بچه های دزفول که خاک جبهه را خورده اند حتما محمود دوستانی را می شناسند. پر انرژی بود و در عین حال آرام. سخت گیر بود و در عین حال مهربان. این تعریف امروزی از محمود دوستانی است که سال ۶۴ در نخلستان کناره بهمنشیرماندگار شد. من محمود را زمان حرکت به سمت آبادان قبل از سوار شدن به اتوبوس دیدم. گفتگوی کوتاهی کردیم و از او خداحافظی کردم. بعد از آن حادثه تلخ در طول این بیست و سه سال تنها یکی دو بار خوابش را دیده بودم و دیگرهیچ.

از چند شب پیش که بی مقدمه خواب او و جمعیتی از بچه ها مانند عبدالرضا شریفی را دیدم بخودم امیدوار شدم که هنوز هم نیم نگاهی به ما دارند. درحالی که دست محمود در دستم بود و با هم قدم می زدیم از او پرسیدم مدتی است به ما سر نزدی. گفت بیست سالی می شود که نیامده ام و بعد هم دستم را رها کرد و تنها رفت. دورو برم را نگاه کردم. از آن جمعیت هیچکس نمانده بود جزمن. دو سه روزی است که این خواب کلافه ام کرده است. دو سه روزی است که بقول امروزیها سی دی مغزم دارد حوادث آن سالها را می خواند. قصه روزی را که محمود را از انگشتان قطع شده دستش شناختند. خدایشان غریق رحمت کناد.