روز مادر

فردا اول خرداد 1389 هشتمین سال درگذشت مادر است. خیلی سعی کردم که در اینگونه نوشته ها که هر ساله به یادش می نویسم کمی هم از عقل بهره ببرم اما نشد. دیدم احساس، نمک نوشتن است.همین دو هفته پیش که پدر محترمم برای مدتی مهمانمان بود او هم به بهانه هایی سر صحبت را باز کرد و از جریان سخت و شیرین زندگی اش گفت. گفت پدرش برای کار راهی هندوستان شد و هرگز برنگشت و هیچکش هم از سرنوستش مطلع نشد و مادرش ماند و انبوهی از مشکلات. او هم وقتی که بچه ها را سر و سامان داد بقعچه اش را بست و رفت کربلا. مدتها خادمه حرم عباس و امام حسین بود و مدتی هم در کاظمین به زوار خدمت کرد. او هم همانجا ماند و دیگر برنگشت. اما بابا هنوز هم نمی داند که مزار مادرش در کدامیک از رواقها و یا صحن ها قرار دارد.اما احتمال می دهد که در کربلا خاکش کردند. او از خداحافظی مادرش - که با بدرقه خودش و مادرم همراه بوده – به عنوان تلخ ترین و سخت ترین خاطره اش یاد می کند. اما همین پدری که -عمرش زیاد باد-  اکنون وارد هفتاد و شش سالگی شده وقتی از لحظات وداع با مادرش گفت گریه امانش نداد. به روان همه مادران سفر کرده درود می فرستیم و از خدای بزرگ بهترین جایگاه را در جنت برایشان طلب می کنیم.

اجرای عدالت

1- ازثمرات خوب مناسبتهای مذهبی کشور ما این است که در خصوص هر کدام درسها و آموزشهایی مطرح می شود که هر یک از آنها به کار اقشار مختلف می آید. اما اگر به همه این درسها عمل می شد چه می شد!

2- چند روز پیش وقتی گوردون براون نخست وزیر دولت خیلی خبیث انگلیس شب خوابید و صبح از نخست وزیری استعفا داد و پس از سیزده سال حاکمیت حزب کارگر را دودستی تقدیم رقیب کرد یکی دو تن از دوستان که در کار سیاست این کشور صاحب نظر بودند از این کار براون تعجب کردند. به این دوستان گفتم بلا تشبیه بلاتشبیه این براون افسار حکومت را بر پشت این شتر انداخت و گفت این حکومت اگر باعث اجرای برنامه های حزب نشود به گیوه ای نمی ارزد. اینها یاد گرفته اند که وقتی با رقیبی سرسخت مواجه می شوند می گویند " گر تو بهتر می زنی بستان بزن"

3- نامه تعدادی از نمایندگان محترم مجلس به رییس دستگاه قضا خیلی باعث تعجب شد البته اینها بدنیال کور کردن چشم فتنه ای هستند که مثلا چند ماه پیش کورش کردند.اما این بخش از نامه که نسبت به محاکمه کیهان و فارس و از این دست رسانه ها شاکی بودند کاملا باعث حیرت شد. من قبلا قصه ای از حضور امام علی و دزد زره آن حضرت که یهودی بود خوانده بودم که حضرت نسبت به رفتار تبعیض آمیز و احترام یکطرفه قاضی نسبت به ایشان اعتراض کرده و آن را خلاف عدالت دانسته بود. اما معلوم نیست این درخواست نمایندگان بر چه منطقی استوار است. قرار نیست برای اجرای یک حکم که از نظر این نمایندگان عدالت است،عدالت دیگری را که درچشم این نمایندگان عدالت نیست تعطیل کرد.با این تفکر و نگاه تبعیض آمیزچگونه می توان به جامعه ای مبتنی بر عدالت دست یافت. کاش این نمایندگان کمی از آقای رییس جمهور یاد می گرفتند که چگونه بدنبال اجرای عدالت است.

رأی مرا پس بده

این اواخر باب شده که برخی از شهروندان در چند شهر به بهانه های مختلف در خیابانها راه افتاده و خطاب به نماینده شهرشان گفته اند که " رأی ما را پس بده" ،  بعد هم خواستار برکناری نماینده شهرشان شده اند. این جماعت هم دلایل مختلفی داشته اند. من در این معقولات کاره ای نیستم اما تعجب من از این است که مگر قشون کشی خیابانی برای پس گرفتن رأی، قانونی شده که اینها به این روش تمسک جسته اند. مگر رهبر انقلاب نفرمودند که وقتی مسیر قانونی درخواستی مشخص است کار غیر قانونی از کسی پذیرفته شده نیست. بطور اصولی تفاوتی نمی کند که این پس گرفتن رأی- بر سنگفرش خیابانها- ریاست جمهوری باشد یا نمایندگی شهر.  معدود افرادی که رأیشان را می خواهند می توانند تا انتخابات بعد منتظر بمانند مگر اینکه نماینده ای واقعا مجرم باشد که راه برکناری آن را هم قانون مشخص کرده است. متأسفانه آنهایی که بیشتر مدعی اطاعت از رهبری هستند این روش را برای پس گرفتن رأی خود از نمایندگان شهرشان انتخاب کرده اند.

سرقت امنیت مجسمه ها

مدتها پیش حکایتی خواندم که طرح آن به میمنت سرقت مجسمه های برنزی پایتخت پر از پلیس خالی از لطف نیست. اگر چه شخصیتهای حکایت را فراموش کرده ام اما خود قصه را بخاطر دارم. قصه این است که روزی یکی ازآدمهای معروف غربی با یکی از ندیمانش به کویر می زنند. غروب چادری برپا می کنند و می خوابند. نیمه شب این شخص همراهش را بیدار می کند و می گوید فلانی تو با دیدن این ستاره های شب کویر به یاد چه می افتی. ندیم هم شروع می کند به اینکه این ستاره ها نشانه قدرت و نظم حاکم بر جهانند؛ نشانه این است که جهان زیباست؛ شبهای کویر زیباست و سوسوی ستاره ها علامت عشق و محبت است. شخص معروف می گوید تو آدم احمقی هستی. ندیم با تعجب می پرسد چرا؟ می گوید برای اینکه اولین چیزی که باید بدان اعتراف کنی این است که چادرمان را دزدیدند.

متولیان تهران بزرگ در مورد دزدیدن مجسمه های برنزی از همه چیز گفتند اما اعتراف نکردند که برداشت اول از این دزدی این است که قبل از سرقت مجسمه ها  امنیت شهر را دزدیدند.

سوم اردیبهشت

محمد روز جمعه گذشته 12 ساله شد. 12 سال پیش در روز سوم اردیبهشت 78 برابر با ششم محرم در شهر آلماتی قزاقستان متولد شد. هرکسی از فامیل برایش اسمی پیدا کرد. یکی علی اصغر و یکی سجاد را پیشنهاد داد. اما اسمش را محمد مهدی گذاشتیم و البته تا مدتی هم سجاد صدایش می زدیم.وقتی مدرسه رفت نتوانست با دو اسم کنار بیاید و عاقبت "سجاد" را حذف کردیم. امروز او کلاس پنجم است. شاگردی منضبط، منطقی، مودب و پرتلاش. به ریاضی علاقه خاصی دارد. الان هم حاضر است روزی پنج ساعت بنشیند و تست ریاضی حل کند بدون اینکه غلطی داشته باشد. اما از شما چه پنهان ما همیشه این روز تولدش را اشتباه می کنیم. هر کس هم به مناسبتی از سن محمد می پرسد همیشه این " دوم " و " سوم" را با هم قاطی می کنیم.امسال هم مادرش که قصد داشت به بهانه تولد محمد برایش هدیه بگیرد و مثلا می خواست به من یادآوری کند گفت یادت باشد دوم اردیبهشت تولد محمد است گفتم تولد محمد سوم اردیبهشت است. آن مناسبتی که درذهن شما مانده دوم خرداد است. البته من نمی دانم دیگر پدر و مادرها درمورد تاریخ تولد فرزندان دوم خردادی خود مثل ما اشتباه می کنند یا نه اما به هر حال هرکسی روزی متولد شده است.

بی اعتمادی

اعتماد یکی از مهمترین عناصر آرامش برای ما آدمهایی است که امروزه حتی از سایه خودمان هم می ترسیم.  شاید این هم از نیازهای جامعه ما است که یاد بگیریم به آرامش روحی و روانی دیگران احترام بگذاریم و به ایجاد این آرامش کمک کنیم. اما برخی برعکس انگار برای سلب آسایش تربیت شده اند. وقتی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که ما برای ساخت جامعه ای مبتنی بر دین و اخلاق فاصله زیادی داریم. شاید بخشی از جامعه ما حکایت آن کسی شده که بچه اش درامتحان ریاضی نمره نه گرفته و تصور می کند فقط یک نمره کم آورده اما غافل از اینکه این بچه یازده نمره کم آورده است. اگر زخمهای این جامعه را یکی یکی سرباز کنیم باید بپرسیم پس این جامعه ای که خود ما هم عضوی از آن هستیم چه دارد؟ این مقدمه را گفتم تا این قصه را بگویم که پس از چند سال، دو هفته پیش برای صرف نهار فرحزاد رفتیم. در کنارحوض آب و نسیم خنک و فواره و صدای قناریهای زندانی ، نهار به بچه ها بیشتر می چسبد. القصه بعد از نهار هم با استفاده از کارت بانکی حساب و کتاب کردیم و رمزکارتمان راهم بلند گفتیم تا طرف وارد کند. دیروز بر اساس همان حس اعتماد نداشته، حساب بانکی ام را چک کردم دیدم که طرف مبلغ دویست و پنجاه تومان اضافه برداشت کرده است. تلفن را برداشتم و زنگ زدم. قصه را گفتم. گفت آقا التماس دعا. گفتم کار شما غیر قانونی و غیر اخلاقی است. گفت آژانس بگیر و بیا تقدیمت می کنیم. گفتم مثل اینکه شما زبان منطق و اقتصاد هم نمی فهمید. گوشی را دست مدیر رستوران داد. گفت بله اشتباه کرده است. حتما پول خرد نداشته است. من که بیشتر عصبی شده بودم گفتم مرد حسابی فکر کردی با دسته کورها طرف هستی. کارت بانکی بوده و دخلی به پول خرد ندارد. گفت اشالله تشربف آوردید نهار مهمان ما باشید. گفتم من اگر کلاهم هم آنجا بیفتد برنمی دارم. به مدیر رستوران گفتم من اگربجای شما باشم صندوق دار آن روز را اخراج می کنم چون برای دویست و پنجاه تومان حیثیت رستورانتان را بر باد داد.