بسيجي يعني عبدالعلي پورياقلي. در سايه مادر بزرگ شد. فصل مدرسه درس مي خواند و تابستانها دستان كوچكش رنگ و بوي آهك و سيمان و گچ و ماسه مي گرفت. فصل مدرسه قيافه اش گل مي انداخت و تابستانها نيزاز شدت آفتاب كوره پزخانه ها سرخ مي شد. بعد از فتح فاو مركبشان هدف حمله طياره هاي عراق قرار گرفت و در كنار بهمنشير با جمعي از دوستان مظلوميتش را نيز با خود برد. از آن جثه كوچك چيزي براي تسلي مادر نمانده بود جز دو پا که آن هم سهم ديگران شد. اما عبدالعلي همه اش سهم نخلستان شد. برادر بزرگش و دوست نازنين خودم جناب سرهنگ مؤيدي پرسيد چه كنيم؟ سكوت كردم. به تكه هاي گوشتي كه در گوشه اي افتاده بود اشاره كرد و گفت مشتي سنگ و كلوخ قاطي اش مي كنيم شايد اين حجم كفن كمي به تسلاي مادرم كمك كند. بسيجي يعني سرهنگ مؤيدي كه هنوز هم هست.