قصد داشتم دست نوشته هایم را ازعملیات بدربرای فرصت دیگری منتشر کنم اما به نشان احترام به آنهایی که آن شبها به آب زدند بخشی از آن را می نویسم. انشا ءا... تا بعد.

سنگین ترین مسئولیت در عملیات بدر بر دوش بچه های غواص بود. اگرچه همه مراحل شناسایی در مجنون سخت و اضطراب آور بود اما کار نیروهای غواص حساس تر از همه بود. آبراه جمل را ما بطول پنج کیلومتر پارو می زدیم تا به آبراه نینوا برسیم. البته آبراه جمل تا دژ دشمن ادامه داشت اما شناسایی از آن مسیر کمی مشکل بود. در واقع آبراه تنگ و باریک و پیچیده نینوا میان بری برای رسیدن به خط دشمن بود. خدا رحمت کند محمود مرید را که یک شب را در معیت آن مرحوم رفتیم و در برگشت دراین آبراه مسیر را بگونه ای گم کردیم که نمی دانستیم از کدام طرف برویم. ازترس کمین دشمن وارد نی ها شدیم. دیگر فضایی برای پارو زدن نبود. مجبور شدیم از دستانمان کمک بگیریم. آنقدر این نی ها را گرفتیم و با دست بلمها را به پیش بردیم تا از تمام سرانگشتانمان خون بیرون زد. بگذریم. کار بچه های غواص دقیقا زمانی شروع می شد که به کمترین فاصله به خط و فراتر از آن به کمین دشمن می رسیدیم. برخی شبها ما صدای گفتگوی عراقیها را می شنیدیم. در آن هوای سرد این بچه های غواص بودند که باید وارد آب می شدند. من می خواهم این بخش از قصه را بنویسم که این بچه ها وقتی کارشان تمام می شد و به بلم برمی گشتند دیگر توانی برای بالا آمدن از آب نداشتند. برای اینکه سرما تمام  توان آنها را گرفته بود و از آنها فقط صدای برهم خوردن دندانهایشان شنیده می شد. شبی رفتیم و محمدرضا عظیمی و علیرضا شهربانوزاده وارد آب شدند. وقتی هم برگشتند آنها را به زحمت از آب خارج کردیم. این دو نفر تا سنگرهای عقب مانند دو جنازه کف بلم ها افتاده بودند و جلیقه های نجات را بعنوان پتو روی آنها انداخته بودیم و در تمام مسیر آنها را صدا می زدیم تا از بهوش بودن آنها مطمئن شویم. اما سهم ما هم این بود که تمام مسیر برگشت را یک نفره پارو زدیم و از این رهگذار ما نیز بیحال بیحال شدیم. وقتی هم به سنگرهای عقب رسیدیم از بس این پاروها را محکم گرفته بودیم آخر کار آنها را به سختی از چنگمان درآوردیم. آن شب هادی نادی سراجی چقدر روحیه داد. اما غواصان با پای خودشان به سنگر نرفتند. دیگران آمدند و آنها را بردند.