بعد از یکسال و نیم هفته پیش شهید آباد دزفول رفتم. وقتی از کنار دیوار مسجد رد شدم مثل همیشه به نقطه ای توجه کردم که حدود 28 سال پیش حمید عنبرسر با لباس خاکی نشسته بود و برای شهید سیف الله صبور گریه می کرد. آن روز لحظات کوتاهی را در کنار حمید عنبر سر ماندم. یادم هست فقط به او سلام کردم. عصر عاشورا هم که با هیئت از محله های جنوب شهر می گذشتیم تصویر بزرگی از حمید را دیدم که بر بلندای دیواری نصب شده بود.دیروز در فرودگاه مهرآباد سردار صبور را دیدم. حاج محمد علی را می گویم. قصه را به ایشان گفتم. گفت حمید قبل از شهادتش نزد مادرم آمد و گفت مادر دو روز دیگر پیش سیف الله می روم. امری ندارید؟ و مادرم برای حمید دعا کرد و گفت انشالله زنده بمانی. سردار صبور با دلتنگی ادامه داد حمید رفت و دو روز بعد هم شهید شد.