والفجر 8 - اتوبوس
قتل اين خسته به شمشير تو تقدیر نبود....
چند روز بعد از پاتك و تحويل خط به گردان كربلا به پادگان كرخه و بعد به دزفول برگشتيم. روزهايي بود كه پيكر شهدا را مي آوردند. يك صبح زود باراني با زنگ تلفن بيدار شدم. حسن معتمدي بود. گفت خبر مسعود شاه حيدر را شنيده اي؟ من كه تا آن روز تصور مي كردم مسعود مجروح و بستري است پرسيدم مرخص شده؟ گفت نه. امروز او را تشييع مي كنند. من چند سالي بود با مسعود ارتباط داشتم به گمانم قبل ازعمليات خيبر به ما ملحق شده بود و من خاطرات زيادي از او دارم. در اروند کنار او و مسعود خشت چین خیلی کمک کردند تا من برخی امور شخصی ام را که به دلیل شکستگی دستم قادر به انجام آنها نبودم انجام بدهم. آن ساعات آخرصورت مسعود شاه حيدر گل انداخته بود. وقت خداحافظي وقتي همديگر را بغل كرديم من بغضم شكست اما او آرام بود. با خبر حسن معتمدي شوكه شدم. باورم نمي شد كه مسعود بدون كوچكترين جراحتي شهيد شود.
چند شب بعد حسن معتمدي دم منزل آمد و گفت فردا براي آوردن وسايل از منطقه به پادگان كرخه مي رويم. گفتم من فردا تا ظهر خودم را مي رسانم. فردا قبل از ظهر خودم به كرخه رفتم. بچه هايي كه آمده بودند فارغ از غصه ها دور هم حلقه زده بودند و از هر دری سخنی می گفتند. سلام كه كردم همگي با داد و فرياد جوابم را دادند. محمود دوستاني به استقبال آمد و پس از احوالپرسي گفت مي آيي؟ گفتم اگر خدا بخواهد آمده ام كه بيايم. اما آن جمع بچه ها حكايتي داشت. برخي با محوريت حسين غياثي به عبدالحسين صحتي بند كرده بودند و سربسرش مي گذاشتند. حسين به صحتي مي گفت بابا دست بردار. شهادت زور زوركي نيست. يكي ديگر از گوشه اي ديگرمي گفت بچه ها گوش كنيد درعمليات ( بدر يا خيبر) كه دندانهاي صحتي تركش خورده بود تا مدتها قادر به تكلم نبود و وقتي هم كه به او سلام مي كرديم عين آدمهاي لال با اداتي نامفهوم جواب سلاممان را مي داد.بعد هم طریقه حرف زدن آن زمان صحتی را تقلید کرد آنوقت شليك خنده به سمت صحتي روانه شد. خود صحتي هم مي خنديد. من دقايقي فرصت كردم با امير ناجي هم در مورد درس و مشق گفتگو كنم. اگر اشتباه نكنم نماز ظهروعصررا پشت سر صحتي خوانديم.
بعد از نهار، اتوبوس آمد. بچه ها داشتند خودشان را آماده مي كردند كه من كوله ام را برداشتم و به حسن معتمدي گفتم من به دزفول برمي گردم. محمود دوستاني هم كه در كنار حسن ايستاده بود علت را پرسيد. عذرآوردم. گفتم فردا مراسم ختم عبدالصمد بلبلي جولاست و من بايد به دوستان كمك كنم. حسن معتمدي گفت دو روزه مي رويم و برمي گرديم گفتم باور كنيد آمده بودم كه بيايم اما نمي دانم چرا حال و حوصله آمدن ندارم. اين گفتگويي بود كه بين من و محمود و حسن انجام شد. امير ناجي وقتي ديد آمدني نيستم آمد و گفت بيا برويم و زود برمي گرديم. برخي ديگر از دوستان هم درخواست كردند كه با آنها همسفر شوم اما نرفتم. آمدم و دقايقي را در كنار خياباني در پادگان كنار مسعود فتحي و حميد قرباني از بچه هاي مسجد كرناسيان نشستم. هر دو هم در كربلاي 4 شهيد شدند. حميد گفت امروز ظاهرا بچه هاي بلال قرار است به منطقه برگردند. تو نمي روي گفتم نه. در حين گفتگويمان اتوبوس بچه ها از كنارمان رد شد و من برايشان دست تكان دادم و آنها هم دستي تكان دادند و رفتند و بقيه ماجرا كه من در پست مربوط به شهيد عبدالحسين دينوي مشاهداتم را آوردم.
آن روز كه خبرش را شنيدم بارها گفتم و هميشه مي گويم الهي رضي بقضائك. شب هم هادي نادي سراجي دنبالم آمد و گفت نزد عبدالحسين خضريان می رویم. خضريان (ي ) كه در مواقع عادي من مي ترسيدم با او صحبت كنم آن شب به انساني شوريده و ناآرام تبديل شده بود. من شهادت مي دهم كه درعمليات مختلف خضريان تمام تلاشش را براي سلامت نيروهايش بكار مي برد. آنقدر هم نمونه دارم كه حداقل چند پست را مي توانم به اين نمونه ها اختصاص دهم. آن شب تعدادي از دوستان هم كه با خبر شده بودند درواقع براي تسلي دادن به خضريان آمده بودند. قبل از اينكه بچه هاي ديگر برسند حاج عبدالحسين چيزي گفت كه نشان مي داد در درونش قيامتي است. بگذريم. خدا رحمت كند سيد جمشيد را. بعد از این واقعه تلخ در یکی دو نشست با بچه هاي بلال حديثي را مي خواند به این مضمون که مرا سپري است كه تا آن سپر با من است مرا ايمن مي دارد اما آن زمان كه از من دور شود دیگرهيچ تيري به خطا نرود و هيچ زخمي التيام نيابد و آن سپر، مشيت خداست. بعد هم به بچه هایی اشاره کرد که ازحوادث و درگیریهای سختی مانند پاتک روز ۲۷ بهمن جان سالم بدر برده بودند اما مشیت این بود که در حادثه اتوبوس بشهادت برسند.
من از ابتداي بهمن امسال قصدم اين بود كه بخشي از خاطرات روزهاي خوف و خطر را بعد از یک ربع قرن از زندان دفترم آزاد كنم. دو هفته پيش براي رفع ترديد خودم از برادر بزگوار حاج مهدي كياني در مورد حميد پرسيدم و هفته پيش نيز از دوست بسيار نازنين خودم حاجي محمد سعاده سئوال كردم تا هيچ زاويه تاريكي در اين خاطرات باقي نماند. والفجرهشت فراموش ناشدني است. از همه دوستان خوبي كه با يادداشتهاي خود ناگفته ها را گفتند سپاسگزارم. من از ابتداي بهمن ماه به بهانه معرفي شهيد عبدالحسين دينوي با اتوبوس شروع كردم و امروز هم با اتوبوس تمام مي كنم. اگرعمري باقي بود شرح كامل اين تاريخ گرانسنگ را با جزييات بيشترمنتشر خواهم كرد. انشاءا...
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.