تبریک عید

با تبریک سال نو غزل زیبایی را از زنده یاد قیصر امین پور تقدیم می کنم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی‎خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‎های نگران آینه‎ی تردیدند

نشد از سایه‎ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‎وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‎ها را همه با فاصله‎ات سنجیدند

تو بیایی همه‎ی ثانیه‎ها، ساعتها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

عاقبت چاپلوسي در دربار كريم خان زند

داستان قشنگ و معروفي است اما چون از جهاتي جالب است من هم آن را براي خودم حفظ كردم.

کريم خان زند هر روز صبح علي الطلوع تا شامگاه براي دادخواهي ستمديدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارك شاهي می نشست و به امور مردم رسيدگي مي كرد. روزی مردك حقه باز و چاپلوسي پيش آمد و همين كه چشمش به كريم خان افتاد شروع به هاي و هاي گريستن كرده و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت او طوري گريه مي كرد كه هق و هق هايش اجازه سخن گفتن به او نمي داد. شاه كه خود را وكيل الرعايا مي ناميد  دستور داد او را به گوشه اي ببرند و آرام كنند و بعد كه آرام شد به حضور بياورند.مردك حقه باز را بردند و آرام كردند و در فرصت مناسب ديگري به حضور كريم خان آوردند.كريم خان قبل از آنكه رسيدگي به كار او را آغاز كند نوازش و دلجويي فراواني از وي به عمل آورد و آنگاه خواسته اش را جويا شد. آن مرد گفت: من از مادري كور و نابينا متولد شدم و سالها با وضع اسف باري زندگي كرده و ازنعمت بينايي و ديدن اطراف و اكناف خود محروم بودم تا اينكه روزي افتان و خيزان و كورمال خود را روي زمين كشيدم و به سختي به زيارت آرامگاه پدر شما رفته و براي كسب سلامتي خود، متوسل به مرقد مطهر ابوي مرحوم شما شدم .در آن مزار متبرك آنقدر گريه كردم كه از فرط خستگي ضعف،‌ بيهوش شده، به خواب عميقي فرو رفتم ! در عالم خواب و رويا، مردي جليل القدر و نوراني را ديدم كه سراغ من آمد و گفت : ابوالوكيل پدر كريم خان هستم. آنگاه دستي به چشمان من كشيد و گفت برخيز كه تو را شفا دادم ! از خواب كه بيدار شدم،‌خود را بينا ديدم و جهان تاريك پيش چشمانم روشن شد! اين همه گريه و زاري امروز من از باب تشكرو قدرداني و سپاسگذاري از والد ماجد شما بود! مردك حقه باز كه با اداي اين جملات و انجام اين صحنه سازي مطمئن بود كريم خان را خام كرده است، منتظر دريافت صله و هديه و مرحمتي بود كه مشاهده كرد كريم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخيم مي گردد! موقعي كه دژخيم حاضر گرديد كريم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بيرون بكشد! درباريان و بزرگان قوم زنديه به دست و پاي كريم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را كرده و از وكليل الرعايا خواستند از گناه او در گذرد. كريم خان كه ذاتا آدم رقيق القلبي بود، خواهش درباريان و اطرافيان را پذيرفت ولي دستور داد مرد متملق را به فلك بسته چوب بزنند! هنگامي كه نوكران شاه مشغول سياست كردن مرد حقه باز بودند كريم خان خطاب به او گفت : مردك پدر سوخته! پدر من تا وقتي زنده بود در گردنه بيد سرخ، خردزدي مي كرد. من كه به مقام و مسند شاهي رسیدم عده اي متملق براي خوشايند من و از باب چاپلوسي برايش آرامگاهي ساختند ومقبره اي برپا كردند و آنجا را عنيان ابوالوكيل ناميدند.اكنون تو چاپلوس دروغگو آمده اي و پدر خر دزد مرا صاحب كرامت و معجزه معرفي مي كني ؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در مي آوردم تا بروي براي بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگيري !! مردك سرافكنده و شرمسار به سرعت از پيش او رفت و ناپديد شد.

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

درس و نماز

امروز پس از سالها يكي از دوستان دوره دانشگاه را ديدم.مي گفت در يكي از اين كشورها است كه صبح تا شب مي تواند زيارت برود. گفتم انشالله از جانب ما هم نايب الزياره باشيد. دست كه داديم چنان دستم را فشارداد كه همان يك انگشتري در انگشتانم فرو رفت و نزديك بود نگين سبزش بشكند. هرچه سعي كردم طول زمان دست دادن را كم كنم كارساز نشد. پرسيد خوبي گفتم اگر دستم را رها كني خوبم. دستم را رها كرد اما از درد انگشتان بقيه حال و احوالش را دقت نكردم. اما چرا اين ديدار برايم جالب بود چون يادآور چند خاطره جالب است.

1- من دروس برخي اساتيد از جمله دكتر سريع القلم و دكتر بشيريه و دكتر فرهنگ رجايي و دكتر نقيب زاده را محال بود از دست بدهم. روزي سر يكي از اين كلاسها كه داشتم به بحث گوش مي كردم نگاهم افتاد به اين دوستمان و ديدم دارد هفت پادشاه را خواب مي بيند.

2- روزي سر نماز جماعت دانشكده كه ايشان بنا به خواست جمع امام جماعت مي ماند بين الصلواتين چند دقيقه صحبت كرد. گفت آنهايي كه تا نيمه هاي شب درس مي خوانند و نماز صبحشان قضا مي شود آن درس خواندن حرام است. من پرسيدم فلاني آنهايي كه نماز شب مي خوانند و سركلاس مي خوابند چه حكمي دارد؟

خاطرات ديگرش را نمي نويسم چون قصدم از اين دو فقره اين بود كه بگويم ما انسانها اكثر مواقع دچار انحراف در تفكر و رفتار مي شويم اما درك نمي كنيم. هم سخن ايشان درست بود و هم کنایه من اما وقتي ما جايگاه و نيازهايمان را نشناسيم و با عينك يك بعدي دنيا را نگاه كنيم خطاهاي خود را باور نمي كنيم. صرفنظر از اين ها، دوست امروز ما انسان متدين و درستكاري است. من براي سادگي اش احترام قائلم.

هروله

تا بوده در این مملکت هرگاه رییسی و مسئولی قصد سفر به دیاری می کرد مردم آن دیار هر کدام بر اساس نیت و قصد و غرضی به استقبال می آمدند. برای این مردم تفاوتی هم نمی کرد که چه کسی سوار بر این مرکب است. این مردم بدنبال خودرو همه روسای دولتهای قبلی این کشور دویده اند. برای اینکه اینها بدنبال آمال و آرزوهایشان می دوند. شاید برخی از همین مردم نجیب نمی دانند چه کسی سوار بر مرکب است. اگر می خواهیم آمار نه چندان دقیقی از نیاز این مردم بدست آوریم کافی است به تعداد مردمی که برای استقبال به خیابان می آیند و تعداد نامه هایی که به رییس جمهور می دهند و نیز به تعداد مصوبه های دولت در سفرهای استانی توجه کنیم. هر یک از این مردم معرف یک نیاز است و این نیاز چقدر فراوان است. بنابر این هروله مردم بدنبال کاروانی از خودورها برای هیچ دولتی مایه فخر و مباهات نیست. یعنی نباید باشد.

قرآن سوزي يا هويت سوزي

امسال بزرگداشت كشتگان يازده سپتامبر در آمريكا با صحنه هايي همراه بود كه جهان مسيحيت را در برابر مسئوليتي خطير قرار داده است. كشيشي منزوي و جاه طلب، مسلمانان را متهم رديف اول يازده سپتامبر ناميد و بعد هم پيشنهاد قرآن سوزي داد. معمولا در جریان حوادث،ابتدا بايد منتظر واکنش های برخواسته از درون خود آن مجموعه ماند. به همین دلیل نوع واکنش خود غربیها در برابراین حرکت جالب است. روزنامه هاي غرب بخصوص انگليس و آمريكا رساترين تعابير را در وصف حركت اين كشيش ابله بكار بردند. روزنامه تايمز لندن نوشت اين آقاي كشيش در سالگرد يازده سپتامبر و در سالروز هواپيما ربايي، هويت ما را ربود. روزنامه آمريكايي كريستين ساينس مانيتور نیز نوشت اگر اين آقا قرآن سوزي كند هويت ما را نيز به آتش خواهد کشید. روزنامه های دیگر نیز با تعابیر دیگر این رفتار را مورد انتقاد قرار دادند. اما آقای اوباما موضعي - مدح شبیه به ذم و یا ذم شبیه به مدح - اتخاذ کرد که معلوم می شود او و يا مشاورانش عمق این رفتار را درک نکرده اند. اینکه قرآن سوزی در آمریکا ممکن است جان سربازان آمریکایی را در عراق و افغانستان به خطر بیندازد حرف مزخرفی است. معنای این حرف این است که مسلمانان اهل خشونتند و انتقام می گیرند. اين موضع بهترين علامت به افراطيوني است كه ظرفيت و جوهره دين اسلام و صفاي پيامبر رحمت (ص) را نفهميده اند تا از فردا در عراق و افغانستان براي كشتن يانكي ها دوره بيفتند. به ديوانه اي گفتند مبادا جنگل را آتش بزني. گفت خوب شد گفتي كار فردايم درآمد.  

شبهاي قدر

الهي لا تودبني بعقوبتك. خدايا بعوبتت ادبم مكن. اين عصاره تمام دعاي ابوحمزه ثمالي است. ساير فقرات اين مناجات طولاني تعريف اين عبارت است. انسانهاي اهل راز حرف آخر را اول مي زنند. بقيه اش براي اين است كه با خدا تكلم كنند.اما خداوند رازمان را نا گفته مي داند. شبهاي قدر فرصت ساختن است. هنگامه نجوا و درگوشي سخن گفتن با انيس بي مونسان است. الهي كفي بي عزا ان اكون لك عبدا و كفي بي فخرا ان تكون لي ربا انت كما احب فاجعلني كما تحب. خدايا پر پروازمان ده تا از بندهاي دنيا رها گرديم. عزتي عطا كن تا بزرگ بينديشيم و بزرگ بمانيم. خدايا قلبمان را در پيچ و شكنج دهر ميزبان سكينه و طمأنينه كن. اين تمامي آن چيزي است كه من در اين شبها از خدا براي خودم مي خواهم.  

فردا اولين سالروز درگذشت مادر خانم است. يكسال پيش مادر خانم بنده در روز ۱۹ ماه مبارك رمضان درست و حسابي مهمان خدا شد و رفت. اگر چه رفته اما يادش- مثل همه مادران- در خانه باقي است. خداوند مغفرتش را نصيبش كند.

بخت سبز

مادربزرگي دارم كه سهمش از دنيا سختي هايش بوده به همين دليل در كل فاميل عزيزترين است. از بچگي بياد دارم كه هر وقت مي خواست در حقم دعا كند مي گفت اشالله بختت سبز باشد. خدا رحمت كند مادرم را او هم دقيقا همين عبارت را بكار مي برد. در واقع تمام آرزوهاي خود را در اين عبارت خلاصه مي كردند. منظور آنها آرزوي سلامت و شادابي بود. اما گويي بعد از آن فتنه كه معرف حضور همه نيست كاربرد اين عبارت بعنوان يك آرزو هم بايد دستخوش تحول گردد. مثلا بايد گفت بختت سبز لجني. بختت سبز معاويه اي. گاهي وقتها دلم براي آن دعاهاي قديمي مادر بزرگم تنگ مي شود. در اين يكسال خيلي چيزها بسرعت عوض شد. اما من به بهانه اين شبها و روزهای مقدس مي خواهم براي آنهايي كه دوستشان دارم و با برائت از سياسي كردن اين رنگ دعا كنم. اشالله بختتان سبز. اينهم همينجوري.

چشم چپ من

از یکی دو هفته پیش وقت مطالعه احساس می کردم که چشم چپم کمی تار می بیند و به دلیل اینکه چشم راستم همه کاره بینایی ام شده بود از ناحیه هر دو چشم احساس درد می کردم. به یکی دو تن از متخصصان مراجعه کردم و متفق القول گفتند که چشم چپم مبتلا به آب مروارید شده است و باید جراحی شود. به هر حال پزشکم را انتخاب کردم و او هم پس از انجام مقدمات، زمان عمل را دوم خرداد معین کرد. دو سه روزپیش توسط یکی از دوستان مشترک بنده و پزشک جراح - به مزاح-  به پزشک پیام دادم که این چشم چپ من است. امیدوارم روز عمل به  تصوراینکه این چشم فتنه است کورش نکند.البته بعد تاریخ عمل را به سوم خرداد تغییر داد و خیال من هم راحت شد.این هم همنیجوری . پیشاپیش سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر را به همه آنهایی که قلبشان برای عزت و اقتدار این کشور می تپد تبریک می گویم.

سرقت امنیت مجسمه ها

مدتها پیش حکایتی خواندم که طرح آن به میمنت سرقت مجسمه های برنزی پایتخت پر از پلیس خالی از لطف نیست. اگر چه شخصیتهای حکایت را فراموش کرده ام اما خود قصه را بخاطر دارم. قصه این است که روزی یکی ازآدمهای معروف غربی با یکی از ندیمانش به کویر می زنند. غروب چادری برپا می کنند و می خوابند. نیمه شب این شخص همراهش را بیدار می کند و می گوید فلانی تو با دیدن این ستاره های شب کویر به یاد چه می افتی. ندیم هم شروع می کند به اینکه این ستاره ها نشانه قدرت و نظم حاکم بر جهانند؛ نشانه این است که جهان زیباست؛ شبهای کویر زیباست و سوسوی ستاره ها علامت عشق و محبت است. شخص معروف می گوید تو آدم احمقی هستی. ندیم با تعجب می پرسد چرا؟ می گوید برای اینکه اولین چیزی که باید بدان اعتراف کنی این است که چادرمان را دزدیدند.

متولیان تهران بزرگ در مورد دزدیدن مجسمه های برنزی از همه چیز گفتند اما اعتراف نکردند که برداشت اول از این دزدی این است که قبل از سرقت مجسمه ها  امنیت شهر را دزدیدند.

سوم اردیبهشت

محمد روز جمعه گذشته 12 ساله شد. 12 سال پیش در روز سوم اردیبهشت 78 برابر با ششم محرم در شهر آلماتی قزاقستان متولد شد. هرکسی از فامیل برایش اسمی پیدا کرد. یکی علی اصغر و یکی سجاد را پیشنهاد داد. اما اسمش را محمد مهدی گذاشتیم و البته تا مدتی هم سجاد صدایش می زدیم.وقتی مدرسه رفت نتوانست با دو اسم کنار بیاید و عاقبت "سجاد" را حذف کردیم. امروز او کلاس پنجم است. شاگردی منضبط، منطقی، مودب و پرتلاش. به ریاضی علاقه خاصی دارد. الان هم حاضر است روزی پنج ساعت بنشیند و تست ریاضی حل کند بدون اینکه غلطی داشته باشد. اما از شما چه پنهان ما همیشه این روز تولدش را اشتباه می کنیم. هر کس هم به مناسبتی از سن محمد می پرسد همیشه این " دوم " و " سوم" را با هم قاطی می کنیم.امسال هم مادرش که قصد داشت به بهانه تولد محمد برایش هدیه بگیرد و مثلا می خواست به من یادآوری کند گفت یادت باشد دوم اردیبهشت تولد محمد است گفتم تولد محمد سوم اردیبهشت است. آن مناسبتی که درذهن شما مانده دوم خرداد است. البته من نمی دانم دیگر پدر و مادرها درمورد تاریخ تولد فرزندان دوم خردادی خود مثل ما اشتباه می کنند یا نه اما به هر حال هرکسی روزی متولد شده است.