تبليغاتX
" دست نوشته ها "

 دیروز با یکی از بچه های قدیم خرمشهر گپی زدیم از شهرشان چیزهایی گفت كه بماند. از خاطره های قشنگ این شهر گفتیم. گفتم سوم خرداد روزی فراموش نشدنی است.این رفیق ما هم به مزاح گفت بله چون روز قبلش دوم خرداد بود. با تعجب پرسیدم بین این دو چه ارتباطی وجود دارد؟ گفت ایام عید پیامکی دریافت کردم که از یکی پرسیدند دوازدهم فروردین چه روزی است طرف هم جواب داده بود روزی است که برخی می روند برای سیزده بدر جا بگیرند. ظاهرا دوم خرداد و سوم خرداد هم چنین نسبتی دارند. گفتم دوم خردادیها و اصلاح طلبان وهمه اصولگرایان و طایفه سوم تیرهم مرهون این روز بزرگند. دوست ظریف ما گفت. بالاخره سالروز آزادی خرمشهر را هم سیاسی کردی رفت پی کارش. گفتم حاکمیت همه این گروههای سیاسی اگر به بازسازی کشور بخصوص شهرهایی مانند خرمشهر منجر شود ارزشمند است.هر کس توانست این مملکت را که امام با جسارت تمام از آتش نجات داد - بدون اینکه آتش دیگری روشن شود - دوباره بسازد تا فرزندانمان فردای آرامی داشته باشند خرداد و تیر فرقی ندارند. دوست ظریف ما گفت البته اگر بسازند. این رفیق ما گفت لبنانیها خرابیهای بیروت را ... که با عذرخواهی کلامش را قطع کردم و گفتم تو بفکر نخلستان خرمشهر باش من هم بفکر شهر خودم که چند سال پیش شهرداری مجبور شد بخاطر تأمین هزینه های این شهر در یك اقدام كاملا كارشناسی بخشی از ساحل رودخانه را كه در شبهای گرم دزفول محل تفریح خانواده ها بود برای تأسیس خوابگاه دانشجویی بفروشد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 0:14  توسط مهر  | 

چند وقت پیش به مراسمی رفته بودیم که دو تن ازروحانیون محترم یکی پس از دیگری منبررفتند و سرجمع حدود یکساعت و نیم سخنرانی کردند. من ازحوصله و توان دیگران ارزیابی دقیقی ندارم اما در کنار اینکه ازکلیت سخنان آنها بهره بردم اما حوصله ام حسابی سرآمده بود. یکی از این افراد محترم حدود ۱۰ دقیقه به طرح قصه ای حاوی اندرزهای اخلاقی پرداخت که با زبان ساده تر و بدون حاشیه می توانست در دو دقیقه آن را طرح کند چون مستمعین خودشان پیام را می گیرند. لازم به اینهمه طول و تفصیل نیست. با مردم سخن گفتن آدابی دارد که " خیر الکلام قلّ و دلّ " راه آن است. هنرسخنوری به مدت آن نیست به مختصر و مفید بودن آن است. القصه مجلس که تمام شد و قصد منزل کردیم حامد آن دو روحانی محترم را که دید پرسید بابا از امامان همین دو نفر زنده مانده اند؟ پاسخ حامد کمی مشکل بود. چون می دانستیم سیل سئوالات دیگر هم سرازیرخواهد شد.گفتم نه بابا امامی هست که غایب است و انشالله روزی می آید. پیش بینی ما درست بود. آن امام الان کجاست؟ چه می خورد؟ کجا می رود؟ و ازاین سئوالات که اگر فرصت شد گفتگوهای من و حامد را در این مورد می نویسم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 22:39  توسط مهر  | 

 جنگ منفورترین واژه ای است که مردم می شناسند. اما این روزها غربیها و شرقیها و عربها و غیرعربها در تحلیلها و گزارشهای خود آنقدر تکرارش کردند که گویی الفبای یک واژه سه حرفی را بدون توجه به مفهوم آن فقط هجی می کنند. ما که از روز اول از جنگ بدمان می آمد. هم ازهزینه های انسانی آن وحشت و نفرت داشتیم و هم ازعواقب آن می ترسیدیم. ما هنوزهم نتوانستیم از تبعات آن سالهای سخت رهایی یابیم. اگر چه من به بخشی از آن هنوزهم معتقدم و آن مقدس بودن آن هشت سالی است که خودمان بودیم و خودمان و اکنون هم برخی شهرها و بعضی افراد را بعنوان نماد تقدس و مقاومت آن سالها دوست داریم اما شق دیگرش را هیچکس نمی خواهد و آن شرایطی است که امروز جامعه نجیب ما از آن رنج می برد.بیکاری و مشتقات آن.

امروزحامد پنج ساله چیزی گفت که من را به هراس انداخت. گفت بابا من از جنگ بدم می آید. او برای اینکه مرا به تفکر وادارد هیچ احتیاجی به تشریح تصوراتش که آخرش به آن جمله کوتاه ختم شد نداشت. او همان مفهوم کودکانه اش را در سر دارد که برخی مواقع در مهد کودک مجبور می شود درمقابل هجوم سه چهار نفراز همکلاسیهایش مقاومت کند. جنگ که مغلوبه می شود حامد می ماند و کلی درد و خراش کودکانه. جالب است که او اسامی همه آنها را به این علت که ازآنها خاطره بدی دارد حفظ می کند. اما من شریک برداشت او نبودم. شاید حامد هم می فهمد که زندگی بدون جنگ قشنگتراست. اگر بگذارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 0:56  توسط مهر  |