مدتها پیش حکایتی خواندم که طرح آن به میمنت سرقت مجسمه های برنزی پایتخت پر از پلیس خالی از لطف نیست. اگر چه شخصیتهای حکایت را فراموش کرده ام اما خود قصه را بخاطر دارم. قصه این است که روزی یکی ازآدمهای معروف غربی با یکی از ندیمانش به کویر می زنند. غروب چادری برپا می کنند و می خوابند. نیمه شب این شخص همراهش را بیدار می کند و می گوید فلانی تو با دیدن این ستاره های شب کویر به یاد چه می افتی. ندیم هم شروع می کند به اینکه این ستاره ها نشانه قدرت و نظم حاکم بر جهانند؛ نشانه این است که جهان زیباست؛ شبهای کویر زیباست و سوسوی ستاره ها علامت عشق و محبت است. شخص معروف می گوید تو آدم احمقی هستی. ندیم با تعجب می پرسد چرا؟ می گوید برای اینکه اولین چیزی که باید بدان اعتراف کنی این است که چادرمان را دزدیدند.

متولیان تهران بزرگ در مورد دزدیدن مجسمه های برنزی از همه چیز گفتند اما اعتراف نکردند که برداشت اول از این دزدی این است که قبل از سرقت مجسمه ها  امنیت شهر را دزدیدند.