واژه منفور
جنگ منفورترین واژه ای است که مردم می شناسند. اما این روزها غربیها و شرقیها و عربها و غیرعربها در تحلیلها و گزارشهای خود آنقدر تکرارش کردند که گویی الفبای یک واژه سه حرفی را بدون توجه به مفهوم آن فقط هجی می کنند. ما که از روز اول از جنگ بدمان می آمد. هم ازهزینه های انسانی آن وحشت و نفرت داشتیم و هم ازعواقب آن می ترسیدیم. ما هنوزهم نتوانستیم از تبعات آن سالهای سخت رهایی یابیم. اگر چه من به بخشی از آن هنوزهم معتقدم و آن مقدس بودن آن هشت سالی است که خودمان بودیم و خودمان و اکنون هم برخی شهرها و بعضی افراد را بعنوان نماد تقدس و مقاومت آن سالها دوست داریم اما شق دیگرش را هیچکس نمی خواهد و آن شرایطی است که امروز جامعه نجیب ما از آن رنج می برد.بیکاری و مشتقات آن.
امروزحامد پنج ساله چیزی گفت که من را به هراس انداخت. گفت بابا من از جنگ بدم می آید. او برای اینکه مرا به تفکر وادارد هیچ احتیاجی به تشریح تصوراتش که آخرش به آن جمله کوتاه ختم شد نداشت. او همان مفهوم کودکانه اش را در سر دارد که برخی مواقع در مهد کودک مجبور می شود درمقابل هجوم سه چهار نفراز همکلاسیهایش مقاومت کند. جنگ که مغلوبه می شود حامد می ماند و کلی درد و خراش کودکانه. جالب است که او اسامی همه آنها را به این علت که ازآنها خاطره بدی دارد حفظ می کند. اما من شریک برداشت او نبودم. شاید حامد هم می فهمد که زندگی بدون جنگ قشنگتراست. اگر بگذارند.
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.