چند وقت پیش به مراسمی رفته بودیم که دو تن ازروحانیون محترم یکی پس از دیگری منبررفتند و سرجمع حدود یکساعت و نیم سخنرانی کردند. من ازحوصله و توان دیگران ارزیابی دقیقی ندارم اما در کنار اینکه ازکلیت سخنان آنها بهره بردم اما حوصله ام حسابی سرآمده بود. یکی از این افراد محترم حدود ۱۰ دقیقه به طرح قصه ای حاوی اندرزهای اخلاقی پرداخت که با زبان ساده تر و بدون حاشیه می توانست در دو دقیقه آن را طرح کند چون مستمعین خودشان پیام را می گیرند. لازم به اینهمه طول و تفصیل نیست. با مردم سخن گفتن آدابی دارد که " خیر الکلام قلّ و دلّ " راه آن است. هنرسخنوری به مدت آن نیست به مختصر و مفید بودن آن است. القصه مجلس که تمام شد و قصد منزل کردیم حامد آن دو روحانی محترم را که دید پرسید بابا از امامان همین دو نفر زنده مانده اند؟ پاسخ حامد کمی مشکل بود. چون می دانستیم سیل سئوالات دیگر هم سرازیرخواهد شد.گفتم نه بابا امامی هست که غایب است و انشالله روزی می آید. پیش بینی ما درست بود. آن امام الان کجاست؟ چه می خورد؟ کجا می رود؟ و ازاین سئوالات که اگر فرصت شد گفتگوهای من و حامد را در این مورد می نویسم.