مادر
امروز با برادرم تماس داشتم. ازحال و روزپدرپرسیدم گفت عازم سفرسوریه است. بعد از فوت مادرنذركرده بود سوریه برود و اگر خدا خواست مكه هم مشرف شود. اخوی بنده در ادامه ازمراسم ختم قران گفت.پرسیدم مناسبت این ختم قران چیست؟ گفت برای سالگرد مادر. این را كه شنیدم بی اختیاربرگه های تقویمم را تند تند ورق زدم و دنبال اول خرداد گشتم. شش سال مثل برق گذشت. قبلا نوشته بودم كه گذرزمان تسلی بخش غمهاست اما این شش سال برای تسلی اینگونه داغها زمان زیادی نیست. روزگارعجیبی است. من آدم خیالبافی نیستم اما علیرغم اینكه روزمرگی و بخشی ازآن هم پیگیری ادامه درمان حامد باعث فراموشی این روزشده بود اما رازدلتنگیها و ذكرخاطرات مادردرهفته گذشته كه حس خوبی به من بخشیده بود - بی آنكه متوجه سالگردش باشم - برایم معلوم شد. همین دیشب بود كه همسرمحترمه بنده ازبدو بدوهای آن روزدربیمارستان امام خمینی گفت كه چقدراین مكانیسم پذیرش بیماران سخت و خسته كننده بود و یا از حضوردربخش سرطان بیمارستان گفت كه وقتی مریضی پا به چنین بخشی می گذارد بخشی ازآرزوهایش را برباد رفته می بیند و احساس می كند كه اینجا ایستگاه آخراست. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم درحق بیمارانمان ظلم می كنیم. دراین چند سال، سالگرد مادرهمیشه برایمان روزخوبی بوده است. سفرپدرمحترممان به سوریه یكی ازآن اتفاقات خوب است. من برای آمرزش مادرو آرامش روحش همیشه دعا می كنم.
این "دست نوشته ها" ی من است. خط مطالعاتی خاصی را دنبال نمی کند که اگر می کرد بهتر بود. بدلیل علاقه ام ممکن است از موضوعات مختلف بنویسم. آنچه را که نمی دانم جز از موضع سئوال طرح نمی کنم. اگر چه این نوشته ها را صرفا برای بقای رابطه من با قلم می نویسم اما از نظر دوستان و خوانندگان محترم نیز در اصلاح نوشته هایم بهره می برم.