بار رایحه یادش و نگاههای درون قاب عكسش مرا به ادامه راه امیدوار می سازد. راهی كه ثمره های صبرمان جز سكینه و طمأنینه چیزی نخواهد بود.