صبح بخشي از اسرا را به عقب بردند. حوالي ظهريكي از افسران عراقي را اسير كردند و او را با احترام به سنگر فرماندهي يگان مجاورما بردند. اما اين افسر بيش از هر چيز از ديدن جوانان كم سن و سال متحير بود و به قيافه ها خيره خيره مي نگريست. هنوز تعدادي از عراقيها در درون نخلستان پنهان شده بودند و شب كه شد كم كم ازمخفي گاههايشان بيرون آمدند. يكي از آنها روي يكي از سنگرها قايم شده بود و نزديك بود حسن معتمدي را بزند كه حسن پيش دستي كرده و كارش را تمام كرده بود. شبي پراز خوف و خطررا گذرانديم. فردا گفتند گردان بلال براي بازسازي به عقب مي رود. من و علي خادم فقرا مسير كوتاه تا قايقها را پياده رفتيم. آنجا حدود سي تا چهل اسير را آورده بودند تا به عقب منتقل كنند اما كار انتقال آنها كمي سخت بود. هم قايق كم بود و هم نيرو و از ما خواستند كه ده نفر را با قايق با خودمان ببريم.بچه هاي تخريب با قايقها مين مي آوردند و بنا شد ما با همان قايقها اسرا را منتقل كنيم. آنجا بود كه ابراهيم ميرزاپور تيري سرگردان به پهلويش اصابت كرد. در آن دقايق صبر و انتظار چشمم به اسيري افتاد كه گوشه اي آرام نشسته بود.عينك ظريفي بر چشمان داشت. رفتم و روبرويش نشستم. فارسي را كمي دست و پا شكسته صحبت مي كرد. گفتم چه كاره اي. گفت من مهندسم . گفتم اينجا چه مي كني. گفت خدمت نظام وظيفه آمدم كه گرفتار شدم و الان هم خوشحالم. وقتي كه ده نفررا تحويلمان دادند من كه فقط با يك دست توان كار داشتم به كمك علي رضا بندهاي جليقه هاي نجات را پاره كرديم و دستان ده نفر را بستيم. بعد هم يكي يكي سوار قايق كرديم و همه را رو به جلوي قايق نشانديم. علي رضا نوك قايق نشست و من هم پيش سكاني و پشت سرعراقيها ايستادم. قبل از حركت پرسيدم كداميك از شما فارسي بلد است. بجز آن مهندس يك نفر ديگر كه كرد بود دستش را بلند كرد. گفتم من مي گويم تو به اينها بگو. ما قرار است آنسوي اروند برويم. قرارمان اين است كه سالم برسيد. اگر كسي در ميانه راه قصد فرار داشته باشد يا بخواهد حركتي انجام دهد ما همه را مي كشيم. وقتي اينها را ترجمه كرد همه با نگاههاي نگران قول دادند و زير لب هم چيزهايي گفتند. قبل از ادامه اين بخش جرياني شبيه به اين را كه چند ماه بعد در همين خط پدافندي فاو اتفاق افتاد مي نويسم.

يك روز با فرياد نگهبان خط از سنگر بيرون آمدم و به سمت نگهبان خط دويدم. پرسيدم چه شده گفت عراقي دارد مي آيد. تا آمدم بروم روي خاكريز ديدم يك عراقي در حالي كه از تمام لباسهايش آب مي چكيد اين طرف خاكريز آمد. دستم خالي بود و هاج و واج مانده بودم. داشت طرف من مي آمد. وقتي به من رسيد محكم بغلم كرد و مرا بوسيد. او را از خودم جدا كردم. بچه ها يكي يكي رسيدند و دورش حلقه زدند. آن روز نه سيد جمشيد بود و نه حاج عبدالحسن خضريان. اما غلامرضا جوزي كه الحق مدير خوبي است حاضر بود. او را درون سنگر برديم. كسي هم عربي بلد نبود. غلامرضا جوزي تكه چوبي بدست گرفت و رو به عراقي كرد و خطي روي زمين كشيد و گفت هذا مواضع الايراني. عراقي هم با حركت سر تأييد كرد. به فاصله چند سانتي متر خط ديگري كشيد و گفت هذا مواضع العراقيه. عراقي باز تأييد كرد.غلامرضا خط سوم را بين دو خط قبلي كشيد و گفت هذا شط. بعد مكثي كرد و اما اين بار به فارسي پرسيد حالا بگو ببينم شما كجاي اين منطقه ايد. وقتي اين را به فارسي گفت صداي خنده من و حسين موتاب و يكي دوتن از ديگر دوستان بلند شد و بقيه ماجرا...

به هرحال ما اسرا را سالم منتقل كرديم و با كمك محمد علي بي باك آنها را با همان دستان بسته سوار بر كمپرسي كرديم. قبل از حركت داخل كمپرسي رفتم و با چراغ قوه داشتم دستهايشان را چك مي كردم كه يك نفر از پايين داد زد آقا تو خجالت نمي كشي رفتي آن بالا و وسايل شخصي آنها را بر مي داري. فقط علت كارم را گفتم و بعد سكوت كردم چون باور نمي كرد. به سمت كمپ اسرا حركت كرديم. هوا خيلي سرد بود و من و علي رضا و محمدعلي بي باك هم رفته بوديم بالاي تاج كمپرسي نشسته بوديم و هواي سرد مثل تيغ به سر و صورتمان چنگ مي انداخت. اما در همان هواي سرد من حسابي تشنه ام شده بود. قمقمه ام را در آوردم كه آب بخورم.همينكه آن را نزديك دهنم بردم كمپرسي وارد دست اندازي شد و بخشي از آب روي سر همان اسير مهندس عينكي ريخته شد. من صداي آهش را از شدت سرما شنيدم. بعد سرش را بلند كرد و نگاه غريبانه اي به من انداخت. خودم دلم خيلي سوخت براي همين دو بار از او عذرخواهي كردم. در كمپ اسرا علي فرد علي را ديدم. مثل هميشه شاداب و خندان بود. علي هم مسئول انتقال بخش ديگري از اسرا بود. دوستي مي گفت قبل از رسيدن شما علي آنجا فرياد زده كه كسي حق ندارد اموال شخصي اسرا را بگيرد. اگر كسي بگيرد اين از خون سگ هم نجس تر و حرامتر است. بعد از چند دقيقه ديدم علي به نقطه اي زل زده است. از علي پرسيدم به چي زل زدي؟ او هم در جواب به يك عراقي اشاره مي كند و مي گويد اوركت اين عراقي دقيقا اندازه تن من است. البته همه اش در قالب شوخي و خنده بود و كسي از آنها چيزي نگرفت. اسرا را تحويل داديم و به روستاي خضربرگشتيم. فردا صبح وقتي به جاي خالي دوستان سر زديم روز اسارت ما بود. ما خودمان را درچنگال غم فراق دوستان اسير ديديم.