فرزندان شهدا
چندي پيش دوستي را ديدم كه براي خداحافظي آمده بود. گفت براي مدتي سفر مي رود. گفتم مادرت را چه مي كني. گفت خدا را شكر برادرم به سني رسيده كه مراقب مادر باشد. او از برادرش كه اولين قرباني خانواده آنها در جبهه بود به تناسب سنش خاطره دارد. اما بخوبي بياد دارد كه پس از شهادتش پدرش اعضاي خانواه را جمع كرد و گفت درغم فراقش صبور باشيد. مي گفت پدر سنگ صبورمان بود. مي گفت اما برخي شبها مي ديدم كه پدرم لب باغچه حياط خانه نشسته و آرام آرام مي گريد و گاهي هم هق هق گريه اش را مي شنيدم. مي گفت شهادت پدر پايان دلتنگيهايش بود. اين چيزي است كه اين دوست ماندگار من حدود هجده سال پيش برايم تعريف كرده بود.
اما چند روز پيش با دوستي بسيارعزيز كه هميشه ارادتمند ايشانم قرار ملاقات داشتم. اين دوست صبورما دمق بود گفتم از سر صبح حال و روز خوشي نداري. به خانم جواني كه قبل از ما ملاقات كرده بود اشاره كرد و از سختي هاي كارش گفت. از اينكه گاهي وقتها به مواردي برمي خورد كه برخي شبها خواب را از چشمانش مي ربايد. گريه هاي فرزندان شهدا، مشكلات عديده جانبازان و خانواده هايشان و موارد ديگر. من كه خودم بارها شاهد برخي صحنه هاي رقت آور در دفتر كارش بوده ام به ايشان گفتم كار سختي داري. گفت تنها دلخوشي من اين است كه اگر بتوانم مشكلي از مشكلات آنها را حل كنم.
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.