مدتی بود شبها برای محمد و حامد قصه می گفتم. اگرمجموعه قصه هایی را که در طول این دو سه سال برایشان تعریف کرده ام جمع کنم مجموعه خوبی می شوند. مجموعه ای پر از قصه های خوب و قصه های بی سرو ته که برخی مواقع موجب اعتراض حامد می شد.آخر برخی شبها مجبور بودم ببافم و بگویم . بعضی شبها هم وسط قصه خوابم می گرفت و با فریاد حامد از خواب می پریدم. برخی قصه هایم نیزسفارش خود بچه ها بود و خودشان هم کمک می کردند که مثلا چه بگویم که قصه جذاب تر شود. حدود دو سه هفته پیش قصه ای را برایشان تعریف کردم از شهری که حاکمی ستمکار داشت و ثروت مردم را می گرفت و خرج خودش و سگهای نگهبانش می کرد. پیرمردی حکیم و با سیاست با استفاده از نارضایتی مردم با ترفندی نسخه حاکم را پیچید و وی را در بند کرد. قصه به این خوبی تمام شد. پریشب رفتم برای بچه ها قصه بگویم. حامد گفت بابا بالاخره جنگ حاکم و حکیم به کجا کشیده شد. گفتم تمام شد گفت یعنی آن آدم بد تا آخر تو زندان می ماند. گفتم بله .گفت اینکه قصه نشد. بالاخره ما باید بدانیم که آخرش چه می شود. الغرض قصه را ادامه دادم. گفتم پیرمرد ازحاکم قول گرفت که دیگر به قدرت و قصرش فکر نکند. بعد هم وقتی همکاری حاکم را در نشان دادن جای صندوقهای زر دید و احساس کرد وی ازرفتار گذشته اش پشیمان شده او را آزاد کرد.وقتی قصه تمام شد حامد گفت چقدر مهربان! گفتم بله پیرمرد مهربانی بود. حامد گفت من پیرمرد را نگفتم. من شما را گفتم که نگذاشتی این شاه بیشتر توی زندان بماند و زود آزادش کردی.من که هاج و واج مانده بودم گفتم بابا بالاخره زندان باید برای دیگران خالی شود. محمد که همیشه سکوتش معنی داراست بحرف آمد وبه زبان خودش به حامد گفت بابا متهم ردیف اول را زودتر ازهمه آزاد کرد.حامد هم دوباره تکرار کرد آره چقدر مهربان.
انتخابات حادثه جذابی است که جذاب ترین بخش آن صف بندی مردم با آرمانها و توقعات متفاوت است. نخبگان و عوام همدیگر را پیدا می کنند و هر دو به هم محتاجند.این صف بندی مطلق نیست و کسی هم نمی تواند مدعی شود که بدون تغییر باقی می ماند. بلا تشبیه و اگر به کسی برنخورد این صف بندی در روز عاشورا هم دست نخورده نماند و بالاخره از اردوگاه کفر چند نفری به امام حسین پیوستند. حالا که خدا را شکر این صف بندی بین عمرسعد و بقیه نیست بلکه صف بندی بین خودیهاست و تغییر در آنها خیلی نگران کننده نیست. مهم این است که نامزدهای انتخاباتی به اصول و مسیر کلی معتقد باشند. در همین رابطه تمسک به شیوه هایی چون تهییج جامعه و شعارهای حماسی و احساسی برای جذب آراء بخشی از تبلیغات است اما آنچه که می تواند مورد قضاوت درست و واقعی قرار گیرد همین برنامه هاست. مردم به برنامه های خوب رأی می دهند. حداقل خرد جمعی این را طلب می کند. دیگر مثل چند سال پیش نیست که برخی بخاطر حاشیه های بی ربط به یک نفر رأی می دادند. اما خدا کند هر کس که برنامه خوب دارد امکان تبلیغ آن را نیز داشته باشد. اینجوری نباشد که برخی ازهرگونه امکان تبلیغی برخوردار باشند و برخی دیگر مثل انسانهای نخستین برای تبلیغ از میادین و جاهای مرتفع شهراستفاده کنند. تازه همان روش هم امروز سخت شده چون کلی مجوز لازم دارد. این هم از جذابیتهای انتخابات است.
دریکی ازاین سایتهای خودی خبرمصاحبه سرداررحیم صفوی با روزنامه همشهری جوان نظرم را جلب کرد. وی در پاسخ به سوالی درخصوص ميزان حضورجوانان در جنگ احتمالي گفت: " احتمال اينكه جوانان زيادي عازم جبههها شوند را ميدهم و ..." خبر را اینجا آورده ام. من نمی دانم چرا برخی خبرنگاران وقتی با یک مقام نظامی مصاحبه می کنند جوگیرمی شوند و فکر می کنند که سال ۵۹ است و چرا برخی نظامیان هم همین اشتباه را می کنند. شرایط امروز کشورما حساس است. این را همه می دانند. همه مردم هم تا حدودی نگران شعارها و تهدیدات جنگی اسرائیل و آمریکا هستند. اما علیرغم این تهدیدات دارند زندگی می کنند و شبها فقط غصه نان فردا را دارند و بس. اینکه یک مقام نظامی براحتی در مورد حضورجوانان در جنگ احتمالی سخن می گوید نگران کننده است. مگر قرار است بطور جدی جنگی اتفاق بیفتد و این جبهه ها کجا هستند که آقای صفوی احتمال حضور جوانان زیادی را در جبهه ها می دهد. اگر واقعا خطر احتمال جنگ وجود دارد پس چرا بخشی از فرمانده هان رده بالای دوران جنگ لباس نظامی را درآوردند و کت و شلوار سیاست پوشیده اند. درتمام ژستهای نظامی و تهدیدات اسرائیل و آمریکا و پاسخهای ما هیچ نشانی از نیروی انسانی وجود ندارد. خود آقای صفوی می دانند که هیچیکس ازتعداد نیروی انسانی و داوطلبان بعنوان یک برگ برنده سخن نگفته است. برای اینکه اشغال خاک موضوع تهدید غربیها نیست. آنها دیوانگی نخواهند کرد. آنها از توان موشک شهاب سه نگرانند و درعوض تحویل بمبهای هوشمند بتن شکن را به اسرائیل تبلیغ می کنند.مضطرب کردن مردم به بهانه اینکه ممکن است اتفاقی بیفتد وظیفه هیچکس نیست. راههای دیگری هم برای هوشیارکردن مردم وجود دارد.
امروزغروب کمی نگران بودم. یکماه مهمان سفره خداوند بودیم و دارد می رود و ما دوباره دلتنگش می شویم. مدتها بود با خودم خلوت نکرده بودم و امروز این مجال دست داد. به خیلی از موضوعات فکر کردم. به سرنوشتی که خدا در این ماه برایمان رقم زده و ما از آن بی خبریم. به خوبیهای دیگران درحق ما و به بدیهایمان در حق دیگران فکر کردم. به مسیر سخت زندگی و سرنوشت فرزندانمان و به خیلی از موضوعاتی که نه می توان گفت و نه می توان نوشت فکر کردم. به کاروانی از انسانها که آرام آرام از کنارمان عبور می کنند و ما خیره خیره فقط نظاره گررفتنشان هستیم. آخرش هم چون دیدم این معادله خیلی مجهول دارد همه را به خدا سپردم تا خودش حلش کند.همین دلمشغولی موضوع گفتگوی چندی پیش من با یکی از برادران اهل سنت بود که نشستیم و دو کلمه حرف حساب اختلاط کردیم. گفت فلانی برخی شبها از بیم اینکه سرنوشت خودم و فرزندانم به کجا ختم می شود خواب به چشمانم نمی آید.همیشه به این فکر می کنم که بعد از من چه اتفاقی خواهد افتاد. می گفت برخی شبها تا صبح این دغدغه و اضطراب مرا رها نمی کند. گفتم تا حالا نهج البلاغه خوانده ای. گفت برایم غریب نیست. گفتم حضرت علی ( ع ) درگذر از قبرستانی گفتگویی با قبور دارد که من بارها خوانده ام و بسیارشنیدنی است. می فرماید: " یا اهل الدیار الموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة یا اهل التربة یا اهل الغربة یا اهلالوحدة یا اهل الوحشة انتم لنا فرط سابق ونحن لکم تبع لاحق اما الدورفقد سکنت واما الازواجفقد نکحت واما الاموال فقد قسمت هذا خبرما عندنا فما خبر ما عندکم؟" و بقیه سخن و ماجرا. این مسیری است که حضرت علی (ع) برای همه ترسیم کرده است.
دوست عزیزم آقای مرتضی سرهنگی چند سال پیش به نقل از یکی از اسرای عراقی در ایران مطلبی را در روزنامه جام جم نوشته بود که بخاطر قشنگی و اهمیت این مطلب و به بهانه هفته دفاع مقدس من آن را قریب به مضمون می نویسم. آقای سرهنگی نوشته بود که عراقیها یکی از نیروهای اسیر ایرانی را کتک می زنند. اتفاقا ژنرال ماهر عبدالرشید شاهد این صحنه است. به سربازان عراقی می گوید چرا اسیر را می زنید. سربازان عراقی پاسخ می دهند چون به [ امام ] خمینی ناسزا نمی گوید. ماهر عبدالرشید می گوید مگر هر کسی را که به رهبرش توهین نکرد باید زد. عراقیها در جواب می گویند آخر این اسیر مسلمان نیست و مسیحی است. ماهر عبدالرشید خطاب به اسیر ایرانی می گوید [ امام ] خمینی شیعه است و تو مسیحی . چه ارتباطی بین این دو وجود دارد که بخاطر آن حاضری کتک بخوری. اسیر ایرانی می گوید حرف امام خمینی حرف مسیح است. در این لحظه ژنرال عراقی رو به سربازانش می کند و می گوید ببینید ما با چه کسانی در جنگیم.