دیروز پس از سالها سراغ کارتن های پر از گرد و غبار کتابهایم رفتم. بقول بازاریها انبارگردانی داشتم. در لابلای چند کارتن کتاب، دست نوشته های مربوط به بیست سال پیش را دیدم.همانجا دقایقی نشستم و خواندم. دسته نوشته هایم تجدید خاطرات با دوستانی بود که بعضی از آنها امروز نیستند. اما من زنده هایشان را بیشتر دوست دارم. دقیقا برعکس فیلم " فاصله ها " که آنهمه شاهد زنده و حاضر را رها کرده و می خواهد با تابوتی با چند استخوان،گذشته دوست داشتنی را به صاحبش بازگرداند. من بیاد این گفته مرحوم جلال آل احمد افتادم که " ایرانیها نه زنده خوب دارند و نه مرده بد". من در میان این دست نوشته ها اگر چه از خواندن قصه رفتن دوستانی مانند عبدالرضا روضه سرا وغلامرضا حطم و امیر پریان و بچه های دیگری که آن روز بر" ریشن" هدف تک تیراندازقرار گرفتند و یا از ترکش گلوله تانک جان سالم بدر نبردند با تأثر به گذشته برگشتم اما آمار بچه های زنده قصه من بیش از شهدا بود. همین بچه هایی که اگر بازارمکاره سیاست بگذارد الان هرکدام – شاید با همان اخلاق و مرام - یک گوشه ای بدنبال زندگی خودشان هستند. من تصور مي كنم ما به سمتي مي رويم كه فرصت گفتگو با زنده ها را به مرده ها مي بخشيم و به بهانه قرابت با آنها، مجال را از اسناد زنده آن روزها دريغ مي كنيم.