بچه هايي كه در مهر ماه 59 در اولين اعزام به كرخه رفته بودند وقتي برگشتند از خضريان نامي مي گفتند كه مثل كوه مي ماند و من از روزي كه نامش را شنيدم – بدون تعارفات معمول –  آرزوي ديدنش را داشتم. آنهايي كه در جبهه هاي كرخه و صالح مشطط وعنكوش و آنطرفتر حضورداشتند با نامش آشنايند. دكتر سريع القلم سر كلاس مي گفت گاهي وقت ها انجام و يا عدم انجام يك ملاقات مسير زندگي انساني را عوض مي كند و من امروز با اين نگاه به آشنايي با خضريان مي نگرم. من هميشه بدنبال بهانه اي براي گفتگو با ايشان بودم اما از او مي ترسيدم. شايد اين ترس ناشي از نوعي خجالت بود و يا اينكه من قائل به فاصله اي بودم كه بايد رعايت مي كردم. رد پايش را در وجب به وجب خطوط مقدم جبهه ها بخصوص جبهه هاي جنوب هميشه مي ديديم. روزي كه دهها تانك بر جاده خندق در مجنون مي زدند و مي آمدند اين خضريان بود كه با دست تير خورده آويزان بر گردن مي خنديد و فرمان مي داد و من كه آن روز ترس سراسر وجودم را فراگرفته بود با ديدن لبخندهاي خضريان جرأت يافتم. من بجز در يكي دو مورد كه يكي از آنها به شهادت سيد جمشيد مربوط مي شد هيچگاه گريه اين مرد را نديدم. روزي هم كه اتوبوس بلال را در ساحل بهمنشير زدند خضريان را خيلي آشفته حال ديدم. پس از سالها او را در شب تاسوعاي 88 ملاقات كردم. ملاقات با او هنوز هم برايم افتخار است.