والفجر 8 - عبدالحسين دينوي

طي چند پست بخشي از خاطرات، مشاهدات و دست نوشته هايم را از گردان بلال لشكر حضرت ولي عصر (عج) در عمليات والفجر۸ فقط جهت ذكر ياد دوستان و ثبت در تاريخ مي نويسم.

روز ۱۸ آبان سال ۶۴ به كرخه رفتيم. چند روز طول كشيد تا گردان تكميل شد. روزي نشستيم صبحانه بخوريم كه متوجه شديم شير درحال فاسد شدن است به همين دليل از خوردن آن صرف نظر كرديم. حدود ظهرعبدالحسين دينوي آمد و تا چشمش به ظرف شير افتاد پرسيد اين ظرف ماست مال كيست. محمدرضا شيخي كه شوخ طبع بود گفت مال خودمان است. دو عدد تخم مرغ هم در يك ظرف ديگر بود پرسيد اين تخم مرغها مال كيست. شيخي جواب داد مال علي خضريان است. پاسخ شيخي باعث واكنش علي شد. عبدالحسين باز پرسيد مي توانم از ماست بخورم. شيخي گفت مانعي ندارد كه من گفتم به شرط اينكه سهمي از آن براي منصور عبايي نگهدارد. عبدالحسين قول داد كه سهم او را نگهدارد. بعد گفت اين ماست براي دوغ خوب است. شيخي در اين لحظه گفت راستي نمك و پونه بياور و دوغش كن بعد بخور.من نمي دانم كه او از كجا پونه تهيه كرد و آورد و دقايقي شير خراب را هم زد و بعد توي ليوان ريخت و كلي به ما تعارف كرد و ما هم تعارفش را رد كرديم. وقتي تمام ليوان را سر كشيد يكباره زد زير خنده و گفت آهاي اينكه شير بود.

محمدرضا شيخي در همان شب اول عمليات در لباس غواصي تير به سينه اش زدند و شهيد شد. اما عبدالحسين در جريان حمله هواپيماي دشمن به اتوبوس بچه هاي بلال در كناره بهمنشير رفت. من وقتي براي شناسايي بچه ها به معراج شهداي اهواز رفتم شناسايي بعضي بچه ها به سختي صورت گرفت. محمود دوستاني از روي يكي از انگشتان قطع شده دستش شناسايي شد. محمد اكبريان نيز قابل شناسايي بود. امير ناجي، عبدالحسين صحتي، حسن معتمد نيا هم يكجورايي شناسايي شدند. در آخر كار نيم تنه اي از كمر به پايين مانده بود و دو خانواده مدعي. اول خانواده عبدالحسين دينوي با برادراني نگران و دوم جناب سرهنگ عبدالحسين مؤيدي ( پورياقلي ) برادرعبدالعلي با بغضي فروخفته كه شرحش را قبلا نوشته بودم. ازعجايب اين بود كه هردو شهيد از نظر فيزيكي شبيه به هم بودند و شناسايي آن دو پا خيلي سخت بود. عاقبت جناب سرهنگ مويدي در انتخابي سخت و طاقت فرسا از آن دو پا هم گذشت. عبدالحسين دينوي از بي آلايش ترين بچه هاي بلال بود. در وصيت نامه اش خطاب به دوستانش نوشته بود كه ببخشيد شما را به منزل دعوت نمي كردم چون مادر نداشتم كه از شما پذيرايي كند. خدايشان غريق رحمت كند.

عاقبت چاپلوسي در دربار كريم خان زند

داستان قشنگ و معروفي است اما چون از جهاتي جالب است من هم آن را براي خودم حفظ كردم.

کريم خان زند هر روز صبح علي الطلوع تا شامگاه براي دادخواهي ستمديدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارك شاهي می نشست و به امور مردم رسيدگي مي كرد. روزی مردك حقه باز و چاپلوسي پيش آمد و همين كه چشمش به كريم خان افتاد شروع به هاي و هاي گريستن كرده و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت او طوري گريه مي كرد كه هق و هق هايش اجازه سخن گفتن به او نمي داد. شاه كه خود را وكيل الرعايا مي ناميد  دستور داد او را به گوشه اي ببرند و آرام كنند و بعد كه آرام شد به حضور بياورند.مردك حقه باز را بردند و آرام كردند و در فرصت مناسب ديگري به حضور كريم خان آوردند.كريم خان قبل از آنكه رسيدگي به كار او را آغاز كند نوازش و دلجويي فراواني از وي به عمل آورد و آنگاه خواسته اش را جويا شد. آن مرد گفت: من از مادري كور و نابينا متولد شدم و سالها با وضع اسف باري زندگي كرده و ازنعمت بينايي و ديدن اطراف و اكناف خود محروم بودم تا اينكه روزي افتان و خيزان و كورمال خود را روي زمين كشيدم و به سختي به زيارت آرامگاه پدر شما رفته و براي كسب سلامتي خود، متوسل به مرقد مطهر ابوي مرحوم شما شدم .در آن مزار متبرك آنقدر گريه كردم كه از فرط خستگي ضعف،‌ بيهوش شده، به خواب عميقي فرو رفتم ! در عالم خواب و رويا، مردي جليل القدر و نوراني را ديدم كه سراغ من آمد و گفت : ابوالوكيل پدر كريم خان هستم. آنگاه دستي به چشمان من كشيد و گفت برخيز كه تو را شفا دادم ! از خواب كه بيدار شدم،‌خود را بينا ديدم و جهان تاريك پيش چشمانم روشن شد! اين همه گريه و زاري امروز من از باب تشكرو قدرداني و سپاسگذاري از والد ماجد شما بود! مردك حقه باز كه با اداي اين جملات و انجام اين صحنه سازي مطمئن بود كريم خان را خام كرده است، منتظر دريافت صله و هديه و مرحمتي بود كه مشاهده كرد كريم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخيم مي گردد! موقعي كه دژخيم حاضر گرديد كريم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بيرون بكشد! درباريان و بزرگان قوم زنديه به دست و پاي كريم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را كرده و از وكليل الرعايا خواستند از گناه او در گذرد. كريم خان كه ذاتا آدم رقيق القلبي بود، خواهش درباريان و اطرافيان را پذيرفت ولي دستور داد مرد متملق را به فلك بسته چوب بزنند! هنگامي كه نوكران شاه مشغول سياست كردن مرد حقه باز بودند كريم خان خطاب به او گفت : مردك پدر سوخته! پدر من تا وقتي زنده بود در گردنه بيد سرخ، خردزدي مي كرد. من كه به مقام و مسند شاهي رسیدم عده اي متملق براي خوشايند من و از باب چاپلوسي برايش آرامگاهي ساختند ومقبره اي برپا كردند و آنجا را عنيان ابوالوكيل ناميدند.اكنون تو چاپلوس دروغگو آمده اي و پدر خر دزد مرا صاحب كرامت و معجزه معرفي مي كني ؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در مي آوردم تا بروي براي بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگيري !! مردك سرافكنده و شرمسار به سرعت از پيش او رفت و ناپديد شد.

برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

فرزندان شهدا

چندي پيش دوستي را ديدم كه براي خداحافظي آمده بود. گفت براي مدتي سفر مي رود. گفتم مادرت را چه مي كني. گفت خدا را شكر برادرم به سني رسيده كه مراقب مادر باشد. او از برادرش كه اولين قرباني خانواده آنها در جبهه بود به تناسب سنش خاطره دارد. اما بخوبي بياد دارد كه پس از شهادتش پدرش اعضاي خانواه را جمع كرد و گفت درغم فراقش صبور باشيد. مي گفت پدر سنگ صبورمان بود. مي گفت اما برخي شبها مي ديدم كه پدرم لب باغچه حياط خانه نشسته و آرام آرام مي گريد و گاهي هم هق هق گريه اش را مي شنيدم. مي گفت شهادت پدر پايان دلتنگيهايش بود. اين چيزي است كه اين دوست ماندگار من حدود هجده سال پيش برايم تعريف كرده بود.

اما چند روز پيش با دوستي بسيارعزيز كه هميشه ارادتمند ايشانم قرار ملاقات داشتم. اين دوست صبورما دمق بود گفتم از سر صبح حال و روز خوشي نداري. به خانم جواني كه قبل از ما ملاقات كرده بود اشاره كرد و از سختي هاي كارش گفت. از اينكه گاهي وقتها به مواردي برمي خورد كه برخي شبها خواب را از چشمانش مي ربايد. گريه هاي فرزندان شهدا، مشكلات عديده جانبازان و خانواده هايشان و موارد ديگر. من كه خودم بارها شاهد برخي صحنه هاي رقت آور در دفتر كارش بوده ام به ايشان گفتم كار سختي داري. گفت تنها دلخوشي من اين است كه اگر بتوانم مشكلي از مشكلات آنها را حل كنم.

حضور اشتباهی

روزی رایزن فرهنگی سفارت ژاپن در آلماتی برای حضور در جشنواره موسقی ژاپن از من دعوت کرد. این برنامه بخشی از برنامه هفته فرهنگی ژاپن در قزاقستان بود. روز برنامه کارت دعوت را برداشتم و با دقایقی تأخیررفتم. ساختمان محل برنامه دارای چند سالن بود که برخی مواقع در اکثر آنها برنامه اجرا می شد. وقتی رسیدم وارد سالنی که در کارت قید شده بود شدم. دیدم یک صندلی از ردیف اول خالی است. رفتم و آنجا نشستم. اما کمی تعجب کردم چون این برنامه هیچ شباهتی به برنامه موسیقی نداشت.درجایگاه مراسم چند قاب عکس گذاشته  و چند شمع هم روشن کرده بودند. یک نفر پیانو می زد و یکی هم شعر می خواند. اکثر حضار هم لباس سیاه تنشان بود. الان خاطرم نیست که مناسبت برنامه دقیقا چه بود. هرچه نگاه کردم چهره آشنایی ندیدم. مترصد فرصتی بودم که سالن را ترک کنم. در این حین پیرزنی که ردیف پشت سرم نشسته بود دستی به شانه ام زد و با لبخندی گفت برنامه موسیقی ژاپن سالن بغل است. اشتباهم این بود که بجای سالن C  وارد سالن D شده بودم.

درس و نماز

امروز پس از سالها يكي از دوستان دوره دانشگاه را ديدم.مي گفت در يكي از اين كشورها است كه صبح تا شب مي تواند زيارت برود. گفتم انشالله از جانب ما هم نايب الزياره باشيد. دست كه داديم چنان دستم را فشارداد كه همان يك انگشتري در انگشتانم فرو رفت و نزديك بود نگين سبزش بشكند. هرچه سعي كردم طول زمان دست دادن را كم كنم كارساز نشد. پرسيد خوبي گفتم اگر دستم را رها كني خوبم. دستم را رها كرد اما از درد انگشتان بقيه حال و احوالش را دقت نكردم. اما چرا اين ديدار برايم جالب بود چون يادآور چند خاطره جالب است.

1- من دروس برخي اساتيد از جمله دكتر سريع القلم و دكتر بشيريه و دكتر فرهنگ رجايي و دكتر نقيب زاده را محال بود از دست بدهم. روزي سر يكي از اين كلاسها كه داشتم به بحث گوش مي كردم نگاهم افتاد به اين دوستمان و ديدم دارد هفت پادشاه را خواب مي بيند.

2- روزي سر نماز جماعت دانشكده كه ايشان بنا به خواست جمع امام جماعت مي ماند بين الصلواتين چند دقيقه صحبت كرد. گفت آنهايي كه تا نيمه هاي شب درس مي خوانند و نماز صبحشان قضا مي شود آن درس خواندن حرام است. من پرسيدم فلاني آنهايي كه نماز شب مي خوانند و سركلاس مي خوابند چه حكمي دارد؟

خاطرات ديگرش را نمي نويسم چون قصدم از اين دو فقره اين بود كه بگويم ما انسانها اكثر مواقع دچار انحراف در تفكر و رفتار مي شويم اما درك نمي كنيم. هم سخن ايشان درست بود و هم کنایه من اما وقتي ما جايگاه و نيازهايمان را نشناسيم و با عينك يك بعدي دنيا را نگاه كنيم خطاهاي خود را باور نمي كنيم. صرفنظر از اين ها، دوست امروز ما انسان متدين و درستكاري است. من براي سادگي اش احترام قائلم.