پیرمردان محل
برخی روزها بخصوص پنجشنبه ها که سنت زیارت قبوررا بجا می آوریم عجیب یاد برخی از پیرمردان محلمان می افتم که معدوی از آنها هنوز در قید حیات هستند ولی اکثر آنها به رحمت خدا پیوسته اند. قبلا نوشته بودم که در آن روزهای اول جنگ که شهرتا حدودی خلوت شده بود من برخی مواقع پای صحبت پیرمردان محل می نشستم . من خاطرات خوبی از آنها دارم وحکایات و تعابیرجالبی از آنها یاد گرفتم که نه چهره آنها و نه آموزه های آنها را هرگز فراموش نمی کنم. اما بخش دیگری از این خاطرات مربوط به برخی از آنهایی است که می توانند سوژه های حالب و درعین حال قابل تاملی باشند. درمحل ما هر وقت کسی فوت می کرد چند نفر بودند که بعد ازسوم آن مرحوم روزهای متوالی به مسجد می آمدند و نمازهای قضای خودشان را می خواندند و بگونه ای رفتارمی کردند که گویی احساس کرده اند نوبتشان دارد نزدیک می شود.البته این مسجد آمدنها بعد ازمدتی کمرنگ می شد که شاید هم طبیعی باشد. درمیان آنها نفر سومی وجود داشت که مراسم ختم را یک خط در میان شرکت می کرد و برعکس آن دو هیچ علاقه ای به دنبال کردن ماجرا نداشت. این رفتاراز آنجا ناشی می شد که این پیرمرد هم مریض بود و هم ازمرگ می ترسید و این ترس را در رفتارش نشان می داد. به همین دلیل وقتی که خبرمرگ کسی را به او می دادند با صدای بلند به خبررسان ناسزا می گفت و فریاد می زد که فلانی مرد که مرد به من چه ربطی دارد. برخی روزها که بیاد این خاطرات می افتم دلم برای آنها تنگ می شود.خدا همه آنها را غریق رحمت کند.
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.