روز مادر
فردا اول خرداد 1389 هشتمین سال درگذشت مادر است. خیلی سعی کردم که در اینگونه نوشته ها که هر ساله به یادش می نویسم کمی هم از عقل بهره ببرم اما نشد. دیدم احساس، نمک نوشتن است.همین دو هفته پیش که پدر محترمم برای مدتی مهمانمان بود او هم به بهانه هایی سر صحبت را باز کرد و از جریان سخت و شیرین زندگی اش گفت. گفت پدرش برای کار راهی هندوستان شد و هرگز برنگشت و هیچکش هم از سرنوستش مطلع نشد و مادرش ماند و انبوهی از مشکلات. او هم وقتی که بچه ها را سر و سامان داد بقعچه اش را بست و رفت کربلا. مدتها خادمه حرم عباس و امام حسین بود و مدتی هم در کاظمین به زوار خدمت کرد. او هم همانجا ماند و دیگر برنگشت. اما بابا هنوز هم نمی داند که مزار مادرش در کدامیک از رواقها و یا صحن ها قرار دارد.اما احتمال می دهد که در کربلا خاکش کردند. او از خداحافظی مادرش - که با بدرقه خودش و مادرم همراه بوده – به عنوان تلخ ترین و سخت ترین خاطره اش یاد می کند. اما همین پدری که -عمرش زیاد باد- اکنون وارد هفتاد و شش سالگی شده وقتی از لحظات وداع با مادرش گفت گریه امانش نداد. به روان همه مادران سفر کرده درود می فرستیم و از خدای بزرگ بهترین جایگاه را در جنت برایشان طلب می کنیم.
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.