امروزغروب کمی نگران بودم. یکماه مهمان سفره خداوند بودیم و دارد می رود و ما دوباره دلتنگش می شویم. مدتها بود با خودم خلوت نکرده بودم و امروز این مجال دست داد. به خیلی از موضوعات فکر کردم. به سرنوشتی که خدا در این ماه برایمان رقم زده و ما از آن بی خبریم. به خوبیهای دیگران درحق ما و به بدیهایمان در حق دیگران فکر کردم. به مسیر سخت زندگی و سرنوشت فرزندانمان و به خیلی از موضوعاتی که نه می توان گفت و نه می توان نوشت فکر کردم. به کاروانی از انسانها که آرام آرام از کنارمان عبور می کنند و ما خیره خیره فقط نظاره گررفتنشان هستیم. آخرش هم چون دیدم این معادله خیلی مجهول دارد همه را به خدا سپردم تا خودش حلش کند.همین دلمشغولی موضوع گفتگوی چندی پیش من با یکی از برادران اهل سنت بود که نشستیم و دو کلمه حرف حساب اختلاط کردیم. گفت فلانی برخی شبها از بیم اینکه سرنوشت خودم و فرزندانم به کجا ختم می شود خواب به چشمانم نمی آید.همیشه به این فکر می کنم که بعد از من چه اتفاقی خواهد افتاد. می گفت برخی شبها تا صبح این دغدغه و اضطراب مرا رها نمی کند. گفتم تا حالا نهج البلاغه خوانده ای. گفت برایم غریب نیست. گفتم حضرت علی ( ع ) درگذر از قبرستانی گفتگویی با قبور دارد که من بارها خوانده ام و بسیارشنیدنی است. می فرماید: " یا اهل الدیار الموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة یا اهل التربة یا اهل الغربة یا اهل‏الوحدة یا اهل الوحشة انتم لنا فرط سابق ونحن لکم تبع لاحق اما الدورفقد سکنت واما الازواج‏فقد نکحت واما الاموال فقد قسمت هذا خبرما عندنا فما خبر ما عندکم؟" و بقیه سخن و ماجرا. این مسیری است که حضرت علی (ع) برای همه ترسیم کرده است.