1- چندی پیش بچه ها بدجوري مريض شدند. از همين آنفولانزایی که نمي كشد. حدود ساعت هشت شب درمانگاه رفتیم. تعدادی نشسته بودند. تصور می کردم اگر معاینه هر نفر حداقل سه دقیقه طول بکشد چیزی حدود سی دقيقه باید بنشینیم. پنج دقیقه بعد گفتند نوبت شماست. با تعجب وارد اتاق دکتر شدم و او هم فقط قیافه بچه ها را ورانداز کرد و نسخه اش را نوشت. گفتم اقای دکتر گوش و حلق آنها را معاینه نمی کنی. ضربان قلب چی؟ گفت همه بيماران اين چند روز يك درد دارند. اما بخاطر شما آن را هم انجام می دهم. خیلی سریع نسخه ها را گرفتیم و بیرون آمدیم تا نوبت به بقیه هم برسد.
2- داروخانه رفتیم. آنجا هم شلوغ بود. کمی طول کشید تا نوبت به ما برسد. دراین فاصله از متصدی لوازم بهداشتی یک ماسک درخواست کردم. با دستش ماسک را گرفت و داد. بی حوصله شدم گفتم خانم این دستمال آشپزخانه نیست این ماسک است حداقل از دستکش استفاده کنید.
3-- آمدم پول داروها را بدهم . گفتم کارت دارم. کارتم را گرفت و وارد دستگاه کرد و گفت رمزتان؟ گفتم رمز کارتم را شما وارد می کنید؟ گفت بله. گفتم خب اینکه دیگر رمز نیست. من خودم باید وارد کنم. گفت آقا اگر قرار باشد هر کسی رمز کارتش را خودش وارد کند دستگاه خراب می شود.
4- برگشتم داخل درمانگاه و بچه ها را برای ترزیق آمپول به بخش تزریقات بردم. آنجا هم نوبتی بود. آمپولها را گرفت و گفت بچه ها بیرون باشند. گفتم بچه ها مریض هستند. گفت بیرون باشند تا خبرتان کنم. بعد هم آمپولها را آماده کرد و روی میزش ردیف کرد و به نوبت مریضها را صدا می زد. نگران بودم که مبادا آمپولها اشتباه شود چون طرف هم آمپول می زد و هم مثل سایر بخشها سریال دلنوازان می دید. حامد را برای تزریق کنار تخت بردم . ملحفه تخت خودش عامل بیماری بود. گفتم حداقل این ملحفه را عوض کنید. اینکه آلوده است و بیشتر باعث بیماری است. گفت اگر قرار باشد برای هر مریض ما ملحفه را عوض کنیم نه وقتش را داریم و نه به تعداد ملحفه داریم. پیشنهاد دادیم که هر کس با خودش ملحفه بیاورد. طرف هم گفت فکر خوبی است.
5- حدود ساعت ده از درمانگاه بیرون آمدیم. تاکسی گرفتم. دقایقی طول کشید تا داستان دوساعته بیماری بچه ها را برای خودم مرور کنم. به بیماری جامعه فکر کردم. نه از نوع آنفولانزا بلکه به چیزی خطرناکتر از آن که عامل مهمی در عمده نابسامانیهای ماست و آن سوء مدیریت است. ویروسی که با هیچ آمپولی از بین نمی رود.
روزهای آخر تیر ماه برایم روزهایی بیاد ماندنی اما غم انگیزاست. این چند روز هم بدنبال فرصتی بودم تا از انسانهای بزرگی بنویسم که در تیر ماه سال ۶۱ در منطقه شرق بصره همه وجودشان را فدا کردند. اینهمه سال ازعملیات رمضان می گذرد اما من هیچ سالی به اندازه امسال دلتنگ آن روزها و انسانهای آن روزگاران نشدم. دست خودم نیست. احساس می کنم جامعه ما امروز بیش از هر زمان دیگر به فرهنگ و شخصیت و ادب آن بچه ها نیاز دارد. من همیشه از این می ترسیدم که مبادا هشت سال دفاع مقدس در پرانتز تاریخ کشورمان قرار گیرد.همیشه می ترسیدم که ما نتوانیم الگوها و پیامبران خوبی از آن دوران برای نسلهای بعد باشیم. نگران بودم که نتوانیم حافظ فضایی باشیم که امام با صداقتش آن را برایمان ایجاد کرد. من خودم دیدم که برخی از همان انسانهای بی نظیر در آن گرمای طاقت فرسا از فرط تشنگی سر بر خاک نهادند و دیگر برنخواستند.اما امروز فرزندان ما چگونه باید گذشته خویش را بشناسند؟ آنهایی که در فرهنگ جبهه تربیت شده اند کسانی هستند که آن روزها از قمقمه های خویش به اسرای عراقی آب می دادند تا در عوض قلبشان میزبان سکینه و طمأنینه باشد. کدامیک از آنهایی که در این فرهنگ تربیت شده اند و آن روزها در اروند و بهمنشیر و شلمچه و زید و طلاییه و فکه و کرخه و شرهانی و نهرعنبر و پیچ انگیزه و دالپری و سرپل ذهاب و قصرشیرین و ارتفاعات کردستان و جبهه های دیگر میدان دار بوده اند در اتفاقات تلخ اخیر کشورمان می توانند خیابان داری کنند. من هرچه گشتم در میان اینهایی که بدون یونیفورم پاسبان خیابانها شده بودند آشنایی ندیدم. بزرگترین آفتی که امروز بلای جان بسیج شده این است که این توان در خدمت تحلیلهای سیاسی کسانی قرار گرفته که هیچگاه خاکریز ندیدند.
همزمان با توسعه رسانه ها و افزایش سرعت اطلاع رسانی، به همان میزان نیز دیوار حاشا بلندتر و تأیید و تکذیب اخبار و نقل قولها زیادتر از قبل شده است. به همین دلیل واقعا نمی توان راست و دروغ خبر را تشخیص داد. یکی می گفت من که معمولا صحت و سقم اخبار را از خبرگزاری فارس دنبال می کنم. البته من متوجه منظورش نشدم. همین نامه نوشتن ها به آقای رییس جمهور در جریان سفرهای استانی حکایتی شده است. چقدر پشت سر این نامه ها صفحه گذاشتند و گفتند دولت کلی نفر استخدام کرده که فقط این نامه ها را بخوانند. اول با خودم می گفتم با وجود پیشرفت تکنولوژی چرا ما هنوز نامه هایمان را روی کاغذ می نویسیم. بعد به خودم تذکر دادم که این نامه های نیازی که مردم مهربانمان با تمام صداقتشان می نویسند بخشی از آبروی آنهاست. مدتی پیش با یکی از دوستان که مدتها بود ندیده بودمش گفتگو می کردم. صحبت از نامه ها شد. گفت در جریان سفر آقای رئیس جمهور به استانشان او هم نامه نوشته بود. بعد از مدتی به او خبر دادند که مراجعه کند. می گفت وقتی رفتم مبلغ پنجاه هزار تومان به من دادند. من علیرغم اینکه از شنیدن این قصه متأثر شده بودم به مزاح به این دوست گفتم تو مطمئنی این مبلغ از طرف دولت بود؟ گفت مگر کس دیگری هم هست که از نیازم خبر داشته باشد. گفتم نمی دانم ولی همینجوری فکر کردم که شاید نامه ها را آقای احمدی نژاد می گیرد و پنجاه هزار تومانش را آقای کروبی می پردازد. بابای من همیشه می گوید خداوند این دست را محتاج آن دست نکند.
نوشتن این مطلب برایم خیلی سخت و وقت گیر بود. چند سالی است وقتی عصر تاسوعا می شود دلم جور دیگری می گیرد. من به این روز وابستگی دیگری پیدا کرده ام. از سالها پیش عصر تاسوعا که می شد مرحوم مادرمان بساط شربت زعفران را مهیا می کرد. از روز قبلش هم قالبهای یخ را در یخچال قرار می داد تا نذرش را برای سلامت من ادا کند. به همین دلیل شربت عصر تاسوعا را خودم بین هئیتهای عزاداری تقسیم می کردم. این خیلی منظره زیبایی بود که عزاداران حسین از علقمه هایی که نه بر روی زمین که این بار در دستان ارادتمندان عباس جا گرفته بود سیراب می شدند. این منظره صرفنظر از تبعیت از حرکت حضرت عباس هنوز هم بهترین الگوی رفتاری ما مسلمانان اعم از شیعه و سنی با ایمان است که رهگذران گرسنه و تشنه را میزبانی می کنند.
اما در این چند سالی که دیگر مادر نیست من بیاد آن سالهای خوب و آن خاطرات خوش،غمگین می شوم. عصر تاسوعا برایم زمان سختی است. جریان عزادارای عصر تاسوعا بیاد علمدار کربلاست اما راستش را بخواهید من در عصر تاسوعا بیش از آنکه به علقمه فکر کنم به یاد شربت مادرم می افتم به این دلیل که می دانم این بهترین واسطه و میانبر خوبی برای عزادارای سقای کربلاست. بعد از ماهها، دیشب وقتی به خوابم آمد هنوز هم نگران سلامت بچه ها بود. خدا غریق رحمتش کند.
عملیات آزادسازی خرمشهر اولین باری که لباس رزم پوشید. فتح الفتوح و فتح المبین را از دست داده بود و نمی خواست که این بار در این معرکه غایب باشد. وقتی رفت با جمعی از دوستان رفت و هنگامی که برگشت بدون برخی از آنها برگشت در حالی که سمت راست شکمش را تیربار کلاشینکف سوراخ کرده بود. با آن وضعیتی که داشت در مراسم تشیع دایی شهیدش سید علی سید آسیابان و دیگر همراهانش که سوخته برگشته بودند شرکت کرد. آن روز نه پایان راه که نقطه اغاز مسیری بود که او برای خویش انتخاب کرده بود. لباس مقدس سپاه پوشید و تا روز آخر حیات نیز با تمام وجود به آن وفادار ماند. ساده بود و بی ریا. آرام بود و متین. نجیب بود و دلسوز. اما دغدغه داشت. دست خودش نبود. دغدغه ها نیز مال خودش نبود که بتواند به آنها بی توجه باشد. دغدغه دوستان را داشت. او تصور می کرد که پیمان نانوشته ای که بیشتر شبیه یک احساس بود بین او و دوستانش حاکم است که حتی نمی تواند آن احساس را هم جدی نگیرد. یک بار که برایم نامه نوشته بود و می خواست درحقم برادری کند و تذکرم دهد آیه ای از قران نوشته بود. نوشته بود بیش از یکساعت جستجو کردم تا این آیه را یافتم، تا در پشت آن سخنم را بنویسم. به مزاح برایش نوشتم که به خودم می گفتی من احادیث و آیات بیشتری را آدرس می دادم و وقت کمتری را صرف می کردی. من هیچگاه به آن نامه عتاب آلود به تلخی ننگریستم که برعکس، آن نامه تند سند صمیمیت او بود. نمی دانم اگر صندوقچه وسایلم را که از بیست سال پیش در منزل پدرم گذارده ام بگردم شاید آن نامه را که به رسم یادگار نگه داشته ام پیدا کنم.
چند روز پیش که با یکی از دوستان گفتگو می کردم خبر تلخی داد. گفت قلب محمد از طپش ایستاد و پس از آن من خاطرات تمام آن سالهای جنگ و محبتهای او را مرور کردم و برایش دعا کردم.