بخت سبز

مادربزرگي دارم كه سهمش از دنيا سختي هايش بوده به همين دليل در كل فاميل عزيزترين است. از بچگي بياد دارم كه هر وقت مي خواست در حقم دعا كند مي گفت اشالله بختت سبز باشد. خدا رحمت كند مادرم را او هم دقيقا همين عبارت را بكار مي برد. در واقع تمام آرزوهاي خود را در اين عبارت خلاصه مي كردند. منظور آنها آرزوي سلامت و شادابي بود. اما گويي بعد از آن فتنه كه معرف حضور همه نيست كاربرد اين عبارت بعنوان يك آرزو هم بايد دستخوش تحول گردد. مثلا بايد گفت بختت سبز لجني. بختت سبز معاويه اي. گاهي وقتها دلم براي آن دعاهاي قديمي مادر بزرگم تنگ مي شود. در اين يكسال خيلي چيزها بسرعت عوض شد. اما من به بهانه اين شبها و روزهای مقدس مي خواهم براي آنهايي كه دوستشان دارم و با برائت از سياسي كردن اين رنگ دعا كنم. اشالله بختتان سبز. اينهم همينجوري.

مخالف خوب

نمي دانم راجع به اين موضوع قبلا نوشته ام يا نه اما تكرار آن براي خودمان تذكر است چون برخي گوش شنيدن حرف حساب ندارند. بيچاره دولتي كه مخالف خوب نداشته باشد و بدبخت تر از آن ملتي است كه چنين دولتي دارد. ما بايد به جايگاهی برسيم كه مخالفانی فهیم و با شخصيت داشته باشيم. بخشي از شخصيت دولت متعلق به مخالفان آن است. بلا تشبيه مثل آن كسي كه اميرعدالت علي (ع) دستش را قطع كرد و وقتي از او در بازار پرسيدند كه كار چه كسي است كلي در مدح ومنقبت علي (ع) گفت. اما امروز ما چگونه ايم. زماني جدي ترين مخالفان و به بياني دشمنانمان عناصر فاسد و بي قيد وبند و نابلدي در عرصه سياست و انسانيت به نام منافقين بودند.اين مخالفين به تقويت و پيشرفت كجاي نظام اسلامي كمك كردند؟ غير ازاين بود كه هم وغم كشور صرف خلع سلاح آنها مي شد. كدام رفتار و گفتار آنها براي نظام ما نوعي آسيب شناسي بحساب مي آمد؟ هيچ. امروز وضعيت دولت و ملت ما قرينه همان گذشته است. دولت امروز در داخل مخالفان خوبي دارد كه مي تواند از اعتراضات آنها در جهت حاكميت دموكراسي و پيشرفت رفاه مردم سود ببرد اما در اردوگاه خودش دوستاني دارد كه صد رحمت به مخالفين. برخي دوستان ششدانگ  امروز دولت – كه درپشت نقاب اعتراض پنهان شده اند - همانها هستند كه از بلندگوهاي مساجد و فرصتهاي نيايش نيمه شب وبدون توجه به نياز و نيت مستمعين، سخيف ترين كلمات را نثار مخالفين خوب دولت مي كنند وخودشان هم آيينه وهن شده اند. روش ما در چرخه مديريت كلان كشور اگر بجاي ايجاد مخالف خوب باعث توليد دوست نابلد گردد وضعيت بلوغ سياسي و اجتماعي و حتي مذهبي ما زير سئوال مي رود. كشورهاي توسعه بافته هم در داخل وهم در خارج مخالفين خوب دارند.

دست نوشته ها

دیروز پس از سالها سراغ کارتن های پر از گرد و غبار کتابهایم رفتم. بقول بازاریها انبارگردانی داشتم. در لابلای چند کارتن کتاب، دست نوشته های مربوط به بیست سال پیش را دیدم.همانجا دقایقی نشستم و خواندم. دسته نوشته هایم تجدید خاطرات با دوستانی بود که بعضی از آنها امروز نیستند. اما من زنده هایشان را بیشتر دوست دارم. دقیقا برعکس فیلم " فاصله ها " که آنهمه شاهد زنده و حاضر را رها کرده و می خواهد با تابوتی با چند استخوان،گذشته دوست داشتنی را به صاحبش بازگرداند. من بیاد این گفته مرحوم جلال آل احمد افتادم که " ایرانیها نه زنده خوب دارند و نه مرده بد". من در میان این دست نوشته ها اگر چه از خواندن قصه رفتن دوستانی مانند عبدالرضا روضه سرا وغلامرضا حطم و امیر پریان و بچه های دیگری که آن روز بر" ریشن" هدف تک تیراندازقرار گرفتند و یا از ترکش گلوله تانک جان سالم بدر نبردند با تأثر به گذشته برگشتم اما آمار بچه های زنده قصه من بیش از شهدا بود. همین بچه هایی که اگر بازارمکاره سیاست بگذارد الان هرکدام – شاید با همان اخلاق و مرام - یک گوشه ای بدنبال زندگی خودشان هستند. من تصور مي كنم ما به سمتي مي رويم كه فرصت گفتگو با زنده ها را به مرده ها مي بخشيم و به بهانه قرابت با آنها، مجال را از اسناد زنده آن روزها دريغ مي كنيم.

محمد زارع

سال گذشته دقیقا همین ایام بود که از گرمای تیر ماه نوشتم. نوشته بودم که تیرماه برایم تداعی کننده برخی خاطرات فراموش ناشدنی است که نباید از آنها فاصله گرفت.همه عوامل در ثبت خاطرات دخیل هستند اما نقش برخی از آنها جاودانه است. عملیات رمضان برای ما قصه عطش بود. من از عامل گرمای بالای 50 درجه و لبهای خشکیده می گذرم. اما بازیگران قصه فراموشم نمی شوند. این همان چیزی است که دوست خوبم دکتر بهاری پور از سه ماه پیش تذکرم داد. می خواست از برادر شهیدش - که چند سال بعد او را از بیابان شرق بصره آوردند - بیشتر بداند. محمد زارع از بچه های نجیب یکی از شهرکهای اطراف دزفول یکی دیگر از آنهایی است که دلم همیشه برایش تنگ می شود. فکر می کنم فقط یک بار موفق شدم بر مزارش فاتحه بخوانم. گریه بی امان آن روز محمد - که نه از شوق رهایی که از حس قرابت روحانی او با بالاتر از زمین بود – در ذهنم بخشی از نشانه های نامش شده است. محمد شب اول مرداد سال 61 پرید. این قصه ای است که من هر سال برای خودم تعریف می کنم. به همین بی سر و سامانی که اکنون نوشتم. اما مهم این است که خودم می دانم چه می گویم. به روان همه آنهایی که روزگارانی سنگینی مظلومیت مردم را بر دوش کشیدند درود می فرستم.