براي آقاي متكي

باور كنيم بصيرت فقط در شناخت امام زمان و اطاعت از رهبري نيست. بصيرت به همه كار مي آيد. يك نمونه اش را من در جريان مرحوم كردان و اظهارات احساسي آقاي نوباوه در مخالفت با كردان نوشتم. نوشتم كه آقاي نوباوه حق ندارد - به اين بهانه كه گمنام ماندن مرام بچه هاي جنگ است - بر كردان بخاطرافشاي راز جانباز بودنش خرده بگيرد و مرحوم كردان هم حق نداشته جانباز بودنش را - اگر بوده - تا آن زمان پنهان كند. جانبازي سند حميت است. اما مورد دومش در مورد آقاي متكي است. آقاي رحيمي معاون محترم رييس جمهور در مراسم توديع متكي بدون متكي گفت ايشان از قبل از سفر به سنگال در جريان بركناري خود بوده اند. به فرض صحت اين سخن مگر آقاي متكي حق دارد مقام و منصب و جايگاه خود را به حراج بگذارد. او تا زماني كه در كسوت وزير است شأن و حقوقي دارد كه حتي خودش نيز نمي تواند در آن دخل و تصرف كند. اگر هم وزير نباشد بازهم نمي تواند در مورد بي توجهي به شخصيتش رضايت دهد. اينكه بگوييم فلاني خودش در جريان بوده كه با او اينگونه رفتار مي شود توهين به شعور و بصيرت ديگران است. والسلام.

حاج محمدرضا

آشنايي من با آقاي محمدرضا اكرامي فر ( چاييده) به اوايل انقلاب برمي گردد. آن موقع من سن كمي داشتم آنقدر كه ايشان به من مي گفت كوچولو. تقريبا همسن برادرش محسن كه اگر اشتباه نكنم مدتي همكلاسي بوديم. من تابستانها و فصل تعطيلي مدارس و بر اساس سنت هميشگي به كارگري مي رفتم. از قضاي روزگار مدتها در منزل پدري ايشان كار كردم. خود آقاي اكرامي فر و محسن هم مشغول بودند. از آن موقع جدي بود. بعد هم كه جنگ شد روزي چشم بازكردم و در والفجر مقدماتي ديدم فرمانده گردانمان است. فردي دوست داشتني است. پس از مدتها امسال بطور اتفاقي ايشان را در هيئت رزمندگان دزفول ديدم. دستي بر شانه اش زدم و سلام كردم. به مزاح گفتم مرا مي شناسي. لبخندي زد و گفت كوچولو. گفتم هنوز هم هستم. گفتم اتفاقا روزي كه در بيت المقدس هفت در شلمچه به دشمن زديم و برگشتبم و بعد هم تانكهاي عراق براي روكم كني به خطمان زدند من با تيربار مشغول بودم كه حاج غلامحسين كلولي به سيد حبيب كاشاني گفته بود برو آن كوچولو را از پشت تيربار بياور پايين كارش دارم. با حاج محمدرضا خاطرات آن روزهاي ساخت منزلشان را خيلي سريع مرور كرديم. اما ادامه اش با من شد. از برادرش محسن گفتم. آن روز كه در پاسگاه زيد او بهمراه عليرضا بنا زاده پشت خاكريز جديد با گلوله تانك آسماني شدند. شهید سيد جمشيد صفویان به چهره این دو زل زده بود و به من گفت فلاني مي بيني چقدر آرام هستند. می بینی علي رضا لبخند مي زند. وقت خداحافظي به حاج محمدرضا گفتم آن روز محسن آرام آرميده بود.

هادي نادي

هادي نادي سراجي زمان جنگ غرور خاصي داشت . الانش را نمي دانم. اما به همان ميزان لوطي و مهربان بود. الانش را مي دانم. سالها پيش كه او را ديدم در گفتگوي مختصرمان اين را درك كردم. اما همين غرورش بود كه او را با خضريان كمي به حالت قهر و قهر كشي كشاند. وقتي خضريان در عمليات بدر به دلايلي در چيدن نيروهاي موج اول جايي براي هادي در نظر نگرفت هادي خيلي دمق شد و به حسن معتمد نيا پيغام داد كه من از- بقول امروزيها- ارنج تيم ناراحتم. وقتي خضريان ديد كه هادي خيلي ناآرام شده پيام داد كه دربلم او سوارشود. اين هم براي هادي افتخار بود. وقتي هم كه در نهر نينوا از كنارمان رد شد خوشحالي اش را به رخمان كشيد.

نحوه مجروح شدن هادي هم حکایتی است. آنقدر پشت دوشكا ماند و شليك كرد تا يك گلوله تانك نثارش كردند. البته اين دوشكا هم قصه اش خواندني است كه من اينها را در دفاترم نوشته ام. وقتي كه گلوله تانك زير دوشكا منفجرشد نمي دانم ما چگونه خودمان را به او رساندیم و هادي و يكي دو تا از دوستان را در پتو پيچانديم و سوار قايق كرديم. همين آدم مغرور فقط فرياد مي زد " آخ سوختم " . تهران كه ديدنش رفتم خيلي نحيف شده بود. گفتم آنقدر قلدري كردي تا نقره داغت كردند. قصه جالبي گفت. گفت وقتي سواربرتخت امداد هواپيما خوابانده بودند به مأمور امداد گفتم من از طبقه دوم ناراضي ام. مرا پايين بگذاريد. طرف هم گفت بخواب. بار دوم گفتم باز گفت بگير بخواب. بار سوم كه گفتم مأمور امداد كه حسابي درگيرمجروحان بود داد زد مگر نگفتم بگير بخواب. هادي گفت وقتي اينجوري جوابم را داد گفتم چرا اينجوري با من حرف مي زني بلند شوم از هواپيما پرتت كنم بيرون. مأمور امداد خنديد و گفت آخه نه چشم داري. نه دست داري. نه قيافه اي برايت مانده تو چگونه مي خواهي مرا به بيرون پرت كني. هادي گفت ديدم درست مي گويد ساكت شدم. بعد از کربلای ۴ هم که در بیمارستان نمازی شیراز به عیادتش رفتم نتوانست نقش یک مجروح خندان را بازی کند. یک " پا " برای هادی همه چیز بود. هفته بسيج بهانه اي شد تا از شهيد حسن معتمد نيا نيزكه همراه با ديگران در كنار بهمنشير ماندگار شد يادي كنم.  

بسيجي

بسيجي يعني عبدالعلي پورياقلي. در سايه مادر بزرگ شد. فصل مدرسه درس مي خواند و تابستانها دستان كوچكش رنگ و بوي آهك و سيمان و گچ و ماسه مي گرفت. فصل مدرسه قيافه اش گل مي انداخت و تابستانها نيزاز شدت آفتاب كوره پزخانه ها سرخ مي شد. بعد از فتح فاو مركبشان هدف حمله طياره هاي عراق قرار گرفت و در كنار بهمنشير با جمعي از دوستان مظلوميتش را نيز با خود برد. از آن جثه كوچك چيزي براي تسلي مادر نمانده بود جز دو پا که آن هم سهم ديگران شد. اما عبدالعلي همه اش سهم نخلستان شد. برادر بزرگش و دوست نازنين خودم جناب سرهنگ مؤيدي پرسيد چه كنيم؟ سكوت كردم. به تكه هاي گوشتي كه در گوشه اي افتاده بود اشاره كرد و گفت مشتي سنگ و كلوخ قاطي اش مي كنيم شايد اين حجم كفن كمي به تسلاي مادرم كمك كند. بسيجي يعني سرهنگ مؤيدي كه هنوز هم هست.